در این مطلب جدید در سال 1405 و سال 2026 ، داستان احترام به پدر و مادر و داستان احترام به والدین و بهترین قصه های حترام به والدین و داستان احترام به پدر و مادر برای کودکان و داستان صوتی احترام به پدر و مادر و حکایت احترام به مادر و داستان پیامبر در مورد احترام به والدین و داستان کوتاه درباره احترام به بزرگترها و قصه کودکانه احترام به بزرگترها و شعر در مورد احترام به پدر و مادر و داستان درباره احترام به دیگران در نم نمک.
بهترین داستان احترام به پدر و مادر و والدین
پدر و مادر منبع خیر و برکت هستند و قدردانی از آنها بسیار زیبا و برای والدین شادی بخش است. در ادامه بهترین قصه ها و حکایات درباره احترام به پدر و مادر را در نم نمک ببینید.![]()
رضایت مادر
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر بالین جوانی که در حال مرگ بود ، حاضر شد و فرمود : ای جوان کلمه توحید (لا اله الا الله) بر زبان بیاور. جوان زبانش بند آمده بود و قادر بود ادای توحید نبود.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به حاضرین فرمود : آیا مادر این جوان در اینجا حاضر است؟
زنی که در بالای سر جوان ایستاده بود گفت : آری ، من مادر او هستم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : آیا تو از فرزندت راضی و خشنود هستی؟ گفت : نه ، من مدت شش سال است که با او حرف نزده ام.
فرمود : ای زن او را حلال کن و از او راضی باش! گفت برای رضایت خاطر شما او را حلال کردم ، خداوند از او راضی باشد.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رو به آن جوان نمود و کلمه توحید را به او تلقین نمود. جوان بعد از رضایت مادر زبانش باز شد و به یگانگی خدا اقرار کرد.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : ای جوان چه می بینی؟ گفت : مردی بسیار زشت و بدبو را مشاهده می کنم و اکنون گلوی مرا گرفته است. پیامبر دعائی به این مضمون به جوان یاد داد و فرمود : بخوان : (ای خدایی که عمل اندک را می پذیری و از گناه و خطای بزرگ درمی گذری از من نیز عمل اندک را بپذیر و از گناه بسیار من درگذر ، چرا که تو بخشنده و مهربانی).
جوان دعا را آموخت و خواند؛ سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید : اکنون چه می بینی؟ گفت : اکنون مردی (ملکی) را می بینم که صورتی سفید و زیبا و پیکری خوشبو و لباسی زیبا بر تن دارد و با من خوش رفتاری می کند (بعد از دنیا رحلت کرد).

همنشین حضرت موسی علیه السلام
روزی حضرت موسی علیه السلام در ضمن مناجات به پروردگار عرض کرد : خدایا می خواهم همنشینی را که در بهشت دارم ببینم که چگونه شخصی است!
جبرئیل بر او نازل شد و گفت : یا موسی علیه السلام قصابی که در فلان محل است همنشین تو است. حضرت موسی به درب دکان قصاب آمده ، دید جوانی شبیه شبگردان مشغول فروختن گوشت است.
شب که شد جوان مقداری گوشت برداشت و به سوی منزل روان گردید.
موسی علیه السلام از پی او تا درب منزلش آمد و به او گفت : مهمان نمی خواهی؟
گفت : بفرمائید ، موسی علیه السلام را به درون خانه برد. حضرت دید جوان غذائی تهیه نمود ، آنگاه زنبیلی از طبقه فوقانی به زیر آورد ، پیرزنی کهنسال را از درون زنبیل بیرون آورد و او را شستشو داد ، غذا را با دست خویش به او خورانید.
موقعی که خواست زنبیل را به جای اول بیاویزد پیرزن کلماتی که مفهوم نمی شد حرکت نمود؛ بعد جوان برای حضرت موسی علیه السلام غذا آورد و خوردند.
موسی علیه السلام سوال کرد حکایت تو با این پیرزن چگونه است؟ عرض کرد : این پیرزن مادر من است ، چون وضع مادی ام خوب نیست که کنیزی برایش بخرم خودم او را خدمت می کنم.
پرسید : آن کلماتی که به زبان جاری کرد چه بود؟ گفت : هر وقت او را شستشو می دهم و غذا به او می خورانم می گوید : خدا ترا ببخشد و همنشین و هم درجه حضرت موسی در بهشت کند موسی علیه السلام فرمود : ای جوان بشارت می دهم به تو که خداوند دعای او را درباره ات مستجاب گردانیده است ، جبرئیل به من خبر داد که در بهشت تو همنشین من هستی.
جریح
در بنی اسرائیل عابدی بود که او را (جریح) می گفتند در صومعه خود عبادت خدا می کرد. روزی مادرش به نزد او آمد در وقتی که نماز می خواند ، او جواب مادر را نگفت. بار دوم مادر آمد و او جواب نگفت. بار سوم مادر آمد و او را خواند جواب نشنید.
مادر گفت از خدای می خواهم ترا یاری نکند! روز دیگر زن زناکاری نزد صومعه او آمد و در آنجا وضع حمل نمود و گفت : این بچه را از جریح به هم رسانیده ام.
مردم گفتند : آن کسی که مردم را به زنا ملامت می کرد خود زنا کرد. پادشاه امر کرد وی را به دار آویزند.
مادر جریح آمد و سیلی بر روی خود می زد. جریح گفت : ساکت باش از نفرین تو به این بلا مبتلا شده ام.
مردم گفتند : ای جریح از کجا بدانیم که راست می گوئی؟ گفت : طفل را بیاورید ، چون آوردند دعا کرد و از طفل پرسید پدر تو کیست؟ آن طفل به قدرت الهی به سخن آمد و گفت : از فلان قبیله ، فلان چوپان پدرم است.
جریح بعد از این قضیه از مرگ نجات پیدا کرد و سوگند خورد که هیچگاه از مادر خود جدا نشود و او را خدمت کند.

