ارسطو معتقد است خوشبختی فعالیتی است که مطابق با فضیلت انجام می شود و افلاطون اعتقاد دارد خوشبختی زمانی به دست می آید ، که جان و دل انسان در هماهنگی کامل باشند. اما ایمانوئل کانت خوشبختی نه هدف زندگی است و نه یک حالت ، بلکه نتیجه زندگی بر پایه اخلاق است و جان استوارت میل بیان میدارد که خوشبختی تنها لذت نیست ، بلکه شامل جلوگیری از رنج و درد نیز هست.
بحران معنا در عصر تکنولوژی؛ چگونه فشار برای یافتن معنا ، ما را نابود می کند؟!
ارسطو معتقد است خوشبختی فعالیتی است که مطابق با فضیلت انجام می شود و افلاطون اعتقاد دارد خوشبختی زمانی به دست می آید ، که جان و دل انسان در هماهنگی کامل باشند. اما ایمانوئل کانت خوشبختی نه هدف زندگی است و نه یک حالت ، بلکه نتیجه زندگی بر پایه اخلاق است و جان استوارت میل بیان میدارد که خوشبختی تنها لذت نیست ، بلکه شامل جلوگیری از رنج و درد نیز هست. فردریش نیچه اما بیان میدارد خوشبختی چیزی نیست که به دنبالش بگردید ، بلکه نتیجه زندگی کردن به صورت اصیل و تحقق بخشیدن به خودتان است. در نهایت آبراهام لینکلن میگوید : کسی که بخواهد در این جهان خوشبخت باشد ، باید کار کند. هیچ راه دیگری وجود ندارد!![]()
به نظر شما زندگی یعنی چه؟ ما باید به چه چیزی بگوییم زندگی؟
به نظر شما برای زندگی تعریف خاصی وجود دارد؟
هر کسی از طرف خودش می تواند برای زندگی یک معنی بیان کند ، به نظر شما معنای واقعی زندگی چیست؟
دکتر پوریا زرشناس ، در این گفتگو قرار است تا با تجربیاتی که در زمینه یافتن معنا دارد ، -و حتی مجبور شد برای یافتن معنا ، به منظور آموختن فلسفه تا شرق چین هم سفر کند!- به یافتن پاسخ این سوال ما را یاری کند.

او فارغ التحصیل دکترای شیمی معدنی از ایران و همچنین دکترای اقتصاد بین الملل از مجارستان است. نویسنده ، پژوهشگر و شیمیدانی که البته نقاش و عکاس هم هست و به عنوان شاعر نیز دستی بر قلم دارد. با سابقه نگارش بیش از 200 مقاله و 100 عنوان کتاب علمی ، هنوز تشنه نوشتن است و با شرکت در بیش از 140 کنفرانس تخصصی علمی ، و برنده شدن افزون تر از 40 جایزه ، هنوز احساس می کند زندگی چیزهایی برای عرضه دارد که وی هنوز به آن ها دست پیدا نکرده است! ما حصل سفرهای علمی و تفریحی وی به بیش از 70 کشور دنیا ، او را به معنایی از زندگی رسانده که در این مصاحبه سعی می کنیم چکیده از آن ها را با شما در میان بگذاریم. لازم به توضیح است که در هنگام ثبت و ضبط این مصاحبه که به شکل تلفن انجام شد ، او در نیمکره جنوبی زمین ، در کشور استرالیا ، شهر سیدنی به سر می برد :
آقای دکتر به نظر شما زندگی یعنی چه؟ ما باید به چه چیزی بگوییم زندگی؟
بحث های متعدد و مختلفی در این باره انجام شده اند که تقریبا همه آن ها نیز یک نتیجه داشتهاند. روانشناسان ، محققین و فیلسوفان معتقدند برای زندگی یک معنی مشخص و اختصاصی وجود ندارد ، بلکه هر فردی از دیدگاه خود میتواند یک معنی مجزا بیان کند. در واقع نمیتوانید دیگران را مجبور کنید که دیدگاه شما نسبت به زندگی را بپذیرند و همان معنی که شما به آن معتقد هستید را باور کنند.
وقتی چارچوب ، سبک زندگی و شرایط زیستن هر فردی با دیگران متفاوت است بنابراین معانی مختلفی نیز برای زندگی بیان می شود. به همین علت نباید در مورد عدم اشتراک در بیان این معنی با دیگران به اختلاف برسیم. در جهان هستی موضوعات مختلفی وجود دارند که معانی مشخصی برای آن ها تعیین شده اند. برای مثال هر چقدر هم دیدگاه مردم با یکدیگر متفاوت باشد ، در نهایت یک معنی برای اعتماد به نفس ، ذهن آگاهی ، خودباوری ، قضاوت ، انگیزه و غیره وجود دارد. این در حالی است که موضوعات دیگری هم وجود دارند که معنی مشخصی برایشان تعیین نشده ، مانند خوشبختی و زندگی!
- اگر از شما بخواهیم همین الان بدون اتلاف وقت معنای واقعی زندگی را بیان کنید ، چه پاسخی می دهید؟
من همین سوال رو از خود شما می پرسم؛ از مخاطبین شما...یک بار به این موضوع درون خود فکر کنید و سپس به پاسخ های دیگران رجوع کنید. بدون شک پاسخی که شما برای این سوال مطرح می کنید با خواهر ، برادر ، دوست ، همکار و یا همسر شما متفاوت است. دلیل آن هم بر می گردد به دیدگاه شما نسبت به زندگی. بهتر است این نکته را به خاطر بسپارید که زندگی برای هر کسی به یک مدل خاص معنی می شود. یک نفر پیشرفت کردن و رسیدن به اهداف را زندگی می داند ، دیگری سپری کردن روزها و شب ها در کنار اعضای خانواده و فرد دیگر کمک کردن به اطرافیان خود را معنی اصلی زندگی تصور می کند. تمامی این معانی هم درست و اصولی هستند ، در واقع نمی توان به کسی گفت که تو چرا زندگی را اینگونه معنی می کنی.
شرایط هر فردی با دیگران متفاوت است ، سبک تربیتی ، محیطی که در آن رشد کرده و بالغ شده و حتی دوستان و اطرافیانی که بر او تاثیر می گذارند با دیگران متفاوت است. به همین علت نه تنها نمی توان گفت برای زندگی یک معنی مشخص و تعیین شده وجود دارد ، بلکه نباید دیگران را مجبور به پذیرش دیدگاه خود کنیم. کم نیستند تعداد افرادی که تمایل دارند هر موضوعی را از دیدگاه روانشناسی نگاه کنند و مورد بررسی قرار دهند. روانشناسی حوزه گسترده ای است که به بررسی موضوعات مختلف پرداخته و نتایج خوبی را هم مطرح می کند. در مورد معنای واقعی زندگی هم فیلسوفان و روانشناسان بزرگ نظریه های مختلفی را بیان کرده اند. ولی نکته مهمی که در این مورد وجود دارد اتفاق نظر آن ها پیرامون مشخص نبودن معنی زندگی است. در واقع هر کسی که در حوزه روانشناسی به بررسی این موضوع پرداخته ، معتقد است که زندگی برای هر فردی به یک صورت معنی می شود. دلیل آن ها شرایط زندگی ، دیدگاه و تصورات متفاوت افراد مختلف است.
