«صلح با طالبان؟ بیخیال!» این جمله ، بخشی از گفت وگویِ صریح و بی پروایِ دکتر پوریا زرشناس ، شیمیدانِ ایرانیِ حزب ساز در سوئیس ، با خبرنگارِ ماست.
گفت وگوی چالشی با دکتر پوریا زرشناس موسس حزب «سپیده نظم سبز»؛ همه آدم ها باهم برابرند ، اما بعضی ها برابرترند!
«صلح با طالبان؟ بیخیال!» این جمله ، بخشی از گفت وگویِ صریح و بی پروایِ دکتر پوریا زرشناس ، شیمیدانِ ایرانیِ حزب ساز در سوئیس ، با خبرنگارِ ماست. او که سابقه همکاری با 13 نهادِ بین المللی را دارد ، از دشواریِ مأموریت هایِ صلح سازی در افغانستان و کنگو می گوید ، از پیشنهاداتِ مالی برایِ خیانت به هدف ، از سکوتِ جامعه جهانی در برابرِ طالبان و از تجربه تلخِ ممنوعیتِ آثارش در افغانستان.![]()
او که حالا پس از تاسیس بنیاد بین المللی صلح ماندلا ، حزبِ «سپیده نظم سبز» را در سوئیس تأسیس کرده ، از سه اصلِ «هویتِ فرهنگی ، نظارتِ هوشمندانه و آزادیِ مسئولانه» می گوید و از هدفش برایِ تغییرِ نگاهِ اروپا به مهاجران.

در بخشِ دیگری ، او با نگاهی طنزآمیز ، از کیم جونگ اون ، احمدی نژاد ، پوتین ، اردوغان و علی اف می گوید و پیامی عمیق به جوانانِ ایران و جهان دارد.
در دنیایی که مرزهایِ علم و سیاست هر روز کمرنگ تر می شوند ، گاهی یک نفر ، آنقدر جسور است که از آزمایشگاه بیرون می زند و پا به میدانِ مناقشاتِ جهانی می گذارد. دکتر پوریا زرشناس ، شیمیدانی که حالا به یک دیپلماتِ علمی و یک فعالِ سیاسی در اروپا تبدیل شده ، یکی از همین افراد است. کسی که از دلِ دانشگاه و آزمایشگاه ، راهیِ چادرهایِ مذاکره در افغانستان و کنگو شد و حالا در سوئیس ، یک حزبِ سیاسی تأسیس کرده است.
او در این گفت وگو ، از دشوارترین مأموریتِ صلح سازی اش می گوید؛ جایی که در افغانستان ، میانِ قبایلِ پشتون و تاجیک ، با پیشنهاداتِ مالی برایِ خیانت به هدف مواجه شد و با یادآوریِ جمله نلسون ماندلا ، از خودش و تیمش خواست که «خودشان را نفروشند.»
زرشناس تأکید می کند که «هیچ جنگی برنده ندارد» و تنها کسانی که از جنگ سود می برند ، اسلحه فروش ها هستند. او می گوید که در اجلاسِ آنتالیا ، رو در رویِ برخی از روسا و وزیرانِ خارجه ، همین را گفته و همه خندیده اند؛ خنده ای تلخ از رک بودنِ حرفش.
اما بخشِ تلخ ترِ ماجرا ، طالبان است. کشوری که کتاب هایِ زرشناس را سوزاند و او را ممنوع الورود کرد. او در پاسخ به این سوال که «آیا می توان با طالبان صلح کرد؟» ، با صراحت می گوید : «صلح با طالبان؟! بیخیال! این یعنی صلح با یک تفنگِ دوشکای سرگردان!» او طالبان را یک «صنعتِ ترس» می داند؛ یک کمپانیِ مرگ که سوختش را از نفتِ جهلِ مردم می گیرد. او می گوید که طالبان ، «واپس گرا» نیستند ، بلکه از حلقه زمان عبور کرده اند و از ترس تفکر ، به قرنِ هفتم هجری پناه برده اند ، اما از سلاح هایِ قرنِ بیست ویکم استفاده می کنند!
او از سکوتِ جامعه جهانی در برابرِ طالبان به شدت گلایه دارد و می گوید که این سکوت ، به طالبان ، طعمِ خوشِ تأیید را می چشاند؛ طالبانی که همانندِ قومِ مغول ، از تاریخ چیزی نمی فهمد... اما زرشناس ، فقط یک منتقدِ سرسختِ طالبان نیست. او خودش را وقفِ ساختنِ پل هایِ صلح کرده است. او می گوید که «پس از جنگ ، مبارزه واقعی آغاز می شود» و باید گرسنگی و نفرت را هم خاموش کرد. او که حالا یک حزبِ سیاسی در سوئیس به نام «سپیده نظم سبز» تأسیس کرده ، معتقد است که می توان هم وطن پرست بود ، هم صلح طلب؛ هم ناظرِ قانون بود ، هم آزادی خواه.