دلاک و خدمت پدر
عالم ثقه (شیخ باقر کاظمی) مجاور نجف اشرف از شخص صادقی که دلاک بود نقل کرد که او گفت : مرا پدر پیری بود که در خدمتگذاری او کوتاهی نمی کردم ، حتی برای او آب در مستراح حاضر می کردم و می ایستادم تا بیرون بیاید؛ و همیشه مواظب خدمت او بودم مگر شب چهارشنبه که به مسجد سهله می رفتم ، تا امام زمان علیه السلام را ببینم. شب چهارشنبه آخری برای من میسر نشد مگر نزدیک مغرب ، پس تنها و شبانه راه افتادم.
ثلث راه باقی مانده بود و شب مهتابی بود ، ناگاه شخص اعرابی را دیدم که بر اسبی سوار است و رو به من کرد.
در نفسم گفتم : زود است این عرب مرا برهنه کند. چون به من رسید به زبان عربی محلی را من سخن گفت و از مقصد من پرسید!
گفتم : مسجد سهله می روم. فرمود : با تو خوردنی همراه است؟ گفتم : نه ، فرمود : دست خود را داخل جیب کن! گفتم : چیزی نیست ، باز با تندی فرمود : خوردنی داخل جیب تو است ، دست در جیب کردم مقداری کشمش یافتم که برای طفل خود خریده بودم و فراموش کردم به فرزندم بدهم.
آنگاه سه مرتبه فرمود : وصیت می کنم پدر پیر خود را خدمت کن ، آنگاه از نظرم غائب شد.
بعد فهمیدم که او امام زمان علیه السلام است و حضرت حتی راضی نیست که شب چهارشنبه برای رفتن به مسجد سهله ، ترک خدمت پدر کنم.
کتک به پدر
(ابوقحافه) پدر ابوبکر از دشمنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود. روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را فحش داد ، پسرش ابوبکر پدر را گرفت و بر دیوار کوبید.
این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید؛ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر را طلبید و به او فرمود : با پدرت چنین کردی؟
ابوبکر گفت : آری.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : برو ولی با پدر ، چنین رفتار را انجام نده.

داستان در مورد احترام به پدر و مادر
روزی روزگاری در یک دهکده زیبا دختری به اسم شیرین زندگی می کرد. شیرین کوچولوی قصه ، دختر مودب و زرنگی بود اما تنها ایرادی که داشت این بود که به حرفای پدر و مادر خود گوش نمی کرد. یک روز که شیرین در اتاقش نشسته بود ، متوجه صدایی شد که میگفت : نیکی کنید ، نیکی کنید. فردای آنروز قرار بود که از طرف مدرسه با دوستانش به اردو بروند.
شیرین و دوستانش در ماشین مدرسه مشغول بازی بودند که دوباره شیرین متوجه صدایی ، شبیه صدای دیروز شد که می گفت : نیکی کنید نیکی کنید. وقتی که از ماشین پیاده شدند دنبال صدا رفتند و دیدند که گل ها در حال آواز خواندن هستند و می گفتند : “و بالوالدین احسانا” ، ” به پدر و مادر خود نیکی کنید”.
شیرین کوچولو رفت جلو و از گل ها پرسید : این چه آوازی هست که شما می خوانید؟ آنها جواب دادند که این آواز سخن خداست که در قرآن آمده و به ما آموخته است. یعنی خداوند گفته که باید به والدین خود در کارها کمک کنید و با آنها مهربان باشید و به حرف هایشان گوش کنید.
گل ها آواز نیکی را به شیرین و دوستانش یاد دادند و به آنها از گل های نیکی دادند تا به خونه بببرند و از بوی خوب آنها به یاد حرف های گل نیکی بیافتند. بچه ها خوشحال شدند و از گل ها خداحافظی کردند و به آنها قول دادند که هیچوقت حرفشان را فراموش نکنند و به پدر و مادر خود احترام بگذارند شیرین و دوستانش به سمت بقیه بچه ها رفتند و به آنها هم شعر نیکی رو یاد دادند و با هم شروع به آواز خواندن کردند. شیرین کوچولو خیلی خوشحال بود و وقتی به خانه رسید جربان را برای مادرش تعریف کرد و گل را داخل گلدان گذاشت و از آن به بعد به حرف های گل های نیکی عمل کرد و به پدر مادر خود احترام گذاشت. شیرین از مادرش خواست تا همیشه برای او داستان های قرانی را بخواند تا حرف های خدا را یاد بگیرد.