ارسطو معتقد است خوشبختی فعالیتی است که مطابق با فضیلت انجام می شود و افلاطون اعتقاد دارد خوشبختی زمانی به دست می آید ، که جان و دل انسان در هماهنگی کامل باشند. اما ایمانوئل کانت خوشبختی نه هدف زندگی است و نه یک حالت ، بلکه نتیجه زندگی بر پایه اخلاق است و جان استوارت میل بیان میدارد که خوشبختی تنها لذت نیست ، بلکه شامل جلوگیری از رنج و درد نیز هست. فردریش نیچه اما بیان میدارد خوشبختی چیزی نیست که به دنبالش بگردید ، بلکه نتیجه زندگی کردن به صورت اصیل و تحقق بخشیدن به خودتان است. در نهایت آبراهام لینکلن میگوید : کسی که بخواهد در این جهان خوشبخت باشد ، باید کار کند. هیچ راه دیگری وجود ندارد!

به نظر شما آیا میتوان گفت فیلسوفان پاسخ نهایی را یافته اند؟!
ببینید برای مثال ارسطو بیان می کند که خوشبختی و داشتن هدف ، می تواند معنی زندگی باشد. همین یک جمله انسان را به حوزه گسترده ای وارد می کند؛ زیرا خوشبختی هم ، شخصی است ، و هر کسی معنی متفاوتی برای آن بیان می کند. بنابراین بهتر است به جای کشف معنی زندگی آن هم پیرامون دیگران و تحت شرایطی که آن ها دارند ، این معنی را در زندگی خودتان پیدا کنید. فکر کنید و به بررسی بپردازید تا متوجه شوید چه ارزش هایی در زندگی شما وجود دارند که با کمک آن ها خوشبخت هستید و معنای واقعی زندگی را درک می کنید.
همانطور که گفتیم هر کسی می تواند یک معنی متفاوت از زندگی بیان کند. دلیل آن هم مربوط به دیدگاه هر فرد نسبت به زندگی و محیط پیرامون اوست. در این مورد نظریه های مختلف روانشناسی بیان شده اند که همه آن ها به این نکته اشاره دارند. در این میان دکتر ویکتور فرانکل نظریه “معنا درمانی” را مطرح کرده و در حال حاضر برای درمان بیماری های روانشناختی مورد استفاده قرار می گیرد. با توجه به اهمیت اطلاع از این موضوع در ادامه مطلب به توضیح معنا درمانی و راه های استفاده از آن اشاره میکنیم :
دکتر ویکتور فرانکل طی بررسی ها و تفکراتی که پیرامون معنای واقعی زندگی انجام داد در نهایت به این نتیجه رسید که دیدگاه هر فرد نسبت به زندگی متفاوت است و همین موضوع می تواند به او در رسیدن به اهدافش کمک کند. بنابراین زندگی برای هر کسی معنی متفاوتی دارد و نمی توان گفت همه مردم باید از یک معنی و دیدگاه پیروی کنند.
با توجه به تحقیقاتی که پیرامون معنا درمانی دکتر فرانکل انجام شده ، در حال حاضر امکان درمان برخی از اختلالات روانشناختی با کمک لوگوتراپی وجود دارد. این امکان بدون استفاده از سایر روش های درمانی فراهم شده و نیازی به تلفیق ندارد. مشکلاتی همچون اختلالات اضطرابی و افسردگی با کمک لوگوتراپی قابل کنترل و درمان هستند ، البته در شرایطی که روانشناس به بیمار کمک کند.
زندگی نعمتی از طرف خداوند است. زندگی سخت و در عین حال زیباست. زندگی غیرقابل توضیح است. زندگی مانند یک بازی بدون قانون است که شما فقط باید به آن معنا ببخشید. زندگی ملاقات با افراد جدید است. زندگی یادگیری و کشف است. زندگی رسیدن به رویاهاست. زندگی یک نعمت و موهبت از جانب خداوند می باشد ، زیرا ما می توانیم آفرینش های او را تجربه کنیم. زندگی سخت است زیرا ما برای زنده نگه داشتن خود تلاش می کنیم. ما برای بدست آوردن پول ، برای خرید غذا تلاش می کنیم. ما برای داشتن خانه ای تلاش می کنیم ، که بتواند به ما پناه دهد. ما برای همزیستی با انسانهایی تقلا می کنیم که با ما فکر یکسانی ندارند. زندگی یک ماجراجویی برای یافتن معناست. هر مبارزه ای را که پشت سر گذاشته اید ارزش آن را دارد که همه آنچه امروز دارید را داشته باشید. هر تصمیمی که می گیرید می تواند شما را به مکان جدیدی برساند. گاهی اوقات بدون هدف به این طرف و آن طرف می رویم. در یک زندگی معنادار تواناییهای متعالی ما از جمله مهرورزی ، مراقبت ، ارتباط ، همدلی و... باید حضور داشته باشند. اما در زندگی شاد ضرورتی ندارند؛ هدف از زندگی معنادار رسیدن به رضایت همیشگی نیست.
آیا جستجوی معنا ما را به آشوب درونی می کشاند؟
ممکن است زندگی معناداری داشته باشیم ، اما خیلی اوقات متحمل احساسات منفی شویم؛ دقیقا مثل حالتی که ممکن است ما در تفریح اما بیشتر اوقات زندگی مان بی معنا باشد. زندگی معنادار در دراز مدت دیده می شود : سخت پیش می رود ، اما اثراتش معمولا زمان طولانی دیده میشود.
زندگی شاد در کوتاه مدت دیده میشود و اثراتش هم زیاد ماندگار نیست؛ ما در زندگی شاد ، شادی به دست می آوریم. معمولا چیز جدیدی نمی شویم ، اما در زندگی معنادار به جای داشتن ، «شدن» اتفاق می افتد. زندگی معنادار در مهارت ها و زمینه های مختلف از ما آدم دیگری می سازد. معنا یکی از مولفه های خودشکوفایی است. نهادهای اجتماعی مختلفی مانند دین خانواده ، علم ، سیاست ، سازمان های کاری ، عدالت ، جامعه و غیره وجود دارند که حس معنا را امکان پذیر می کنند ، به گفته سلیگمن ، ما وقتی از نقاط قوت خود استفاده می کنیم تا به چیزی که بزرگ تر از خودمان است خدمت کنیم. به عبارت دیگر ، یک زندگی معنادار هدفی والاتر از هدف فرد است. اصلا به عنوان یک جمله معترضه ، میتوانم بیان کنم که بر خلاف تفکر رایج ، بدست آوردن ، باعث و عامل خوشبختی نیست! بلکه از دست دادن ها و رهایی از تعلقات مادیست که اتفاقا باعث ایجاد خوشبختی می گردد! (به این مفهوم ، در مثال خرید یک ماشین یا گوشی تلفن همراه گرانقیمت ، کمی تامل کنید.)
