در این مطلب جدید در سال 1405 و سال 2026 ، قصه برای کودکان حساس و قصه برای کودکان زودرنج و داستان برای بچه های حساس و قصه درمانی برای لجبازی و قصه کودکانه در مورد دعوا نکردن و قصه زمین عصبانی و قصه خرگوش عصبانی و قصه کودکانه در مورد حرف شنوی و قصه کندو و داستان کوتاه در مورد عصبانیت و قصه ملکه مغرور در نم نمک.
بهترین قصه برای کودکان حساس و زودرنج
در سال اول تولد ، نوزادان نمی توانند به طور کامل بدن خود را کنترل کنند. اگر چه ممکن است از خود احساس خشم یا بی قراری نشان دهند ، اما قصد ندارند کسی را آزار بدهند.![]()
حدود دو سالگی ، کودکان بدخلقی و بهانه گیری می کنند. این حالت می تواند شامل زدن دیگران یا حتی خودشان ، خراب کردن اشیا و چیزهای دیگر باشد. عصبانیت و زودرنجی آنها بر امر خاصی متمرکز نیست. این رفتار در سن چهار سالگی کاهش می یابد. اما رفتار پرخاشگرانه کودکان چهار ساله متمرکز تر است و متوجه فرد یا شی خاصی است.
تعویض بشقاب غذایشان ، تعویض پوشک آنها ، یا شستن موها و صورت ، مسواک زدن ، رفتن به رختخواب و چیزهایی از این قبیل ، عوامل عمده طغیان بچه هاست. علاوه بر این ، تمایل به مالکیت ، یکی دیگر از مسائل برجسته این دوره است. ممکن است وقتی اسباب بازی خاصی از آنها گرفته می شود ، عصبانی شوند. اما نمی دانند چگونه چیزی را که می خواهند به دست آورند یا چگونه عصبانیتشان را به شکل مناسبی بیان کنند. بنابراین ، واکنش معمول آنها بدخلقی است.
بهترین راه درمان کودکان پرخاشگر استفاده از مثال ها ، قصه ها ، تکنیک های عملی و رفتاری است و نه توضیحات منطقی.

قصه گربه عصبانی (گروه سنی 5 تا 8 سال)
در سرزمینی دوردست که خورشید به روشنی می درخشید و پرندگان آوازهای قشنگ سر می دادند ، باغ بزرگی بود پر از حیوانات ، با شکل ها ، اندازه ها و رنگ های مختلف. حیوانات بزرگتر مشغول ساختن لانه یا پیدا کردن غذا بودند. حیوانات کوچکتر هم به آنها کمک می کردند. اما آنها هم برای خودشان کار داشتند. کار آنها بازی کردن بود. اگر به طور اتفاقی از کنار باغ رد می شدید ، حتما صدای داد و فریاد و قهقهه آنها را می شنیدید و می دیدید که چقدر از بازی با یکدیگر لذت می برند. ممکن بود در گوشه ای از باغ ، خوک را ببینید که با فیل کوچولو قایم موشک بازی می کند و در گوشه ای دیگر اسب کوچولو ، زرافه کوچولو و اردک کوچولو را که با هم والیبال بازی می کنند. آنها دسته ای از حیوانات شاد و خوشحال بودند.
روزی ، گربه کوچکی با خانواده اش به این باغ بزرگ آمدند. همان روز اول ، گربه کوچولو به همه جای باغ سر زد تا دوستان جدیدش را ببیند. او توپ بزرگ براقی داشت که هر وقت آن را به هوا پرتاب می کرد یا با پا می زد صداهای خنده داری از آن شنیده می شد. گربه کوچولو در حالی که توپش در دستش بود به این طرف و آن طرف می دوید تا بقیه حیوانات کوچک را ببیند. آنها هم کنجکاو بودند که گربه کوچولو را بشناسند.
زرافه با لبخند به گربه گفت : ” بیا با هم والیبال بازی کنیم.” گربه با خوشحالی گفت : ” باشه”. آنها مدتی با هم بازی کردند تا اینکه گرمشان شد و خسته شدند. نشستند و کمی آب خوردند.