زرشناس در پاسخ به این سوال که «آیا حزبش تفاوتی با احزابِ سنتیِ اروپایی دارد؟» ، می گوید که تفاوتِ اصلی در «نظمِ سبز» است؛ یعنی آرامشِ اجتماعی ، نظارتِ هوشمندانه و آزادیِ فردیِ مسئولانه ، سه پایه یک جامعه پایدار. او که خودش را یک «محققِ سیاستمدار» می داند ، می گوید که هدفِ نهایی اش از این حزب ، «تغییرِ نگاهِ جامعه اروپا به مهاجران و به ویژه ایرانیان» است.
در بخشِ دیگری از این گفت وگو ، از زرشناس درباره شخصیت هایِ عجیبِ سیاسی پرسیده شد و او با نگاهی طنزآمیز و منتقدانه ، از کیم جونگ اون ، محمود احمدی نژاد ، پوتین ، اردوغان و الهام علی اف گفت. او کیم جونگ اون را «بازیگرِ ضعیفی» خواند که با پُزِ قدرت ، از خودش یک غول ساخته و احمدی نژاد را یک «پدیده عجیب» دانست که با ژست ساده زیستی ، دلِ مردم را ربود ، اما تورم و فقر را برای یک ایران به میراث گذاشت.
او پوتین را «یک خرسِ زخمی» نامید که از تنهاییِ ژئوپلیتیک می هراسد و برایِ بقا ، دست به هر کاری می زند و اردوغان را «سلطانی» که عمامه را با کراوات عوض کرده ، اما شیوه حکومتش را نه. زرشناس ، رژیم هایِ خلیج فارس را «سلطنت هایِ مدرن» توصیف کرد که با پولِ نفت ، صدایِ اعتراضِ مردم را خریده اند و «آزادیِ بیان» برایشان ، یک کالایِ لوکس است که فقط در سفارتخانه ها و هتل هایِ پنج ستاره یافت می شود. و در پایان ، پیامِ او به جوانانِ ایران و جهان ، ساده و عمیق است : «مشکلِ شما این نیست که موفق نیستید؛ مشکل این است که می خواهید موفق تر از بقیه باشید.» او به جوانان توصیه می کند که به دنبالِ «حالِ خوشِ خودشان» باشند و از مقایسه خود با دیگران دست بردارند...

بخش اول : مأموریت های صلح سازی در جهانِ درگیر جنگ
سوال 1. شما با 13 نهاد بین المللی همکاری داشته اید. از میان این پروژه ها ، کدام مأموریت صلح سازی برای شما شخصاً دشوارترین و در عین حال تأثیرگذارترین بود؟ چرا؟
پاسخ : دشوارترین پروژه ، بدون شک «پلتفرم صلح برای حل مناقشات محلی» در افغانستان و کنگو بود. نه به خاطر پیچیدگی فنی اش ، بلکه به این دلیل که در آنجا با واقعیت تلخی روبرو شدم : «هیچ جنگی برنده نداره ، اونایی تو جنگ برنده اند که اسلحه می فروشن!» وقتی میان قبایل افغانستان یا گروه های مسلح کنگو پا می گذاری ، می بینی که بسیاری از درگیری ها ریشه در منافع اقتصادی و تسلیحاتی دارد ، نه صرفاً اختلافات قومی یا مذهبی. تأثیرگذارترین هم بود ، چون برای اولین بار دیدم که چگونه یک گفتگوی ساختاریافته ، حتی در سخت ترین شرایط ، می تواند جایگزین خشونت شود. شاید این جمله نلسون ماندلا را که همیشه با خود تکرار می کنم ، بتوانم اینجا بیاورم :
برای آزادی لازم نیست آسمان و زمین را بخرید؛ تنها خودتان را نفروشید!
بارها و بارها در همین افغانستان در میان اقوام پشتون و تاجیک ، حتی پیشنهادات مالی می شد! واقعا خدا رحم کرد! در آن پروژه ، من یاد گرفتم که اگر آدم خودش را نفروشد ، می تواند میانجی خوبی باشد. نه اینکه بخواهم از پاکدستی خودم یا تیمم تعریف کنم؛ نه... منظورم این بود همه ما توجیه بودیم که هدف چیز دیگریست!