آیا دنبال خوشبختی و معنا بودن یک کار احمقانه است؟!
جستجوی معنای زندگی برای بسیاری از ما چالشی آشناست. برخی از دانشمندان و فیلسوفان ماتریالیست آن را جستجوی بیهوده می دانند. به عنوان مثال ، ریچارد داوکینز ، ملحد برجسته ، ادعا می کند که انسان ها فقط "ماشینهای بی مصرفی برای زنده ماندن هستند که تنها هدف آنها زنده ماندن و تکثیر ژن ها است." به طریقی دیگر ، این تئوری می گوید ، معانی کمی در زندگی ما وجود دارد. به عنوان مثال ما ممکن است سعی کنیم ، از طریق دین یا تلاش برای نوع دوستی انواع دیگری از معانی را ایجاد کنیم ، اما تمام آنچه که ما واقعا انجام می دهیم ، دنبال کردن برنامه های ژنتیکی و عصبی است!
حتی آگاهی ما ، احساس داشتن تجربه درون ذهنمان ، ممکن است واقعا وجود نداشته باشد یا ممکن است فقط به عنوان نوعی فعالیت پنهانی مغز ما وجود داشته باشد. اما نکته ای که ما باید به آن اشاره کنیم این است که ما فقط موجوداتی نیستیم که در درون بدنی ماشینی در یک جهان بی تفاوت زندگی می کند. زندگی انسان یک فضای بی معنی بین تولد و مرگ نیست و سعی دارد از خود لذت ببرد و وضعیت نامساعدش را فراموش کند. این اعتقاد وجود دارد که معنای زندگی انسان و جهان بیش از این است و این به این دلیل نیست که فرد فردی مذهبی باشد یا نباشد. با تحقیقات علمی که طی ده سال گذشته صورت گرفته ، افرادی را نمایان کرده است که میتوان تجارب آنها را "تجربه های تحول آفرین ناشی از رنج" نامید.
از جمله این تجربیات می توان به سرطان ، رنج بردن از سوگ عزیزی ، یا معلول شدن ، یا از دست دادن همه چیز به دلیل اعتیاد یا برخورد نزدیک با مرگ در هنگام جنگ اشاره کرد. وجه اشتراک همه این افراد این است که پس از تحمل رنج شدید ، آنها احساس کرده اند "از خواب بیدار شده اند". آنها زندگی ، دنیا و سایر مردم را مسلم دانستند و از همه چیز قدردانی کردند. آنها در مورد احساس ارزشمندی در زندگی ، بدن خودشان ، افراد دیگر زندگیشان و زیبایی و شگفتی طبیعت صحبت کردند. آنها احساس جدیدی از ارتباط با دیگر افراد ، جهان طبیعی را تجربه کردند. آنها کمتر مادی گرا شده اند و تبدیل به فردی انسان دوستانه شدند. پیشرفت شغلی و حرفه ای از نظر آن ها ناچیز شمرده شد ، در حالی که عشق ، خلاقیت و نوع دوستی بسیار مهمتر شد. آنها به شدت احساس زنده بودن می کردند. زنی که از بیماری سرطان در حال بهبود بود گفت : "من خیلی خوشحالم که در این کره خاکی زندگی می کنم. من احساس افتخار می کنم که در این زمین هستم و این آگاهی به من داده شده است."
یک بیمار الکلی در حال بهبود گفت : "احساس آرامش و قدرت می کنم و می دانم که بخشی از چیزی بسیار شگفت انگیز و بسیار مرموز هستم." شخصی که نزدیک بود غرق شود ، "حس قدردانی زیادی برای چیزهای کوچک ، نه فقط زیبایی شگفت انگیز یک درخت گلدار ، بلکه زیبایی حتی بی اهمیت ترین اشیاء را توصیف می کرد." مردی که به دلیل داغ دیدگی عزیزی دچار تحول شده بود ، به طور خاص به موضوع معنا پرداخت و توصیف کرد که چگونه اهداف او از تمایل به داشتن بیشترین مقدار پول ممکن برای تمایل به بهترین فرد ممکن تغییر کرده است. او افزود " تا قبل از این واقعا هیچ حسی از زندگی نداشتم. با این حال ، اکنون احساس می کنم معنای زندگی یادگیری ، رشد و تجربه است."
در واقع مسئله اینست که ممکن است شخصی 99 چیز داشته باشد ، اما خوشبختی را در داشتن همان یک چیزی که ندارد خلاصه کند.... این نادیده گرفتن آن 99 چیز ، اولا باعث می شود زندگی عادی بر او تلخ شود ، و دوما عدم شکرگزاری وی ، باعث شود ای بسا همان 99 چیز ، به ترتیب و یک به یک از وی گرفته شود...
شکر نعمت ، نعمتت افزون کند.... کفر ، نعمت از کف ات بیرون کند!

از نیهیلیسم تا هدف : چگونه فلسفه زندگی درک ما از هستی را به چالش می کشد!؟
کلید واژه حل این سوال ، یک کلمه است : آگاهی!
به طور کلی ، تحول را می توان یافتن معنای جدید در زندگی توصیف کرد. خوشبختانه ، ما فقط مجبور نیستیم رنج زیادی را متحمل شویم تا همچنین تجربیاتی داشته باشیم. همچنین حالت های موقتی خاصی وجود دارد که ما می توانیم معنا را حس کنیم. اینها را "تجربه های بیداری" می نامند. معمولا این تجربیات زمانی اتفاق می افتد که ذهن انسان نسبتا ساکت است و با خود احساس راحتی می کند. تجربیاتی مانند قدم زدن در حومه شهر ، شنا در اقیانوس ، یا انجام مدیتیشن! شاید یک مقدار عجیب به نظر می رسد ، اما اقیانوس نشد ، رود. رود نشد؟! استخر!
در چنین مواقعی احساس "درستی و حقانیت" در مورد چیزهای مختلف به وجود می آید. ما می توانیم به بالای آسمان نگاه کنیم و چیزی خیرخواهانه (یک فضای هماهنگ) در آن احساس کنیم. می توانیم نوعی درخشندگی را احساس کنیم که چشم انداز اطرافمان را پر می کند که از درختان و مزارع نشات می گیرد.
