در این مطلب جدید در سال 1405 و سال 2026 ، داستان شیخ بهایی و پیرزن و قصه شیخ بهایی و پیرزن و داستان تاریخی شیخ بهایی و پیرزن و حکایت شیخ بهایی و پیرزن و داستان کرامات شیخ بهایی و داستان های شیخ بهایی در نم نمک.
داستان خواندنی شیخ بهایی و پیرزن
در ادامه با دو داستان آموزنده از شیخ بهایی درباره پیرزن با شما در نم نمک خواهیم بود.![]()
دیوار ساختن شیخ بهایی و ایراد پیرزن
حکایت شده که روزی شیخ بهایی مشغول ساختن دیوار یک مسجد بود یه روز که بالای دیوار داشت خشتها رو روی هم قرار میداد پیرزنی که از اونجا میگذشت خطاب به او گفت :
ننه جون این دیواری که ساختی کجه !
شیخ از بالای دیوار پایین اومد و نگاه دقیقی به دیوار انداخت و گفت :
حق با شماست مادر چه خوب شد که بهم گفتی همین اان درستش میکنم.

این رو گفت و دوتا مشت محکم به دیوار کوبید و دوباره نگاه دقیقی به دیوار انداخت و خطاب به پیرزن گفت :
مادرجان نگاه کن ببین دیوار صاف شده؟
پیرزن نگاهی به دیوار انداخت و لبخند رضایتی بر لبش نشست و گفت :
آره ننه حالا دیگه صافه. خدا بهت عمر با عزت بده که داری به اسلام و مسلمین خدمت میکنی.
پیرزن به راهش ادامه داد و رفت. یکی از شاگردان شیخ که شاهد ماجرا بود با تعجب و کمی اعتراض پرسید :
چرا شما که استاد معماری هستین به همین سادگی به هرکسی اجازه میدین به کارهاتون ایراد بگیره؟
شیخ جواب داد تو فکر میکنی دیواری که یک متر ضخامت سه متر ارتفاع و پانزده متر طول داره اگه کج باشه با دوتا مشت کوبیدن صاف میشه؟ اگه من با پیرزن مخالفت میکردم و این دوتا مشت رو نمیزدم حالا اون در همه شهر پر میکرد که شیخ داره اموال بیت المال رو به هدر میده و بعد هم هزار و یک حرف دیگر برایم می ساختند.
داستان پیرزن و خدا
پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت : خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی؟ خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد. پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی گفت :
خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد؟
خدا جواب داد : بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی
همه شب نماز خواندن ، همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن ، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن
“شیخ بهایی”
![چهره های متولد و درگذشته 17 خرداد [عکس و بیوگرافی]](/media/k2/items/cache/f4e6bf09979f66d56d750ef031f7c53f_XL.jpg)




![بیوگرافی بازیگران سریال صفا با خانواده [داستان و نقش]](/images/up/231/506.jpg#joomlaImage://local-images/up/231/506.jpg?width=290&height=290)

![بیوگرافی بازیگران سریال گل سنگ [داستان و نقش]](/images/up/230/11.jpg#joomlaImage://local-images/up/230/11.jpg?width=290&height=290)





![بیوگرافی فرنوش فرجی مجری ایران اینترنشنال [همسر و فرزندان]](/media/k2/items/cache/bc8e09ba207abff88a84c65012ea356b_XL.jpg)