سوال 2. در پروژه «پلتفرم صلح برای حل مناقشات محلی» در افغانستان و کنگو ، با چه چالش های ملموسی مواجه شدید؟ چه درسی از آن گرفتید؟
پاسخ :
چالش اول ، بی اعتمادی عمیق گروه های درگیر بود. این چیزی هست که در بین دو طرف درگیر هر منازعه ای وجود داره؛ فارغ از ملیت و مذهب و دین و جغرافیا؛ هرکسی فکر می کرد ما نماینده طرف مقابل هستیم!
چالش دوم ، تفاوت های فرهنگی و زبانی بود که گاهی یک کلمه می توانست کل مذاکره را به هم بریزد. اما بزرگ ترین چالش ، این بود که به نظر شخصی من ،
همیشه راه صلح از جنگ می گذره؛ این یه واقعیته عمیق و بزرگه!
و من باید این واقعیت را می پذیرفتم. اما درسی که گرفتم این بود که :
تازه پس از جنگ ، مبارزه واقعی آغاز می شود. خاموش کردن توپ ها کافی نیست؛ باید گرسنگی و نفرت را هم خاموش کرد. باید آنچه در دل های آدمیان ویران شده را دوباره ساخت.
این جمله برتولت برشت را من در میدان عمل لمس کردم. بدون بازسازی اعتماد ، هیچ صلحی پایدار نخواهد بود.
سوال 3 . آیا نیروهای حافظ صلح سازمان ملل ، تاکنون صلح پایدار ایجاد کرده اند یا فقط آتش بسِ موقتی؟
پاسخ :
ببین آتش بس یعنی من و تو فعلا همدیگر را نمی کشیم ، اما فردا؟... الله اعلم! این اساسِ کارِ سازمان ملل است ، متأسفانه! یک بار در کنگو ، به یکی از فرماندهانِ حافظ صلح گفتم : شما مثلِ تکه چسبِ زخمی هستید که رویِ زخمِ عمیقِ کهنه ای می چسبانید؛ خون بند می آید ، اما چرکِ زیرِ آن ، هر روز بیشتر می شود. نیروهای سازمان ملل تا امروز ، بیشتر از اینکه صلح آفرین باشند ، «آتش نشان» بوده اند. اما این تقصیرِ سربازانِ بیچاره نیست که در این سرما و گرما ، بینِ دو خطِ آتش ایستاده اند؛ تقصیرِ آن سیاستمدارانی است که در نیویورک ، با پاهایشان رویِ میز ، برای زندگیِ دیگران تصمیم می گیرند ، بی آنکه یک شب در چادرِ پناهندگانِ جنگ زده خوابیده باشند. آن روز که «برای فریب دادنِ مردم ، هیچ نقشی زیرکانه تر از نقشِ طبیعیِ خودِ آدم نیست» ، این سیاستمدارانِ کشورها هستند که با همان چهره معصومِ خود ، ضعفِ خود را می پوشانند.
پس بله ، تا زمانی که منافعِ اسلحه فروشان در صلحِ پایدار نباشد ، صلحِ سازمان ملل ، فقط یک مهلتِ نفس گیریِ موقتی است ، نه درمانِ ریشه ای. ولی قطعا کاچی بهتر از هیچی!
سوال 4. پس کشورهای اسلحه فروش (مثل آمریکا ، روسیه و چین) ، واقعا خواهان صلح هستند یا صلح یک کالای لوکس صادراتی مثل خاویار است؟
پاسخ : در حقیقت ، صلح برای این کشورها ، یک «کالای لوکس» است که فقط به اسم ، آن را صادر می کنند؛ اما محموله اصلیِ صادراتیِ آن ها ، «جنگِ نیابتی» است! در سال 2013، کشورهای جهان 1735 میلیارد دلار صرف جنگ کردند ، در حالی که برای ریشه کن کردنِ فقرِ جهان ، فقط 135 میلیارد دلار نیاز بود! این یعنی برای هر یک دلارِ صلح ، ده ها دلار برایِ مرگ خرج می شود. در اجلاسِ آنتالیا ، رو در رویِ برخی از همین روسا و وزیرانِ خارجه نشستم و گفتم : شما که در اینجا لبخند می زنید و از صلح حرف می زنید ، بدانید که «جنگ برنده ندارد ، تنها کسانی که در جنگ برنده اند ، اسلحه فروش ها هستند». همه خندیدند... خنده ای تلخ و از روی رک بودن بیش از حد! اما همین آقای پوتین و ایکس و ایگرگ ، هرکدام در این سو آن سویِ همین خاورمیانه ، یک "نماینده" دارند که با پولِ آن ها ، آدم می کشد و بعد خودشان در مجامعِ بین المللی ، برایِ «آتش بس» گریه می کنند! داعش ، طالبان ، القاعده ، قدیروف(قفقاز) ، بوکو حرام و ... این طنزِ تلخِ قرنِ بیست ویکم است : کسانی که چاقو را می فروشند ، بعدا برایِ زخم ها مرهم می فرستند و خود را «ناجی» معرفی می کنند و برای زخمی ها گریه هم می کنند!!!