بعد از اینکه خنک شدند ، زرافه گفت : ” می شه ما با توپ تو والیبال بازی کنیم؟ توپ قشنگیه.” گربه گفت که دوست ندارد کسی با آن بازی کند. زرافه گفت : ” پس اقلا اجازه بده آن را ببینم.” و دستش را دراز کرد تا توپ براق را بردارد. اما قبل از اینکه زرافه آن را بگیرد ، گربه با پنجول های تیزش پای زرافه را چنگ زد ، زرافه بیچاره شروع کرد به گریه کردن. خراش پایش او را اذیت می کرد. زرافه گفت : ” دیگه با تو بازی نمی کنم.” گربه با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت و گفت : ” چه اهمیتی دارد. بقیه حیوانات با من بازی می کنند.” بعد هم توپش را برداشت و به خانه رفت.
روز بعد ، گربه دوباره با توپ براقش به باغ بزرگ آمد تا با حیوانات دیگر بازی کند. او می دانست که زرافه از او ناراحت است. بنابراین ، از زرافه نخواست که با او بازی کند. به جای آن ، به اردک گفت : ” می خواهی با من بازی کنی؟”
اردک که دیده بود که چگونه به زرافه چنگ زد ، گفت : ” نه من نمی خواهم با تو بازی کنم ، چون تو به دوستانت پنجول می کشی.”
گربه شانه هایش را بالا انداخت و گفت : ” اصلا مهم نیست ، بقیه حیوانات با من بازی می کنند.” وقتی که گربه از اسب پرسید که آیا می خواهد با او بازی کند ، او هم گفت نه. بعد گربه پیش فیل رفت و پرسید که آیا می خواهد با توپ براق او بازی کند. فیل و خوک با هم گفتند : ” ما با تو بازی نمی کنیم. چون تو به دوستانت پنجول می کشی.” گربه عصبانی شد. اما هیچ کاری نمی توانست بکند. روزها می گذشت و او حیوانات دیگر را تماشا می کرد که با هم بازی می کردند. خیلی خسته و کسل شده بود. توپ براقش هم هیچ کمکی برای شاد کردن او نمی کرد. آخر وقتی کسی نیست که بشود توپ را برایش انداخت و با او بازی کرد ، داشتن توپ براق چه فایده ای دارد. بالاخره به اطراف زرافه و حیوانات دیگر رفت و گفت که از کاری که انجام داده متاسف است. او احساس بدی داشت و دلش می خواست که دوباره بتواند با زرافه و حیوانات دیگر بازی کند. اما زرافه گفت تا وقتی که جغد نگوید که بازی با او کار درستی است ، آنها با او بازی نمی کنند.
گربه پیش جغد رفت و همه چیز را برایش تعریف کرد. جغد با دقت به حرف هایش گوش داد و با چشمان گرد و درشتش به گربه نگاه کرد و گفت : ” به نظر می رسد فهمیده ای که کار اشتباهی کرده ای. اما این کافی نیست. حالا باید یاد بگیری که هر وقت عصبانی یا ناراحت شدی چه کار کنی.” گربه با دقت به حرف های جغد گوش می داد ، چون واقعا از اینکه زرافه بیچاره را اذیت کرده بود متاسف بود و می خواست با بقیه حیوانات دوباره بازی کند. گربه پرسید : ” چه کار باید بکنم؟ ” جغد برایش توضیح داد که بعضی وقت ها از اینکه دیگران کارهایی انجام می دهند که ما دوست نداریم ، عصبانی یا ناراحت می شویم . به جای صدمه زدن به آنها می توانیم با آنها صحبت کنیم. می توانیم بگوییم به خاطر کارهایی که انجام داده اند از آنها عصبانی یا ناراحت هستیم. گربه گوش می داد و سر پر مویش را تکان می داد. به نظر می رسید که دیگر یاد گرفته بود. جغد معلم خوبی بود. جغد به او گفت : ” حالا تو یک چیز جدید و مفید آموخته ای . برو با بقیه حیوانات بازی کن. “
گربه از جغد تشکر کرد و به طرف حیوانات باغ رفت در راه سنجابی را دید که جغد او را فرستاده بود تا گربه را امتحان کند. همین که سنجاب توپ براق را در دست های گربه دید ، آن را گرفت و شروع کرد به بازی کردن با آن. گربه عصبانی شد و می خواست به سنجاب چنگ بزند که ناگهان حرف های جغد به یادش آمد. بعد به جای اینکه به سنجاب چنگ بزند به او گفت : ” من عصبانی و ناراحتم که تو بدون اجازه من ، توپم را برداشته ای. لطفا آن را به من بده.” سنجاب توپ را به او برگرداند و دوید و رفت. جغد که روی درختی نشسته بود ، همه چیز را دید و خیلی از کار گربه خوشش آمد.

