در این مطلب جدید در سال 1405 و سال 2026 ، حسین منزوی ، یکی از درخشان ترین چهره های شعر معاصر ایران است که با زبانی عاشقانه ، صمیمی و در عین حال عمیق ، توانسته دل های بسیاری را به اسارت واژه هایش درآورد.
برترین اشعار حسین منزوی زنجانی
حسین منزوی ، یکی از درخشان ترین چهره های شعر معاصر ایران است که با زبانی عاشقانه ، صمیمی و در عین حال عمیق ، توانسته دل های بسیاری را به اسارت واژه هایش درآورد. شعرهای او ترکیبی است از احساس ناب ، واژه های لطیف و اندیشه ای عاشقانه که عشق را نه تنها در مفهوم رمانتیک ، بلکه در معنایی انسانی ، عارفانه و فلسفی بازمی تاباند. در این مطلب مجموعه ای از زیباترین و دل انگیزترین اشعار عاشقانه کوتاه حسین منزوی را گردآوری کرده ایم در ادامه با سایت نم نمک همراه باشید تا از خواندن این سروده های پر احساس لذت ببرید.![]()
اشعار کوتاه حسین منزوی
شعر تنهایی حسین منزوی
به سر افکنده مرا سایه ای از تنهایی
چتر نیلوفر این باغچه بودایی!!
بین تنهایی و من راز بزرگی است ، بزرگ
هم از آن گونه که در بین تو و زیبایی
بارش از غیر و خودی هر چه سبکتر ، خوشتر
تا به ساحل برسد رهسِپَر دریایی
آفتابا! تو و آن کهنه درنگت در روز
من شهابم ، من و این شیوه شب پیمایی
بوسه ای دادی و تا بوسه دیگر مستم
کَس شرابی نچشیده ست بدین گیرایی!!
تا تو برگردی و از نو غزلی بنویسم
می گذارم که قلم پر شود از شیدایی
شعر حسین منزوی در مورد مرگ
گزیدم از میان مرگ ها این گونه مردن را
تورا چون جان فشردن در بر آن گه جان سپردن را
خوشا از عشق مردن ای که طعم تو
حلاوت می دهد حتی شرنگ تلخ مردن را
چه جای شکوه زاندوه تو ، وقتی دوست تر دارم
من از هر شادی دیگر غم عشق تو خوردن را
تو آن تصویر جاویدی که حتی مرگ جادویی
نداند نقشت از لوح ضمیر من ستردن را
کنایت بر فراز دار زد جانبازی منصور
که اوج این است این ، در عشق بازی پا فشردن را
مرا مردن بیاموز و بدین افسانه پایان ده
که دیگر برنمی تابد دلم نوبت شمردن را
کجایی ای نسیم نابهنگام ای جوانمرگی
که ناخوش دارم از باد زمستانی فسردن را
شعر کوتاه از حسین منزوی
چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی
تمام طول خط از نقطه که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
زیباترین شعر حسین منزوی
اینان همه نو دولت عیش گذرانند
ما دولت عشقیم که دورش سپری نیست
سوزی که درون دل ما می وزد این بار
کولک شبانه است نسیم سحری نیست
اشعار ناب حسین منزوی
تا عشق چون نسیم به خکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم
شعر ماه و پلنگ حسین منزوی
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
گل شکفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من ، به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری ، موازیان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغاز ، به یکدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده ، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپوری ، مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه ، بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی ، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ، ولی به فکر پریدن بود.
مجموعه شعر حسین منزوی
ماندم به خماری که شراب تو بجوشد
پس مست شود در خم و از خود بخروشد
آنگه دو سه پیمانه از آن می که تو داری
با من به بهایی که تو دانی بفروشد
مستم نتوانست کند غیر تو بگذار
صد باده به جوش اید و صد بار بکوشد
وقتی که تو باشی خم و خمخانه تهی نیست
بایست دعا کرد که سرچشمه نخوشد
مستی نبود غایت تأثیر تو باید
دیوانه شود هر که شراب تو بنوشید
مستوری و مست تو به یک جامه نگنجد
عریان شود از خویش تو را هر که بپوشد
خاموش پر از نعره مستانه من ! کو
از جنس تو گوشی که سروش تو نیوشد؟
تو ماده آماده دوشیدنی اما
کو شیردلی تا که شراب از تو بدوشد
غزل های زیبای حسین منزوی
از روز دستبرد به باغ و بهار تو
دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو
تقویم را معطل پاییز کرده است