سوال 5. گفتید طالبان؛ آیا جامعه جهانی در قبال طالبان مسئولیت پذیر است یا سکوتِ آن ها ، همدستی با آن هاست؟
پاسخ : سکوتِ جامعه جهانی در برابر طالبان ، یک مصیبتِ مضاعف است. جالب است که وقتی طالبان می آیند ، دلارهای اروپایی و آمریکایی از افغانستان فرار می کنند ، ولی سکوتِ دیپلماتیکِ آن ها ، با سرعتِ بیشتری از کابل به ژنو می رسد!
اینجا جانِ یک کودکِ افغانستانی با جانِ یک کودکِ اروپایی(مثل یک کودک اوکراینی) برابر نیست. سکوتِ جامعه جهانی ، طعمِ خوشِ تأیید را به طالبان می چشاند و آن ها گستاخ تر از قبل ، کتاب های من و امثالِ من را می سوزانند. من در بیانیه ام گفتم که این سکوت ، «همانندِ قومِ مغول ، از تاریخ چیزی نمی فهمد». امروز ، اگر آقایانِ ژنو و نیویورک خیال می کنند که طالبان با چماقِ «امارتِ اسلامی» می توانند دنیا را قانع کنند ، پس باید بدانند که «هزار دوست کم است و یک دشمن بسیار!» و این سکوتِ دوستانه ، خطرناک ترین نوع دشمنی است ، چون اجازه می دهد که ظلم ، ریشه بدواند و بعد ، نابودیِ آن ، صدها سال طول بکشد.»
سوال 6. آیا واقعاً می توان با طالبان "صلح" کرد؟ یا صلح با تروریست ها ، خیانت به قربانیان است؟
پاسخ : صلح با طالبان؟! بیخیال! این یعنی صلح با یک تفنگِ دوشکای سرگردان! در عالمِ سیاست ، گاهی با دیو هم باید ته تهِ جهنم نشست و حرف زد ، اما نه برای اینکه به او پاداش دهی ، بلکه برای اینکه بفهمی چطور می شود طنابِ دار را از گردنِ مردم باز کرد. مثل منی ، با طالبانِ امروز «صلح» نکرده ام؛ با مردمِ افغانستان برای «نجات» از طالبان ، هم دلی کرده ام. این تفاوتِ یک محقق سیاستمدار با یک خوش بینِ ساده لوح است. جنگیدن با جهل ، گاهی در میدانِ نبرد نیست؛ گاهی در میدانِ گفتگو با آدم هاییست که حتی سوادِ خواندنِ یک صفحه را ندارند. مگر نه اینکه طالبان با نقابِ «امارتِ اسلامی» می خواهند فساد را بپوشانند؟! سازمان ملل با آن ها صلح نکرده ، بلکه مدارا کرده؛ حتی من به آن ها فهماندم که هرچه کتاب بسوزانید ، روزی قلم ها بر می گردند و تاریکیِ جهلِ شما را می سوزانند. پس خاطرتان باشد : «صلح فقط نام یک روز در تقویم نیست»؛ گاهی صلح ، همان لحظه ای است که در برابرِ ظالم ، بی صدا نمی مانی و این شجاعت ، از ده ها آتش بسِ بی نتیجه بهتر است.
سوال 7. پس طالبان؛ جنبشِ مذهبیِ بازگشت گراست یا گروهکِ تروریستیِ سازمان یافته؟
پاسخ : اصلا و اساسا طالبان ، یک جنبشِ مذهبی نیست؛ یک "صنعتِ ترس" است. یعنی یک "کمپانیِ مرگ" که سوختش را از "نفتِ جهل مردم" می گیرد. آن ها "واپس گرا" نیستند ، بلکه "وابسته یِ زمان پرشده" ای هستند ، که آمریکا به آن ها داد... سفر کرده اند در تاریخ و به عقاید پوسیده فردی به نام ابن تیمیه در قرنِ هفتم هجری پناه برده اند ، اما خب از سلاح هایِ قرنِ بیست ویکم استفاده می کنند!!!