قصه خرگوش عصبانی
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود.
روزی روزگاری خرگوشی از لانه اش بیرون آمد تا برای بچه هایش هویج پیدا کند. هویج که غذای خرگوش است کجاست؟ این غذای خرگوش ها زیر زمین است؛ یعنی ریشه هویج که زیرخاک بزرگ می شود.
بله. خرگوش همین جور که داشت می رفت به یک درخت گردو رسید. کلاغی روی درخت گردو بود و از این شاخه به آن شاخه می پرید. خرگوش دوان دوان از کنار درخت گردو رد می شد که یک دفعه گردویی از آن بالا آمد و بر سرش خورد. خرگوش جیغ کشید و ایستاد. بعد بالای سرش را نگاه کرد و گفت : «آن بالا چه کار می کنی؟ چرا گردو به سر من می زنی؟»
کلاغ که بالای درخت بود گفت : «گردو به سر تو خورد؟»
خرگوش گفت : «اگر به سر من نمی خورد که جیغ نمی کشیدم. چرا از آن بالا گردو پایین می اندازی؟»
کلاغ گفت : «نمی خواستم گردو را به سر تو بزنم… من…»
خرگوش که خیلی ناراحت شده بود گفت : «می خواهی بگویی که اگر بازهم از زیر درخت گردو رد بشوم ، گردو به سر من می زنی؟»
کلاغ گفت : «نه ، من می خواستم بگویم که…»
خرگوش گفت : «دیگر نمی خواهد چیزی بگویی. هر حرفی داری به کلاغ ها بگو ، ما خرگوش ها کاری به شما کلاغ ها نداریم…»
خرگوش این را گفت و به طرف لانه اش دوید.
بله… چه بگویم و چه نگویم… فردا دوباره خرگوش برای پیدا کردن هویج از لانه اش بیرون آمد. او بازهم رفت و رفت و رفت تا به درخت گردو رسید. زیر درخت گردو با خودش گفت : «اگر کلاغ را صدا بزنم و چیزی بگویم ، بازهم از آن بالا گردو به سر من می زند. حالا خیلی یواش ازاینجا رد می شوم تا کلاغ با من کاری نداشته باشد.»
بله. خرگوش با این فکر و خیال از زیر درخت گردو رد می شد که دوباره یک گردو از آن بالا آمد و به سر او خورد. خرگوش بازهم جیغ کشید و کلاغ هم از آن بالا گفت : «چی شد؟ بازهم گردو به سر تو خورد؟»
خرگوش گفت : «نمی بینی که گردو به سر من خورد؟ مگر ما خرگوش ها با کلاغ ها چه کار کرده ایم که ما را با گردو می زنید؟»
کلاغ از شاخه های بالا روی شاخه های پایین تر آمد و گفت : «چرا به حرف من گوش نمی کنی؟»
خرگوش گفت : «چرا باید به حرف تو گوش کنم؟ مگر تو بابای من هستی؟»
کلاغ خندید و قارقار کرد و گفت : «من بابای تو نیستم؛ ولی اگر دیروز به حرف من گوش کرده بودی امروز دوباره گردو به سر تو نمی خورد.»
خرگوش گفت : «دیروز چه می خواستی بگویی؟»
کلاغ گفت : «دیروز می خواستم بگویم ما کلاغ ها وقتی می خواهیم گردو را بخوریم آن را به سنگ می زنیم که پوست آن بشکند و بتوانیم مغز آن را بخوریم. دیروز از آن بالا یک گردو را پایین انداختم که به آن سنگ بخورد.»
خرگوش گفت : «کدام سنگ؟»
کلاغ گفت : «همان سنگ که جلوی پای توست.»