جملاتم بیش از اندازه عرفانی اند؟! نه... مسئله اینست که منظورم یک سفر در خود است و روبرو شدن با خود واقعی.. کمی سخت است ، اما یکبار برای همیشه با خودمان کنار بیاییم با چه چیزی خوشحال می شویم؟!
شغل مورد علاقه مان چیست؟! پارتنر مورد علاقه ما چه اخلاق هایی دارد؟!
حالا پاسخ هایمان را لیست کنیم...
در مرحله بعد ببینیم چه چیزهایی برای رسیدن به آن ها لازم است؟! آیا آموزش خاصی نیاز است؟! به دنبال آن برویم. رودرواسی نکنیم.. ما فقط یکبار زندگی می کنیم!
پس از آن ، ما می توانیم آن را به عنوان یک ارتباط درخشان ، حسی از گرما و عشق حس کنیم که بین ما و دیگران جریان دارد. ما احساس خوشحالی می کنیم که زنده باشیم و حس قدردانی از آن ها داشته باشیم. ما از زنده ماندن احساس خوشحالی می کنیم و احساس قدردانی و سپاسگزاری را داریم. به عبارت دیگر ، ما معنای زندگی را زمانی می یابیم که "بیدار شویم" و زندگی و جهان را به طور کامل تجربه کنیم. در این شرایط ، حس این که زندگی بی معنی است ، یک دیدگاه تحریف شده و محدود است که زمانی اتفاق می افتد که ما در خواب و ناآگاهی به سر می بریم. در بالاترین و واضح ترین حالات خود ، معنایی را درک می کنیم که احساس می کنیم همیشه وجود داشته و به نوعی قبلاً آن را از دست داده ایم. وقتی آگاهی ما تشدید می یابد و حواس ما باز می شود ، حس بازگشت به معنا وجود دارد پس معنای زندگی چیست؟
به زبان ساده تر ، معنای زندگی خود زندگی است.
«تسلی بخشی های فلسفه» و «چند حکایت درباب عشق» عناوین دو کتاب خواندنی و جذاب از آلن دوباتن است. متفکری که جهان را از دریچه فلسفه می نگرد. در دانشگاه برای دانشجویانش پیچیده ترین مسائل و مفاهیم فلسفی را به زبانی شیرین و ساده روایت می کند و در منزل وقتی پشت میز مطالعه اش نشسته ، زندگی را برای آنانی که تکراری و ملال آور می دانندش به نحوی شیرین و تازه تعبیر می کند. اگر تا امروز این دو کتاب را ندیده یا نخوانده اید ، وقت را تلف نکرده و حتما به سراغشان بروید. «هنر همچون درمان» عنوان کتابی دیگر از این نویسنده خوش فکر است که با همراهی «جان آرمسترانگ» به تالیف رسانده است. جان آرمسترانگ قبلا استاد فلسفه در دانشکده تجارت ملبورن بود و اکنون مشاور ارشد معاون رئیس دانشگاه ملبورن است. او نویسنده چند کتاب برجسته و تحسین شده در زمینه هنر ، زیبایی شناسی و فلسفه است و آخرین اثرش با نام درجست و جوی تمدن در سال 2009 چاپ شده است. درباره این کتاب آمده است :
دنیای مدرن ، هنر را خیلی مهم می داند ، چیزی نزدیک به معنای زندگی. شاهد این احترام و توجه را می توان خیلی جاها دید : افتتاحیه موزه های جدید ، هدایت منابع چشمگیر دولتی به سمت تولید و نمایش هنر ، تمایل حامیان هنر به افزایش دسترسی به آثار (به ویژه برای کودکان و گروه های اقلیت) ، قدر و منزلت نظریه هنر آکادمیک و قیمت گذاری های هنگفت بازار هنر. با وجود همه این ها ، مواجهه ما با هنر ممکن است همیشه به آن خوبی که باید نباشد. شاید موزه ها و نمایشگاه های بسیار معتبر را با حالی بی تفاوت و یا حتی گیج وگم ترک کنیم و احساس بی کفایتی به ما دست دهد و شگفت زده با خودمان بگوییم چرا آن تجربه تحول که منتظرش بودیم برایمان رخ نداد. طبیعی است که خودمان را سرزنش کنیم و فکر کنیم مشکل از نداشتن دانش کافی یا بی بهره بودن از ظرفیت احساسی لازم است. این کتاب چنین استدلال می کند که مشکل ، عمدتا در شخص نیست ، در شیوه ای است که نهادهای هنری به هنر فکر کرده ، آن را می فروشند یا ارائه می کنند. از آغاز قرن بیستم رابطه ما با هنر تضعیف شده است؛ چون عمیقا و به شکل نهادینه شده ای از پاسخ به سوالِ «هدف هنر چیست» اکراه داریم. این سوالی است که کاملاً غیرمنصفانه ، عجولانه ، نامشروع و کمی گستاخانه به نظر می رسد. عبارت «هنر برای هنر» به طور خاص این فکر را رد می کند که هنر می تواند برای هر چیز خاصی باشد و درنتیجه ، منزلت بالای هنر را مرموز و آسیب پذیر باقی می گذارد. با وجود ارج و قربی که هنر دارد ، اهمیتش اغلب به جای آنکه توضیح داده شود بدیهی انگاشته می شود. ارزشش به عقل سلیم واگذار می شود و این همان قدر که برای متولیان هنر ، برای بینندگانش هم جای تأسف دارد. از کجا معلوم که نشود هدف هنر را با واژه های ساده تعریف و درباره اش بحث کرد؟ هنر می تواند یک ابزار باشد و ما نیازمند آنیم که با وضوح بیشتر بر این مسأله تأکید کنیم که چه نوع ابزاری است و چه حسنی می تواند برای ما داشته باشد.
معنی زندگی از هر شخص به شخصی دیگر و هر لحظه به لحظه دیگر تغییر می کند. در واقع این روان انسان است که زندگی را تفسیر می کند و به آن معنا می بخشد .معنایی که با معنای دیگران تفاوت دارد.
آیا ما در یک بحران وجودی زندگی می کنیم که خودمان ساخته ایم؟
کارل گوستاو یونگ برای این سوال جمله ای کلیدی دارد :
تنها ماهیت انسانی آن است که در تاریکی شمعی بیفروزد. معنای زندگی ، زندگی کردن و تجربه کردن طبق حقیقت وجود انسان است. در واقع یونگ مهمترین راه برای درک معنای زندگی را در خودشناسی ، نگاه به درون و شناخت ماهیت خود می داند.
انسان موجودی است که ظاهرا در تلاش است که از ماهیت همه چیز سر در بیاورد جز ماهیت و روان خود!