داستان کودکانه در مورد احترام به والدین
روزی حضرت موسی (ع) در حال مناجات با پروردگار فرمود : خدایا می خواهم همنشینی را که در بهشت دارم ببینم که کیست.
جبرئیل نازل شد و گفت : یا موسی (ع) قصابی که در فلان محل است همنشینت است.. حضرت موسی به دکان قصاب رفت ، دید جوانی شبیه شبگردان دارد گوشت میفروشد.
شب شد جوان مقداری گوشت برداشت و به منزل رفت.
حضرت موشی (ع) تا درب منزل او رفت و گفت : مهمان نمیخواهی؟
جوان گفت : بفرمایید و موسی (ع) را به خانه برد. حضرت دید جوان غذایی آماده کرده است و زنبیلی را از طبقه بالایی به زیر آورد و پیرزنی کهنسال را از درون زنبیل بیرون آورد و او را شستشو داد ، غذا را با دست خود به او داد تا بخورد.
زمانی که خواست زنبیل را به جای اول آویزان کند ، پیرزن کلماتی که مفهوم نبود را می گفت. سپس جوان برای حضرت موسی (ع) غذا آورد و خوردند.
حضرت موسی (ع) از جوان پرسید : حکایت تو با این پیرزن چیست؟ جوان گفت : این پیرزن مادر من است و چون وضع مادی خوبی ندارم که کنیزی برایش بخرم خودم به او خدمت می کنم.
پرسید : آن کلماتی که گفت چه بود؟ گفت : هر وقت او را شستشو می دهم و غذا به او می دهم ، می گوید : خدا تو را ببخشد و همنشین و هم درجه حضرت موسی در بهشت کند. حضرت موسی (ع) فرمود : ای جوان به تو بشارت می دهم که خداوند دعای مادرت را مستجاب نموده و جبرئیل به من خبر داد که در بهشت تو همنشین من هستی.
قصه کودکانه در مورد احترام به پدر و مادر
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود قصه ما چوپانی بود که مادر پیری داشت و از او مراقبت میکرد. چوپان قصه ما تنها فرزند مادر پیرش بود و مادرش برای او بسیار زحمت ها کشیده بود تا اینکه او مردی بالغ و قوی شود. گوسفندان چوپان نیاز به رسیدگی داشتند و از طرفی مادر پیر او نیز نیاز به مراقبت و نگهداری داشت.
یکی از روزها که بسیار خسته شده بود به همسرش گفت که مادرم بسیار پیر شده و اسباب زحمت گشته است و از طرفی گوسفندان نیز زیاد شده اند و نیاز به رسیدگی بیشتری دارند. از این رو مادرم را به صحرا ببر و رها کن چرا که دیگر رسیدگی و مراقبت از او بسیار سخت و دشوار گردیده است.
همسر او گفت چشم و مادر چوپان را با خود به بیابان برد و در آنجا رها کرد. ساعاتی گذشت و چوپان به همراه همسرش راهی چرا برای گوسفندان شدند چوپان رو به همسرش کرد و گفت پسرم را بیاور تا اندکی با او بازی کنم تا خستگی از تنم بیرون برود. همسر چوپان گفت پسرت را نیز به همراه مادرت در بیابان رها کردم. چوپان عصبانی و آشفته شد و گفت دیوانه شده ای آن پسر کوچک است و توان مراقبت از خود را ندارد و خوراک گرگ ها خواهد شد.
همسر چوپان گفت آری او را نیز رها کردم چرا که دوست ندارم در آینده موقعی که پیر شدیم او نیز چنین کاری با ما کند. چوپان بسیار ناراحت و پشیمان گشت و شتابان به سمت بیابان راهی شد و در تمام مسیر به این فکر میکرد که چه طور چنین رفتار زشت و ناپسندی با مادر خود کرده است. موقعی که به صحرا رسید دید که گرگ ها مادر و فرزندش را دوره کرده اند و مادرش فرزندش را در آغوش گرفته و به سمت گرگ ها سنگ پرتاب میکند تا به کودک آسیبی نرسد.
چوپان به یاری آنان شتافت و گرگ ها را دور کرد و به پای مادر خویش افتاد و از او عذر خواهی کرد و مادرش را به دوش گرفت و در تمام مسیر اشک می ریخت که چه طور با مادر خود این چنین رفتاری داشته است. چرا که اون نیز روزی پیر و ناتوان خواهد گشت و تصور اینکه فرزند او نیز این چنین ناسپاسی در حق او کند سخت او را می آشفت. چوپان دگر دگرگون شده بود و تمام مدت برای مادرش نوکری میکرد و به کودکش نیز می آموخت چه طور به مادر پیرش کمک کند تا اون نیز یاد بگیرد و در موقع پیری عصای دستش شود. قصه ما به سر رسید چوپان قصه ما به دعای خیر مادرش رسید.