خرگوش گفت : «ولی به جای آن سنگ ، گردو را به سر من زدی. چرا این کار را کردی؟»
در حال کلاغ گفت : «نمی خواستم این کار را بکنم. دیروز خواستم بگویم ببخشید. من می خواستم پوست گردو را بشکنم. وقتی از زیر درخت گردو رد می شوی مواظب باش ، ولی تو حرف من را گوش نکردی و رفتی. امروز هم اگر از این پایین من را صدا می زدی ، مواظب بودم که گردو دوباره به سر تو نخورد.»
خرگوش که حالا فهمیده بود چه شده خندید و گوش هایش را تکان داد.
کلاغ گفت : «حالا چرا می خندی؟»
خرگوش گفت : «به خودم می خندم که با این گوش های بزرگم چرا به حرف تو گوش نکردم.»
کلاغ هم خندید و گفت : «من هم دیگر از این کارها نمی کنم. از این بالا پایین را خوب نگاه می کنم.»
خرگوش هم همان طور که می رفت خندید و گفت : «من هم از امروز یاد گرفتم که زود ناراحت نشوم و به حرف های دیگران گوش کنم که دوباره گردو به سر من نخورد.»
بله گل من ، خرگوش این را گفت و از کنار درخت گردو و کلاغ رفت و رفت و رفت تا به لانه اش رسید. کلاغ هم دوباره گردویی را از بالای درخت انداخت تا به سنگ خورد. کلاغ که سرگرم خوردن گردو شد ، قصه ما هم به سر رسید. بالا که بود ، برف بود؛ پایین که آمد ، آب شد؛ دیگر وقت خواب شد.

قصه ملکه مغرور
یکی بود یکی نبود ، زنبور شیطونی بود که همراه زنبورهای دیگر در دشت ها بالا و پایین می پرید. روی گل ها می نشست و غلت می خورد و وزوز می کرد و با شادمانی کیسه های عسل خود را پر از شهد گل های خوشمزه می کرد. در همین موقع بود که صدای سوت زنبور سرباز به صدا درآمد و گفت : زنبورهای کارگر همه پشت سر هم. همه به راست حرکت و پرواز کردند به سمت کندو. وقتی به کندو رسیدند با همکاری همدیگر عسل ها را جاسازی کردند.
زنبور سرباز داخل شد و گفت : همه زنبورهای کارگر به صف بایستید ، ملکه می خواهد بیاید. ملکه زنبورها با وقار خاصی وارد شد و قدم زد و به کارهای آنها سرکشی کرد تا اینکه به قسمت عسل های زنبور کوچولو رسید. کمی از عسل ها برداشت و گفت : نه اصلا خوب نیست. چرا کارت را خوب انجام نمی دهی. شنیدم فقط بازیگوشی می کنی. مواظب اعمالت باش ، باید بیشتر از اینها کار کنی. زنبور کوچولو خود را جمع و جور کرد و گفت : چشم ملکه ، آخه من زود خسته می شم.
ملکه سکوت کرد و گذشت. زنبور کوچولو زیر لب گفت : اه… تا کی باید گوش به فرمان یکی دیگه باشیم. کاشکی من فرمانده بودم. منم باید ملکه باشم و با رفتن ملکه دوباره زنبورها به کارشان ادامه دادند.
روزها به همین منوال می گذشت و زنبور کوچولو هم هر روز خسته و خسته تر می شد. روزها در دشت ها کار می کرد و شب ها در کندو تا اینکه یک روز روی گلی نشست و به آسمان خیره شد. پرنده هایی را دید که آزادانه در آسمان آبی پرواز می کردند.
زنبور کوچولو با خودش گفت : چی می شد منم مثل این پرنده ها آزاد بودم و برای خودم زندگی می کردم. چقدر آنها راحتند. کسی به آنها دستور نمی دهد. زنبور کوچولو روی یک گل نشست و ساعت ها فکر کرد تا عاقبت تصمیم اش را گرفت و گفت : بله از حالا به بعد برای خودم زندگی می کنم. به کندو رفت وسایلش را جمع کرد و از دوستانش خداحافظی کرد و رفت.
از کندو که بیرون آمد پرواز کرد آنقدر پرواز کرد تا از خانه اش دور شد و گفت : آخیش دیگه مال خودمم. ملکه کجایی تا مرا ببینی ، حالا دیگه من ملکه ام و می خواهم برای خودم یک کندو بسازم.