انسانی که تحقیق می کند ، می آموزد ، می سازد و آفرینشگر و مخترع است. همواره در تلاش است که از ماهیت همه چیز از ذره های سلولی گرفته تا دورترین کهکشانها ، از ماده تاریک گرفته تا سیاه چاله ها ، شناختی کامل و جامع پیدا کند و نقطه ای مبهم در شناخت پیرامون خود برایش باقی نماند اما وقتی نوبت به شناخت روان خود می رسد تصور می کند که به هرآنچه که باید آگاه است و نیازی به کاوش و تعمق ندارد همواره از آن گریزان است. اما شناخت روان و ماهیت انسان چگونه قابل دستیابی است؟ انسان در واقع موجودی منحصر به فرد است که با هیچ موجود دیگری قابل مقایسه نیست. گاهی انسان خود را حیوانی ناطق می نامد ، اما حقیقت این است که حتی مقایسه خود انسانها با یکدیگر نیز کاری دشوار است.
یونگ معتقد است پاندول ذهن بین معنی و بی معنایی در حرکت است نه بین خیر و شر ، زیرا خیر و شر مفاهیمی اجتماعی هستند اما انسان بر مبنای وجود و عدم وجودی معنا ارتباطی منطقی برقرار می کند.
این جدال ها ذهن انسان مدرن را بیمار می سازد و او برای رهایی از این روان پریشی تنها راه را بازگشت به سوی خویش ، خودآگاهی و تفسیر دوباره معنی زندگی می بیند. با درک معنی فطرف انسان دوباره اجازه رشد و تعالی پیدا می کند.
-لذت را چه کنیم؟!
انسان موجودی است لذت جوی و در آن ابتکار عمل دارد!
ایام خوش آن بود که با دوست به سر شد **** باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود (حافظ)
دردنیایی زندگی می کنیم که دردهای بزرگ مانند ماری گزنده به کمینمان نشسته است. بیماری های لاعلاج ، از دست دادن عزیزان ، ورشکستگی و بحران مالی ، شکست عشقی و جدایی از همسر ، تنهایی و انزوا ، بیکاری و اجارهخانه های سنگین و هزار مشکل دیگر ما را زمین گیر و افسرده ساخته است. حال با این همه چالش چگونه می توان در جستجوی معنای زندگی بود. آیا معنی زندگی فقط در فضای آرام و بی دغدغه درک می شود؟
اما نکته در این است که در واقع چالش های زندگی یا به تعبیری مرداب های روحی بزرگترین فرصت برای خودشناسی و درک معنای زندگی هستند و شاید بدون این چالشها هیچ گاه درک درستی از معنای زندگی حاصل نشود . هر کدام از این چالشها می تواند شوک بزرگی به روان انسان وارد کند و کهن الگوی نابودگر را برای خنثی کردن اژدهای درون فعال کنند. بعد از کشتن اژدها شما می توانید با قدرت و انرژی فوق العاده ای به زندگی ادامه بدهید.

آیا فلسفه های سکولار می توانند معنای واقعی زندگی را ارائه دهند؟
من پاسخ را محدود به سکولاریسم یا مذهب گرایی نمی کنم... به هرحال مذهب ، یک خوانش از زندگیست؛ گرچه شاید خیلی از افراد(با هر مذهبی) از آن کمک بگیرند. و البته ای کاش صحیح هم کمک بگیرند و ما در کاربرد غلط آن ، شاهد افراط گرایی اسلامی(مثل داعش و طالبان و...) یا افراط گرایی های هندوییسم که منجر به کشت و کشتار انسان ها می گردد نباشیم.
یک خط مشترک بین همه ما هنر است. هنر یکی از زیباترین ابزارهای بیان معنا است. بسیاری از آثار هنری باروری خود را از روح داستانها و اساطیر الهام گرفته اند. هنر زاییده شعور ناخود آگاه است که از راه اشاره ، تمثیل ، استعاره و تصویر مقصد خود را بیان می کند.
گویی روان هنرمندان به بخشی از عالم معنا دسترسی دارد که هنگام خلق اثر هنری یا ادبی بخشی از معنا و خرد را با خود در لایه های عمیق و در هم تنیده به عالم خاکی می آورند که مخاطبان تا نسل های می توانند با رمزگشایی آنها به بخشی از درک معنای زندگی در والاترین جلوه خود دست یابند . هنر می تواند در تمام جلوه های بصری ، شنیداری و ادبی جلوه پیدا کند. از تکنوازی هنرمندی گمنام در خرابه های یک بنای تاریخی گرفته تا نقاشی که در قرون وسطی نگارگری زیر سقف های کلیسا را به عهده داشته است. از شاعری عارف مسلک در قرن هفتم هجری تا کارگردان تئاتری در برادوی نیویورک. همه آنها چند خصیصه مشترک دارند : جوشش درون الهام و خلاقیت و در نهایت انتقال زیباترین معانی بشری .
اما جوشش و الهام و خلاقیت از کجا نشات می گیرد؟!
از عشق! عشق بزرگترین جلوه انسانی برای درک معنی است. عشق در درجه ای از معنا قرار دارد که مولانا عارف ایرانی عقل را در شرح آن ناتوان و عاجز وصف می کند. عشق لایه های فراوانی دارد. عشق به خانواده ، طبیعت ، حیوانات ، عشق به معشوق ، همسر و حتی رابطه جنسی جلوه های متنابهی از عشق هستند که مرزهای ناشناخته ای را برای درک معنی زندگی گسترش می دهند. عشق با خودآگاهی و ایگو زاویه ای عمیق دارد و از بطن ذهن ناخودآگاه سرچشمه میگیرد.
شهید بهشتی یک جمله معروف دارند : برادران و خواهران عاشق شوید.! زندگی به عشق است؛ عقل به آدم زندگی نمی دهد ، عقل به آدم حساب می دهد که چه جور بهتر بخورد ، چه جور بهتر بخواند و چه جور بهتر پلاسیده شود ، چه جور بهتر دل مرده شود ، عشق است که در درون انسان آتش زندگی و شعله ای زندگی را بر می افروزاند.
به سینما اعتقادی دارید؟!
نه تنها به عنوان یک عنصرهنری ، بلکه به این معنا به آن اعتقاد دارم ، که ما یکبار فرصت زندگی داریم. اما با مطالعه کتب و دیدن فیلم های خوب ، فرصت زندگی کردن در قالب های مختلف را پیدا می کنیم. این چیز گرانبهاییست که با قیمت خوبی به دست ما رسیده...ما واقعا باید خیلی شاکر این نعمت باشیم که در عصری متولد شدیم ، که به راحتی به انواع و اقسام فیلم های دنیا دسترسی داریم.