من یک بار در پاریس ، با یک نماینده سابقِ سازمان ملل درباره طالبان گفتم که آن ها مثلِ "ویروسِ قدیمیِ آبله" هستند که در یک "بدنِ جدید" ظاهر شده اند. آن ها ایدئولوژیِ مرگ دارند ، اما "مدیریتِ زندگی" را هم بلد نیستند. با این همه ، باید اعتراف کرد که طالبان ، "سازمان یافته ترینِ گروه هایِ تروریستیِ منطقه" هستند. چون آن ها از اشتباهاتِ القاعده درس گرفته اند و با "روایتِ امارتِ اسلامی" ، خود را به عنوانِ "دولتِ موقت" به جهان معرفی کرده اند. اما مگر می شود با "تروریست" دولتِ موقت ساخت؟
این دقیقا مثلِ آن است که یک "قاچاقچی" را به عنوان "رئیسِ گمرک" منصوب کنید. "سازمان یافتگی" آن ها ، فقط برایِ "بقا"ست ، نه برایِ "آبادانی". و این همان "تراژدیِ افغانستان" است؛ که مردمی که قرن ها با "شعرِ حافظ" و "رنگِ آبرنگ" زیسته اند ، حالا باید زیرِ سایه "تفنگِ کلاشنیکف" زندگی کنند و کتاب هایشان را بسوزانند.
سوال 8. برگردیم به تاسیس بنیاد ماندلا و حزب سیاسی تان؛ به عنوان یک دانشمند و محقق ، ورود به عرصه میانجی گری بین گروه های مسلح و قومی چه حسی داشت؟ آیا علم می تواند جای دیپلماسی سنتی را بگیرد؟
پاسخ : صادقانه بگویم ، در ابتدا حس غریبی داشتم. یک محقق به آزمایشگاه و مقاله عادت دارد ، نه به میدان جنگ و چادرهای مذاکره. اما به مرور فهمیدم که «کیمیاگری اصلی ، تبدیل مس به طلا نیست؛ بلکه تبدیل جهل به آگاهی ، تبدیل نفرت به عشق و تبدیل غم به شادیست.» گاهی بغض می کردم از حجم درک نشدن؛ حس می کردم یا فهمیده نمی شم ، یا مخاطبم خودشو زده به نفهمی!
ولی در نهایت این جمله پائولو کوییلو ، دقیقاً مأموریت من می شد. علم نمی تواند جای دیپلماسی سنتی را بگیرد؛ اما می تواند به آن «نظم» و «ساختار» بدهد. دیپلماسی سنتی بیشتر مبتنی بر «قدرت» و «منافع» است ، اما علم مبتنی بر «حقیقت» و «شواهد». اگر این دو را در کنار هم قرار دهیم ، شاید بتوانیم به نتیجه ای برسیم که :
همواره زمانی فرا می رسد که باید میان تماشاگر بودن و عمل ، یکی را برگزید. این معیارِ انسان شدن است.» من ترجیح دادم عمل کنم؛ چون چاره دیگه ای هم نداشتم! (می خندد!)
سوال 9. یکی از بزرگ ترین دستاوردهای این پروژه ها ، استقرار نیروهای حافظ صلح سازمان ملل بود. نقش شما در این فرآیند دقیقاً چه بود و چگونه به این نتیجه رسیدید؟
پاسخ : نقش من ، پر کردن شکاف بین میز مذاکره و زمین واقعی بود. من گزارشی از نیازهای میدانی تهیه کردم و نشان دادم که بدون حضور فیزیکی نیروهای حافظ صلح ، هیچ توافقی پایدار نخواهد ماند. این یک کار تیمی بود ، نه فردی. اما اگر بخواهم صادق باشم ، «تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت؛ و تصمیمات بزرگ را با قلب.» از جایی به بعد ، من با قلبم حس کردم که مردم افغانستان و کنگو به یک سپر انسانی نیاز دارند و با مغزم مستند کردم که سازمان ملل باید این سپر را فراهم کند. نتیجه هم مشخص شد : استقرار نیروها و کاهش درگیری ها. اما همان طور که گفتم ، «پس از جنگ ، مبارزه واقعی آغاز می شود.» هنوز کارهای زیادی باقیست. جوانان افغان باید برای سازندگی مملکت خودشون خیلی خیلی تلاش کنن....
سوال 10. اگر بخواهید یک توصیه به سازمان های بین المللی برای افزایش کارایی مأموریت های صلح سازی داشته باشید ، آن توصیه چیست؟
پاسخ : توصیه من این است که سازمان های بین المللی ، به جای نشستن در برج های عاج نیویورک و ژنو ، پا به میدان بگذارند و با مردم محلی زندگی کنند. چرا که هنوزم انگار در قرن 21، «همه آدم ها با هم برابرند... اما بعضی ها برابرترند!» این نابرابری ، ریشه بسیاری از مناقشات است. تا زمانی که سیاست گذاران جهانی ، زندگی مردم عادی را درک نکنند ، نمی توانند صلح واقعی را به ارمغان بیاورند. (یک نگاه پایین به بالا باید وجود داشته باشد.)همچنین توصیه می کنم که به جای تمرکز بر آتش بس های موقت ، بر روی «ساخت دوباره پل های بین دل های آدمیان»(اقوام یک کشور) تمرکز کنند. زیرا چیزی که من میبینم ، «صلح فقط نام یک روز در تقویم است» اگر پشت آن ، اراده ای برای بازسازی وجود نداشته باشد...