کم کم هوا تاریک شد. زنبور کوچولو رفت زیر یک گلبرگ خوابید تا صبح زود کارش را شروع کند.
فردای آن روز با گرمای خورشید از خواب بیدار شد و مستقیم به سمت یک گل پرواز کرد و شروع به جمع آوری شهد گل کرد و روی قسمتی از شاخه یک درخت علامت گذاشت تا کندو را همانجا بنا کند. به همین صورت تا شب کارش را ادامه داد ، ولی کاری از پیش نبرده و خسته و کوفته گوشه ای افتاد و به خواب رفت. صبح روز بعد دوباره بیدار شد و سمت گل ها رفت ، ولی باز هم کاری از پیش نبرد. در همین موقع بود که سوسکی قرمز نزدیک زنبور آمد و گفت : چی دارم می بینم یک زنبور تنها اینجا چه کار می کند. پس گروهت کجاست. تا آنجایی که می دانم همیشه زنبور ها با هم اند ، پس چرا تو تنهایی؟
زنبور گفت : دارم خانه برای خودم درست می کنم.
سوسک : تنهایی.
زنبور : بله تنهایی ، من خودم ملکه هستم.
سوسک خندید و گفت : پس تاجت کجاست ملکه کوچولو؟ و ادامه داد… شما زنبورها هرگز نمی تونید تنهایی زندگی کنید. حالا می بینی… و رفت.
زنبور کوچولو به فکر فرو رفت و گفت : نه من می تونم. من زنبور قهرمانم.
روز بعد کفشدوزک آمد تا به زنبور کمک کند ، ولی هر کاری کرد نتوانست در دهانش موم جمع کند.
زنبور گفت : آخه تو که زنبور نیستی تا بتوانی این کار را انجام بدهی. کفشدوزک گفت : در هر صورت می خواستم کمکت کنم. زنبور کوچولو تشکر کرد و به کارش ادامه داد.
در همان نزدیکی یک عنکبوت در حال بستن تار بود که زنبور کوچولو به عنکبوت نگاه می کرد و انرژی می گرفت و به کارش ادامه می داد. عنکبوت رو کرد به زنبور و گفت : اگر می تونستم حتما کمکت می کردم.
روزها همین طوری می گذشت تا این که پس از چند روز خانه زنبور با تلاش فراوان آماده شد ، ولی زنبور کوچولواینقدر لاغر شده بود که دیگر هیچ توانی برایش نمانده بود.
هنوز خستگی اش در نرفته بود که متوجه تکان های شدید و ضربه هایی شد. خیلی زود از کندو خارج شد تا ببیند چه خبر شده.
2 تا زنبور غول پیکر بودند که ادعا می کردند آن کندو خانه آنهاست و به زنبور کوچولو گفتند از خانه ما بیا بیرون.
زنبور کوچولو گفت : اینجا را من خودم ساختم ، آن هم با هزار زحمت. همه این جانوران شاهدند که اینجا را خودم ساختم.
زنبورهای غول پیکر زنبور کوچولو را بیرون انداختند و به داخل کندو رفتند.
دوباره زنبور کوچولو بی خانمان شده بود ، ولی غرورش اصلا اجازه نمی داد تا به کندو و دوستان قدیمش برگردد. با خودش گفت : حالا فهمیدم کار زنبورهای سرباز چی بود. آنها از کندو نگهداری می کردند و اجازه نمی دادند که این زورگوها کندوی ما را اشغال کنند. وقتی که گروه باشیم می توانیم با هم از حق خود دفاع کنیم و عاقبت به کندو و پیش دوستانش برگشت ، ولی تجربه خوبی به دست آورده بودو ملکه پست بالاتری به او داد.
![چهره های متولد و درگذشته 17 خرداد [عکس و بیوگرافی]](/media/k2/items/cache/f4e6bf09979f66d56d750ef031f7c53f_XL.jpg)




![بیوگرافی بازیگران سریال صفا با خانواده [داستان و نقش]](/images/up/231/506.jpg#joomlaImage://local-images/up/231/506.jpg?width=290&height=290)

![بیوگرافی بازیگران سریال گل سنگ [داستان و نقش]](/images/up/230/11.jpg#joomlaImage://local-images/up/230/11.jpg?width=290&height=290)