شاید یکی از زیباترین جلوه های معنای زندگی را بتوان در فیلم زیستن (Ikiru) ساخت آکیرا کوروساوا مشاهده کرد. داستان درباره کانجی واتانابه کارمند میان سالی است که سی سال از عمر خود را در یک شغل خسته کننده اداری گذرانده است و اینک رئیس بخشی کوچک در شهرداری است. همسر او مرده و با پسر و عروسش زندگی می کند. بخش مهمی از زندگی او در بین پرونده های تو در توی اداره بایگانی گذشته است. او مدتها است که معنای زندگی را گم کرده و با چهره ای عبوس تنها به روزهای بازنشستگی و پس انداز حقوقش برای پسر و عروسش فکر می کند.
اما روزی بزرگترین شوک زندگیش را تجربه می کند و متوجه می شود که سرطان روده دارد و بیشتر از یک سال زنده نیست. ناگهان همه باورها و دستاوردهای زندگیش را فروریخته می بیند . متوجه زندگی زیست نشده و معنای درک نشده در زندگیش می شود. ابتدا پس از آشنایی با یک نویسنده عجیب به خوشگذرانی روی می آورد اما پس از یک شب می فهمد که این نیز درمان پریشانی او نیست.
او در روز بعد ، تویو را می بیند که از کارمندان زیردستش است و امضای او را برای استعفا می خواهد. او از کارش خسته شده و به دنبال کار دیگری است. شادمانی و اشتیاق او به زندگی ، واتانابه را به خود جذب می کند و سعی می کند زمان بیشتری را با تویو بگذراند. پس از مدتی تویو به نیت او مشکوک شده و از او می خواهد که او را رها کند. واتانابه بالاخره می گوید که به اشتیاق و شادی او علاقه مند است و می خواهد همانند او شاد باشد. تویو به او پیشنهاد می کند که در زندگی هدفی داشته باشد و کاری را انجام دهد که او را شاد می کند.
با شنیدن سخنان تویو ، واتانبه درمی یابد که هنوز امیدی هست. او بقیه مدت عمر خود را صرف راضی کردن بوروکراسی اداری برای تبدیل حوضچه ای آلوده به یک پارک کودکان می کند. او سرانجام معنای زندگی را یافته است هر چند دیگر فرصتی برای زنده ماندن ندارد اما با زنده شدن کهن الگوی عاشق ، آن کاری را (هر چند کوچک) انجام داد که برایش معنا داشت .
یکی از صحنه های نمادین فیلم ، شب پایانی عمر واتانابه است که در شبی برفی بر روی طناب بازی کودکان در پارک نشسته و آوازی را با آرامش و شادی می خواند. دقایقی بعد ، پلیسی جسد او را پیدا می کند.
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید **** ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی (حافظ)
چرا جستجوی هدف ممکن است بزرگترین دام ما باشد؟!
دلیل عمده سردرگمی و استیصال بشر امروزی از این نیست که پول لازم برای خرید فلان مدل خودرو و ویلا یا فلان برند لباس و پوشاک را ندارد یا نمی تواند به تایلند و برزیل و اروپا سفر کند. دلیل عمده استیصال و بیچارگی بشر امروز این نیست که چرا تراپیست و مشاور و روانپزشک و روانشناس دائمی نداشته یا وقت و هزینه کافی برای خرید پکیج ها و سخنرانی های (بخوانید خزعبلات) انگیزشی را ندارد. دلیل عمده این میزان خشونت و پرخاش موجود در جامعه این نیست که مردم پول و ثروت کافی برای خوب خوردن و خوب خوابیدن و خوب تفریح و لذت بردن را ندارند. دلیل اصلی این میزان خشونت کلامی و رفتاری در جامعه این که چرا فلان شخص و نظام سیاسی بر کشور حکومت می کند هم نیست. نداشتن پول و ثروت کافی ، نظام سیاسی و دولت ناکارآمد ، آزار و اذیت های مختلف اجتماعی همه از عوامل بسیار مهم در کاهش کیفیت و میزان رضایت انسان از زندگی هستند اما خود معلول عامل بسیار مهم دیگری بوده و آن عدم توجه به ریشه اصلی بحران است.
بشر امروزی نمی داند که امروز اگر هوای شهر و محل سکونتش کثیف و غیرقابل تنفس است ، اگر محیط زیستش نابود شده ، اگر کیفیت زندگی اش روز به روز کاهش می یابد و صدها مشکل ریز و درشت دیگر مواجه می شود ، همه برای این است که خویشتن خود و تغذیه روح و روان خود را فراموش کرده است. انسان امروز حالش خوب نیست اما نه به خاطر اینکه سریال نمی بیند یا مشروب نمی خورد یا سفر نمی رود و... بلکه از این است که با فلسفه بیگانه است!
افلاطون و سقراط را نمی شناسد ، با فردوسی و حافظ میانه ای ندارد ، ابوسعید و بایزید و مولوی را نمی فهمد ، رمان و ادبیات نمی خواند ، در خویشتن تامل نمی کند و در نهایت کتابهایی از جنس کتاب «چنین گفت زرتشت» را نمی شناسد. کتاب هابی که برای جان های آزاد و روح های بی قرار ، نوشناکی لذتبخش و مستی آفرین هستند.
بندی از کتاب چنین گفت زرتشت :
«بگریز ، دوستِ من ، به تنهایی ات بگریز! تو را از بانگِ بزرگ مردان کَر و از نیشِ خُردان زخمگین می بینم.
جنگل و خرسنگ نیک می دانند که با تو چه گونه خاموش باید بود.... الی آخر»
در آینده ما می خواهیم بدانیم زندگی گذشته مان چگونه سپری شده است. ما زندگی می کنیم تا ثابت کنیم چه چیزهایی را باور داریم. سرانجام ، در تلاش برای رسیدن به آرزوهای خود ، تمامی تلاشی را که می کنیم ، زندگی ما را تشکیل می دهد. در این میان معنا درمانی نقش مهمی را برای کسانی که دچار اختلالاتی می شوند ایفا می کند. معنا درمانی رویکردی در مشاوره و درمان است که بر نیازهای اساسی افراد یعنی معنا و رابطه متمرکز است. این یک روش جامع برای پرداختن به تمام جنبه های معنا در افت و خیزهای زندگی است. بنابراین ، شعار معنا درمانی این است ، "معنا تنها چیزی است که ما داریم؛ ارتباط تنها چیزی است که ما نیاز داریم" این روش درمان فرض می کند که وقتی این دو نیاز ضروری انسان (ارتباط و معنا) برآورده شود ، افراد به احتمال زیاد بهتر با زندگی خود کنار می آیند و زندگی با دستاورد بیشتری را تجربه می کنند. وقتی در این دو منطقه کمبود وجود داشته باشد ، مردم به احتمال زیاد مشکلات زندگی را تجربه خواهند کرد. معنا درمانی از رویکردی روانشناختی برخوردار است که نقش حیاتی معنا و هدف را در بهبود و بهزیستی تشخیص می دهد. در این چارچوب مفهومی ، درمانگر محیطی امن و قابل اعتماد فراهم می کند که تلاش و تصمیم گیری مشترک از نظر مداخلات ، برنامه ها و اهداف را تسهیل می کند.