تأسیس حزب سبز سوئیس؛ تجربه یک ایرانی در سیاست اروپا
سوال 11. چه شد که یک شیمیدان ایرانی ، تصمیم به تأسیس یک حزب سیاسی در سوئیس گرفت؟ نقطه آغاز این مسیر چه بود؟
پاسخ : نقطه آغاز ، وقتی بود که دیدم در سیاست اروپا ، صداهای مهاجر یا به حاشیه رانده می شوند یا به عنوان «تهدید» معرفی می شوند. در حالی که «مهاجرانِ مستعد را نه تهدید ، که فرصتی برای شکوفاییِ میهن می دانیم.»(همین نازنین هایی که به عنوان نخبه از مملکت مان مهاجرت میکنند ، مثال بارز این مسئله هستند...) من تجربه همکاری با سازمان ملل را داشتم و دیدم که چگونه تصمیمات سیاسی ، زندگی میلیون ها نفر را تحت تأثیر قرار می دهد. تصمیم گرفتم که از نقش یک تماشاگر خارج شوم و پا به میدان سیاست بگذارم. همان طور که گفتم«همواره زمانی فرا می رسد که باید میان تماشاگر بودن و عمل ، یکی را برگزید.» من عمل را انتخاب کردم. البته این مسیر پر از چالش بود ، اما به قول مولا علی(ع) هر نعمت جدیدی که به ما ببخشند ، حرص جدید ، غم جدید و مشکلات جدیدِ مربوط به آن را نیز به ما می بخشند.» اما من این مشکلات را پذیرفتم... بالاخره یک نفر باید کاری کند...
سوال 12. حزب «سپیده نظم سبز» دقیقاً چه تفاوتی با احزاب سنتی اروپایی دارد؟ چرا از میان نام های بسیار ، این نام را انتخاب کردید؟
پاسخ : تفاوت اصلی در این است که ما از «نظم سبز» صحبت می کنیم ، نه صرفا «محیط زیست سبز». ما معتقدیم که آرامش اجتماعی ، نظارت هوشمندانه و آزادی فردیِ مسئولانه ، سه پایه یک جامعه پایدارند. احزاب سنتی اروپایی ، معمولا یکی از این سه را فدا می کنند. اما ما می گوییم که می شود هم وطن پرست بود ، هم صلح طلب؛ هم ناظر قانون بود ، هم آزادی خواه. در مورد نام ، «سپیده» یا «طلوع» نماد بیداری بعد از تاریکیِ بی عدالتی و بی اعتمادیست. همان طور که «کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد ، کسی قاب نمی گیرد؛ برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت.» ما آمدیم تا حرفی تازه داشته باشیم؛ حرفی که در آن «عشق به میهن ، با احترام به جهانیان هم آغوش می شود.»
سوال 13. در مانیفست حزب شما بر سه اصل «هویت فرهنگی ، نظارت هوشمندانه و آزادی مسئولانه» تأکید شده است. آیا این سه اصل با یکدیگر تناقض ندارند؟ چگونه آن ها را جمع می کنید؟
پاسخ : در ظاهر ، شاید تناقض داشته باشند. اما من معتقدم که «آزادی به این معنا نیست که هر کاری دلت می خواهد انجام دهی؛ بلکه بدین معناست که مجبور نباشی آن کاری را انجام دهی ، که دلت نمی خواهد.» اگر کسی هویت فرهنگی اش را دوست دارد ، نباید مجبور شود آن را رها کند. اگر کسی به نظارت هوشمندانه برای آرامش اجتماعی باور دارد ، نباید به هرج ومرج تن دهد. و اگر کسی آزادی فردی را می خواهد ، باید مسئولیت آن را نیز بپذیرد. این سه اصل را می توان با یک جمله جمع کرد : آینده از آنِ کسانی است که میان اصالت و نوآوری ، تعادل برقرار می کنند. ما همین تعادل را می جوییم!