در من مرور باغ همیشه بهار تو
از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد
بر چشم های میشی نرگس غبار تو
فرهاد کو که کوه به شیرین رهات کند
از یک نگاه کردن شوریده وار تو
کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل
خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو
چشمی به تخت و پخت ندارم . مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنار تو
غزلیات حسین منزوی
خاطراتت ز آنسوی آفاق ، آوازم دهند
تا در آبی های دور از دست پروازم دهند
رفته ام زین پیش و خواهم رفت زین پس بازهم
با صدای عشق از هر سو که آوازم دهند
آنچه را با چشم گفتم با تو ، خواهم گفت نیز
با زبان گر شرم و شک یارای ابرازم دهند
شام آخر را نخواهم باخت همراهش اگر
لذت صبح نخستین را دمی بازم دهند
تا سرانجام است امید سر آغازم به جای
گر چه هم بیم سرانجام ، از سرآغازم دهند
یک دریچه از نیازی مشترک خواهم گشود
با تو وقتی مشترک دیواری از رازم دهند
در قفس آزاد ، زیباتر که در آفاق اسیر
گو در بازم بگیرند و پر بازم دهند
شعر تازه
یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
شعری برای بختک ، شعری برای آوار
تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار
این شهر واره زنده است ، اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی ، چیزی شبیه مردار
چیزی شبیه لعنت ، چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ، چیزی شبیه ادبار
در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه های باطل ، بن بست های انکار
تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
تکرار می کنند این ، ایینه های بیمار
عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
از عشق اگر نگیرم ، جان دوباره ، من نیز
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار
بوی تو دارد این باد ، وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار
سوزن عشقی
سوزن عشقی که خار غم بر آرد کو که من
بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام
از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام
خانه را از پای بست این بار ویران کرده ام
دوبیتی های حسین منزوی
امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد
تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد
شعر زیبا از حسین منزوی
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من
شاهکار حسین منزوی
کسی از آن سوی ظلمت مرا صدا می کرد
که بادبادک خورشید را هوا می کرد
به شکل کودکی من کسی که با یک برگ
به قدر صد چمن غرق گل صفا می کرد
کسی -سبک تر از اندیشه ای- که چون می رفت
به جای گام زدن در هوا شنا می کرد
کسی که دفتر عمر مرا به هم می ریخت
و برگ های پلاسیده را جدا می کرد
طلوع های مرا و غروب های مرا
در این سو آن سوی تقویم جابه جا می کرد
دلم به وسوسه اش رفته بود و تجربه ام
در آستانه تردید پا به پا می کرد
مگر نه کودکی ام راهکوب پیری بود
کز ابتدای سفر مشق انتها می کرد
کسی نگفت نسیم از تبار توفانست
وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا می کرد
بهار نیز که با خون گل وضو می ساخت
هم از نخست به پاییز اقتدا می کرد
«که می گرفت»؟ رها کن! صفای صلح کسی
که آهوان گرفتار را رها می کرد
ترا به کینه چه دینی است؟ کاش می آمد
کسی که دین جهان را به عشق ادا می کرد
عصا که مار شد اعجاز بود کاش اما
کسی به معجزه ای ما را عصا می کرد
![چهره های متولد و درگذشته 14 خرداد [عکس و بیوگرافی]](/media/k2/items/cache/a219b166f49fcb8954a9045c90242043_XL.jpg)


![بیوگرافی بازیگران سریال صفا با خانواده [داستان و نقش]](/images/up/231/506.jpg#joomlaImage://local-images/up/231/506.jpg?width=290&height=290)

![بیوگرافی بازیگران سریال گل سنگ [داستان و نقش]](/images/up/230/11.jpg#joomlaImage://local-images/up/230/11.jpg?width=290&height=290)


![بیوگرافی بازیگران سریال گذرگاه [داستان و نقش]](/images/up/230/8.jpg#joomlaImage://local-images/up/230/8.jpg?width=290&height=290)