پس چگونه خوشحال باشیم؟!
شادکامی و معنا در حالی که به هم ارتباط دارند. به نظر نمی رسد که همانند هم باشند. ما می توانیم زندگی معنی دار ایده آل را تصور کنیم که ناخوشایند باشد و برعکس. برای مثال ، فرد می تواند به دنبال حقیقت باشد ، کارهای خوب انجام دهد ، یا زیبایی ایجاد کند ، الگوهای زندگی معنا دار در زندگی پیاده کند و هنوز هم ناراضی باشد. یا ممکن است کسی از سلامتی ، ثروت ، دوستان و دانش برخوردار باشد (چیزهایی که با زندگی شاد مرتبط است) و درعین حال یک زندگی بی معنا را داشته باشد. با این وجود به نظر می رسد شادکامی و معنا ارتباط تنگاتنگی دارند. زندگی پرمعنا به طور کلی زندگی شادی است و شادکامی به طور معمول محصول جانبی یک زندگی معنادار است. به عبارت دیگر ، معنا عنصری از یک زندگی سعادتمندانه است و شادکامی عنصری از یک زندگی معنادار. بنابراین بین این دو رابطه متقابل وجود دارد. زندگی معنادار اساسی تر از زندگی شاد است ، یک زندگی معنادار چیزی فراتر از یک زندگی شاد است. در مورد خوشبختی ، بسیاری از مردم به اشتباه فکر می کنند که خوشبختی احساسی زودگذر است ، اما در عوض ، اغلب محصول فرعی فعالیت های معنی داری مانند کمک به دیگران ، جستجوی دانش ، ایجاد زیبایی ، خردمند شدن یا عادلانه کار کردن است.
آیا یافتن معنای زندگی ، آنقدرها هم اهمیت دارد؟!
در زندگی افراد زیادی معنای واضح و شفافی برای زیستن میبینیم اما اگر از آنها سوال کنید که «معنای زندگی چیست؟ شاید خودشان نتوانند پاسخ دقیقی به این سوال بدهند اما معنیش این نیست که زندگی آنها معنا ندارد بلکه گاهی ما آنچنان غرق معنای زندگی هستیم که نمی توانیم آن را تعریف کنیم شاید اگر تمرکزمان را از یافتن معنای زندگی روی خود زندگی بگذاریم معنا هم با ذهن آگاهی و زیستن راحت تر شکل بگیرد غرق معنایابی شدن مثل غرق هر چیزی به غیر از زندگی شدن خودش می تواند ضد زیستن و معنادار شدن زندگی باشد؛
در روند کاهش اضطراب و افسردگی از طریق معنا درمانی ، معنا در درجه اول به عنوان فرآیندی شناختی برای توسعه دید عقلانی بیمار از خود ، دیگران و جهان تلقی در نظر گرفته می شود. از طریق فرایند معنا درمانی ، به بیماران آموزش داده می شود ، عقاید و باورهای غلطی که آن ها را دارای معنا می دانند را شناسایی کنند (به عنوان مثال ، بیمار : "من نمی توانم این کار را بکنم؛"درمانگر : "این برای شما چه معنایی دارد؟"بیمار : "من شخصی ناکارآمد هستم")
معنای این عبارت را در برابر داده های عینی ارزیابی می شود و یک جایگزین منطقی برای آن ارائه می گردد. از معنا برای درک در سطح عقلانی ، با هدف توسعه تفکر واقع گرایانه استفاده می شود. درست است که هر فردی می تواند معنی مختلفی برای زندگی بیان کند ولی متاسفانه کم نیستند تعداد افرادی که معنای واقعی زندگی را نمی دانند. در واقع تا به حال به این موضوع فکر نکرده اند که زندگی برایشان چه معنی دارد. زمانی که معنی زندگی را برای خودتان و با توجه به شرایطی که دارید پیدا کنید ، به اهدافتان نزدیک تر خواهید شد. راز خوشبختی را نیز درک کرده و برای پیشرفت در زندگی تلاش می کنید. به همین علت در ادامه به چند مورد از مهم ترین راه های یافتن معنی زندگی اشاره می کنم :
هدف گذاری کنید
برای زندگی خودتان ، هدف داشته باشید. بدون هدف گذاری وقت با ارزشی که دارید ، تلف خواهد شد. برای پیدا کردن معنای واقعی زندگی باید پیشرفت کنید. پیشرفت می تواند در حوزه شغلی ، تحصیلی ، هنری ، اجتماعی و حتی کمک به دیگران باشد. بنابراین وقت خود را بیهوده تلف نکرده ، هدف گذاری و برنامه ریزی کنید. بدون شک زندگی به معنای بیخیال بودن نیست ، بلکه برای ساختن آن باید تلاش کنید.
تمرینات ذهن آگاهی را یاد بگیرید
برای اینکه بتوانید معنای واقعی زندگی را درک کرده و احساس خوشبختی داشته باشید باید در لحظه حال زندگی کنید. به جای افسوس خوردن برای گذشته یا ایجاد دغدغه برای آینده ، از آنچه که الان رخ می دهد لذت ببرید. برای انجام این کار باید ذهن آگاهی را تمرین کنید. ذهن آگاهی به معنای برگشتن و بودن در زمان حال است. به شما کمک می کند افکار خود را از غرق شدن در گذشته به لذت بردن از لحظه حال هدایت کنید.
از محیط امن خارج شوید
هر فردی یک محیط امن ، چارچوب و قوانین برای زندگی خود دارد که در آن احساس آرامش می کند. کارهای همیشگی را انجام داده و از چیزی نمی ترسد. برخی افراد از این محیط امن خارج می شوند ، از تغییرات نمی ترسند و در مورد موضوعات مختلف کنجکاوی می کنند. این ها همان کسانی هستند که از معنای واقعی زندگی مطلع شده و برای آینده خود تلاش می کنند. این در حالی است که برخی از افراد هیچگاه برای کنجکاوی کردن و شناخت موضوعات جدید از محیط امن خود خارج نمی شوند. بنابراین بهتر است شما جزء دسته اول باشید و از معنی زندگی مطلع شوید.