سوال 14. به عنوان یک ایرانی که در اروپا حزبی را تأسیس کرده ، چه واکنش هایی از سوی جامعه سیاسی سوئیس دریافت کرده اید؟ آیا با پیش فرض های منفی مواجه شده اید؟
پاسخ : شک نکن! پیش فرض های منفی زیادی وجود داشت؛ از اینکه «چرا یک ایرانی مهاجر باید در سیاست سوئیس دخالت کند؟» تا «آیا این حزب ، پوششی برای منافع کشور دیگری نیست؟» فک کن یه نگاه نژادپرستانه ای به هرحال هست...یک خاورمیانه ای کله سیاه و مسلمان اومده توی کشور ما و بعد از تاسیس یک گروه تحقیقاتی و یک بنیاد غیرانتفاعی ، حالا یک حزب سیاسی هم تاسیس کرده!
ولی خب می دونی... منم یاد گرفتم که «فریب دادن مردم با هیچ نقشی زیرکانه تر از نقش طبیعی خود آدم نیست؛ زیرا هیچ کس باور نمی کند که کسی پیدا شود که نقابی بر چهره نداشته باشد.» بنابراین ، من با شفافیت کامل وارد شدم و ثابت کردم که «شرارت ، نقاب های زیادی دارد ، اما هیچ کدام به خطرناکی نقاب تقوا نیست.»تکرار می کنم؛ نه خود تقوا... نقاب تقوا ! و من نقابی ندارم. من یک شهروند محقق هستم که دغدغه آینده این کشور و جهان را دارد. با این حال ، هنوز هم گاهی با نگاه های تردیدآمیز مواجه می شوم ، اما این را به حساب کوته فکری عده ای قلیل می گذارم و ادامه می دهم. بیخیال حرف مردم!
سوال 15. هدف نهایی شما از این حزب چیست؟ آیا به دنبال کرسی در پارلمان سوئیس هستید یا هدفی فراتر از آن دارید؟
پاسخ : ببین کرسی پارلمان ، که فقط یک ابزار است؛ نه هدف نهایی. هدف نهایی من ، «تغییر نگاه جامعه اروپا به مهاجران و به ویژه ایرانیان» و نشان دادن این است که ما می توانیم «هم وطن پرست باشیم ، هم صلح طلب»؛ همان طور که «قله ها جای زندگی نیستند ، لحظه مرگ آرزوها هستن...
منم راستشو بخوای به دنبال فتح قله ای نیستم؛ بلکه به دنبال ساختن پناهگاهی امن برای کسانی هستم که صدایشان شنیده نمی شود. ما می آییم تا ثابت کنیم که می توان همزمان هم وطن پرست بود ، هم صلح طلب؛ هم ناظر قانون بود ، هم آزادی خواه! و این هدف ، فراتر از هر کرسی و هر پارلمانیست.
ولی اگه جواب سوالت رو به شکل واضح تری میخوای ، آره! جواب مثبته... هم کرسی در پارلمان سوئیس و هم پارلمان اتحادیه اروپا.
سوال 16. آیا تجربه همکاری با سازمان ملل و بنیاد ماندلا ، شما را برای ورود به سیاست حزبی آماده کرد؟ علم و سیاست در این حزب چگونه در هم می آمیزند؟
پاسخ : صد در صد. قبلا هم گفتم... بنیاد ماندلا به من آموخت که «برای آزادی لازم نیست آسمان و زمین را بخرید؛ تنها خودتان را نفروشید!» و سازمان ملل و نهادهای بین المللی مثل صلیب سرخ ، بانک جهانی ، سازمان همکاری اسلامی و ... به من آموختند که سیاست ، فقط بر سر قدرت نیست؛ بلکه بر سر تأمین نیازهای اساسی انسان هاست. اما جالب اینجاست که «ما در دنیایی زندگی می کنیم که مرتب بر حجم اطلاعات افزوده می شود و معنا کمتر و کمتر می شود..» علم ، معنای از دست رفته را بازمی گرداند و سیاست ، آن را به عمل تبدیل می کند. در حزب ما ، هر تصمیم ، ابتدا با شواهد علمی سنجیده می شود و سپس با اراده سیاسی اجرا می شود. همان طور که بازم قبلا هم گفتم : «کیمیاگری تبدیل مس به طلا نیست؛ بلکه تبدیل جهل به آگاهی است.» و ما در این حزب ، به دنبال نوعی کیمیاگری هستیم!
سوال 17. اگر بین منافعِ ایران و منافعِ سوئیس تعارضی پیش بیاید ، کدام را انتخاب می کنید؟ آیا این یک تضادِ منافعِ آشکار نیست؟
پاسخ : اولا چرا فک میکنی دو کشوری که 300 ساله با هیچ کشوری در دنیا ، نجنگیدند یا جنگی رو آغاز نکردن ، باید با هم تعارضی پیدا کنن؟! اونم سوئیسی که نزدیک 50 ساله که حفاظت از منافع ایالات متحده در ایران رو به عهده داره!