داستان کودکانه در مورد احترام به بزرگترها و کمک به والدین
روی روزگاری دختری به اسم مریم بود. مریم قصه یک جعبه مدادرنگی کوچک داشت که باهاش نقاشی میکرد. تو همسایگی خانه مریم اینا یک دختری به اسم مینا بود. مینا هم دو تا جعبه بزرگ مداد رنگی داشت. آنها گاهی به خانه هم میرفتند و با هم بازی میکردند و گاهی هم نقاشی میکردند. یک روز که مینا رفت خانه مریم جعبه مداد رنگی خود را برد که باهم نقاشی بکشند. مینا به مریم گفت : تو با این جعبه مداد رنگی کوچکی که هی آنها را تراشیدی چطوری میخواهی نقاشی خوب بکشی؟ ببین مال من چقدر بزرگ و زیاد هستند. مریم گفت من به مامانم قول دادم تا وقتی که اینها تموم نشدند از آنها استفاده کنم.
با اینها هم میشود نقاشی خوشگل کشید. آنها شروع به نقاشی کشیدن کردند. مینا به مریم گفت : میای بریم تو اتاقت با اسباب بازیهایت بازی کنیم. مریم گفت باشه بریم. مینا وقتی اتاق ساده مریم رو دید گفت : من یک عالمه عروسک دارم و هر وقت دلم عروسک جدید بخواهد گریه میکنم تا برایم عروسک بخرند. تو هم همین کارو انجام بده تا برای تو هم عروسک بخرند. مریم با مهربانی یکی از عروسک های خود را برداشت و گفت : نه هر وقت که خانوادم بخواهند خودشان برایم اسباب بازی میخرند. وقتی هم که نخریدند یعنی پول به اندازه کافی پیش آنها نیست و اگر هم من گریه کنم دل آنها میشکند. مینا گفت یعنی نمیخواهی عروسک های جدید بخری؟
مریم گفت چرا ولی من میدونم اینطوری دیگر پدر و مادر من نمیتوانند پولی پس انداز کنند. من هم با اینکار کمک میکنم تا پس انداز بیشتری داشته باشند. مینا رفت یک گوشه نشست و گریه کرد. مریم گفت چی شده چرا گریه می کنی؟ مینا گفت تازه الان فهمیدم که چقدر بابا مامانم رو ناراحت کردم. آخه من هر وقت با پدر مادرم بیرون میرفتم مجبورشان میکردم تا برایم اسباب بازی بخرند. مریم با خنده به مینا گفت حالا که گذشته و تو میتوانی با رفتار خوب خودت اینکار ها را جبران کنی. مینا خوشحال شد و رفت به خانه شان تا رفتارهای خود را جبران کند.


![چهره های متولد و درگذشته 15 خرداد [عکس و بیوگرافی]](/media/k2/items/cache/e40c7cc0570d68438767e8d118402df7_XL.jpg)
![بیوگرافی بازیگران سریال صفا با خانواده [داستان و نقش]](/images/up/231/506.jpg#joomlaImage://local-images/up/231/506.jpg?width=290&height=290)

![بیوگرافی بازیگران سریال گل سنگ [داستان و نقش]](/images/up/230/11.jpg#joomlaImage://local-images/up/230/11.jpg?width=290&height=290)


![بیوگرافی بازیگران سریال گذرگاه [داستان و نقش]](/images/up/230/8.jpg#joomlaImage://local-images/up/230/8.jpg?width=290&height=290)




![بیوگرافی شاناز زاهیر خوانند کورد [همسر و فرزندان]](/media/k2/items/cache/bf342670bd24bf2b02101f8c3e2237a3_XL.jpg)