از توانایی های فردی خود استفاده کنید
متاسفانه کم نیستند تعداد افرادی که نسبت به توانایی های فردی خود اطلاعات کاملی ندارند. از خودآگاهی و خودباوری دور مانده و برای رسیدن به خواسته هایشان به دیگران وابسته اند. این در حالی است که برخی از افراد هم هستند که برخلاف اطلاع از توانمندی های خود از آن ها استفاده نمی کنند. مطلع شدن از توانایی ها و استفاده از آن ها به درک معنای واقعی زندگی کمک می کند. بنابراین بهتر است به خودشناسی برسید و از استعدادهایی که دارید استفاده کنید.
به علایق خود اهمیت بدهید
برخی از افراد برخلاف اینکه به موفقیت های مهمی در زمینه شغلی و تحصیلی دست پیدا کرده اند ولی احساس خوشبختی نمی کنند و معنای واقعی زندگی را درک نکرده اند. این افراد همان کسانی هستند که به علایق خود توجه نداشته و کار دیگری را انجام داده اند. به همین علت باید در کنار تمام کارهایی که برای تحقق اهدافتان انجام می دهید ، به علایق خود نیز توجه کنید. از این طریق می توانید درک بهتر و درستی از معنی زندگی داشته و بعد از این احساس خوشایندتری نسبت به دنیای پیرامون خود داشته باشید.
به موضوعات مختلف فکر کنید
همانطور که گفتیم معنی زندگی در موضوعات مختلفی پیدا می شود ، به همین علت نباید ذهن خود را محدود کنید. با خودتان نگویید چون خواهرم معنای واقعی زندگی را در این موضوع پیدا کرده من هم باید همین کار را انجام دهم. وسعت دید خود را افزایش دهید و به موارد مختلفی فکر کنید. بگذارید احساس ، ذهن و افکار شما معنی زندگی را برایتان پیدا کنند. یکی از سوالاتی که همواره برای انسان به وجود آمده و از پیدا کردن پاسخ آن خسته نشده ، معنای واقعی زندگی است. بدون شک همه ما دوست داریم درک بهتری از زندگی داشته باشیم. (برای شناخت بهتر خود ، پیشنهاد میکنم از تست MBTI استفاده کنید.)
فیلسوفان ، چگونه درک ما از معنای وجود را به چالش می کشند؟!
صلحی که از درون قلب انسانها نشأت گرفته باشد ، میتواند ما را به سوی زندگی آرام و مسالمت آمیز بدون جنگ و خشونت برساند. از ابتدای تاریخ بشریت هر زمان که گروهی از مردم در کنار هم و باهم زندگی مسالمت آمیزی داشته اند ، توانسته اند شرایط راحت تری از زندگانی را بر خود و خانواده فراهم کنند. هرجا که آتش خشم و خودخواهی و زیاده خواهی زبانه کشید کم کم منجر به تیرگی و گاها نابودی روابط شده است. ما مردم این کره خاکی نسبت به حق زندگانی که بر ما عطا شده است مسئولیتی داریم ، نسبت به خود ، به خانواده و همین سرزمین هایمان. اینکه انسان ها با تمام کمال طلبی که دارند گاهی خودخواهانه همه چیز را برای خود می خواهند و برای رسیدن به آن از قربانی کردن بشر واهمه ای ندارند جای بسی تفکر و تأمل دارد. جنگ هایی که در طول تاریخ رخ داده است ، همه و همه نشأت گرفته از استبداد و خود خواهی پادشاهان بوده است که دستاوردی جز قربانی کردن انسان ، از بین رفتن سرزمین ها ، نابودی فرهنگ ، آسیب هایی که به محیط زیست وارد شده و از همه مهمتر کینه ای که در دل هایمان نسبت بهم کاشته شد ، نداشت.از ورق زدن تاریخ زندگی بشر در میابیم که هر زمان که بین ملتها صلح و دوستی برقرار بوده درصد امید به زندگی و کامیابی های بشر بیشتر بوده است و جای تأمل دارد که می بینیم به همان میزان که عشق و نفرت از ابتدای آفرینش تاکنون در تاریخ بشر تکرار شده است ، جنگ و صلح نیز در داستان زمین و زمینیان ، حضور داشته آن قدر که هیچ فصلی از کتاب خاطرات انسان ، بدون این مفاهیم پیش نرفته است. از آنجائی که از ابتدای تاسیس سازمان ملل متحد در سال 1945هدف آن سازمان ، با همکاری کشورهای مستقل ، دستیابی به صلح و امنیت بین المللی بوده است؛ 21 سپتامبر به عنوان روز جهانی صلح از سوی سازمان ملل متحد نامگذاری شده است. خوب می دانیم که رسیدن به صلح جهانی بدون مشارکت تمامی افراد جامعه امکان پذیر نیست. پس همه ما مردمان جهان نقش مهمی در راستای پیشبرد صلح جهانی داریم؛ از طرق مختلف می توان برای دست یافتن به این هدف والا تأثیر گذار بود ، از طریق آموزش ، هنر ، بهداشت و درمان ، عدالت اجتماعی و... در واقع صلح فقط به معنای نبود جنگ نیست؛ بلکه صلح به عنوان امری کلی در نظر گرفته می شود و به طور ضمنی به تمامی مواردی که زمینه رسیدن به صلح را فراهم می کند ، اشاره دارد.
به عنوان مثال رعایت حقوق بشر ، رعایت اصول دموکراسی ، ثبات سیاسی و اقتصادی و عدالت را می توان نام برد. در هر روی شاید بتوان گفت در قدم اول باید به سمت ایجاد فرهنگ صلح رفت به معنای «مجموعه ای از ارزش ها ، نگرش ها ، شیوه های رفتار و شیوه های زندگی که خشونت را منع می کند و با مقابله با علل ریشه ای آن برای حل مشکلات از طریق گفت وگو و مذاکره میان افراد ، گروه ها و ملت ها ، از منازعات جلوگیری می کند.» بنابراین ، آگاهی بخشی در مورد ابعاد صلح از طریق آموزش ، گفتگو و آشنایی با فرهنگ های مختلف باید ترویج شود. کلام آخر اینکه : همه ما انسانها مسئولیتی در راستای ایجاد صلح جهانی داریم؛ صلحی که از درون قلب انسانها نسبت به همنوعانشان و نسبت به محیط اطرافشان ناشی شده باشد ، میتواند ما را به سوی زندگی آرام و مسالمت آمیز بدون جنگ و خشونت برساند.
![چهره های متولد و درگذشته 17 خرداد [عکس و بیوگرافی]](/media/k2/items/cache/f4e6bf09979f66d56d750ef031f7c53f_XL.jpg)




![بیوگرافی بازیگران سریال صفا با خانواده [داستان و نقش]](/images/up/231/506.jpg#joomlaImage://local-images/up/231/506.jpg?width=290&height=290)

![بیوگرافی بازیگران سریال گل سنگ [داستان و نقش]](/images/up/230/11.jpg#joomlaImage://local-images/up/230/11.jpg?width=290&height=290)