اما این سوال را خیلی ها از من پرسیده اند و من همیشه یک جوابِ روشن داشته ام : اولا "منافعِ ایران و سوئیس ، زمانی متعارض می شوند که یکی از آن ها ، به جای انسانیت ، به دنبالِ زورگویی باشد". من قبل از اینکه یک شهروندِ سوئیس یا یک ایرانی باشم ، یک انسان هستم. محمدعلی فروغی به شاگردانش گفت : «ایران ، خانه ماست. اگر این خانه ویران شود ، هیچ کس برای ما سرپناهی نمی سازد». اما این عشق به ایران ، به معنایِ دشمنی با سوئیس نیست. من به آنچه "منافعِ ملی" می گوییم ، با نگاهِ "منافعِ بشری" نگاه می کنم. اگر سوئیس تصمیم به حمایت از جنگی علیه ایران بگیرد ، من از آن حمایت نمی کنم؛ اما اگر اختلافی اقتصادی یا فرهنگی باشد ، من معتقدم که «هیچ اختلافی ، با گفت وگویِ عاقلانه حل نمی شود ، مگر اینکه در پسِ آن ، یک "منفعتِ شخصی" پنهان باشد». من در سوئیس حزب زدم تا بتوانم پلی بسازم ، نه سنگر. پلی که از آن ، هم ایرانی ها و هم اروپایی ها ، از آبِ گل آلودِ سیاست ، سالم عبور کنند.
سوال 18. نظر شما درباره کیم جونگ اون چیست؟ دیوانه ای خطرناک یا سیاستمداری زیرک؟
پاسخ : از اون سوال های بامزه است... خب کیم جونگ اون یک نمونه بارز از "بازیگرِ ضعیفی است که با پُزِ قدرت ، از خود یک غول می سازد". مثلِ آن جوانی که در محله فقیرنشین ، با یک کلتِ شکاری ، خودش را کلانترِ محله معرفی می کند!!! بله ، او زیرک است چون می داند چگونه با "بازیِ هسته ای" ، بقایِ خودش و رژیمش را تضمین کند. در عالمِ سیاست ، «چیزی که مردم جهانِ سوم باید نجات دهند ، وطن شان نیست؛ بلکه ابتدا باید خودشان را نجات دهند». کیم جونگ اون ، خودش را نجات داده ، اما ملتِ کره شمالی را در فقر و جهل نگه داشته است. او یک "کدخدایِ مدرن" است که تکنولوژیِ موشکی و نظامی هسته ای بی فایده ای را با فقرِ تاریخی گره زده. اما این "زیرکی" ، مثلِ زیرکیِ یک قمارباز است : تا وقتی که برنده است ، همه او را تحسین می کنند؛ اما روزی که ببازد ، تمامِ دنیا از "دیوانگیِ" او خواهند گفت. چین هم از او حمایت می کند؛ چون تهدید کننده ژاپن . کره جنوبیست... اما در عالمِ سیاست ، نه دوستِ ابدی وجود دارد و نه دشمنِ ابدی. کیم جونگ اون ، دشمنِ ابدیِ جامعه جهانی است ، اما یک "دشمنِ مفید" برای کسانی که می خواهند در شرقِ آسیا ، با توجیهِ او ، سلاح بفروشند!
سوال 19. محمود احمدی نژاد را چگونه ارزیابی می کنید؟ پوپولیستِ فرصت طلب یا انقلابیِ خالص؟
پاسخ : احمدی نژاد یک "پدیده" بود؛ پدیده ای عجیب که از دلِ کوچه پس کوچه هایِ تهران برخاست و با یک کاپشنِ ساده ، دلِ بسیاری از مردم را با روکش ساده زیستی ربود. اما باید از خود پرسید : این "سادگی" ، تا چه حد "نقاب" بود؟ یا اصلا نقاب نبود؛ آیا شرط لازم و کافی یک مسئول لایق ، ساده زیستی است یا تعهد و تخصص؟! احمدی نژاد با همان "معصومیتِ مصنوعی" خود ، یک نهضتِ پوپولیستی را رهبری کرد که شعارِ عدالت می داد ، اما در عمل ، تورم و فقر را به ارث گذاشت. اما در کنارِ این نقد ، باید اعتراف کرد که او ، برخلافِ بسیاری از سیاستمدارانِ ایرانی ، "ترسِ" از ابرقدرت ها را شکست و با جسارتِ تمام ، "هیچ" را به رخِ "همه" کشید. من او را یک "انقلابیِ خالص" نمی دانم ، اما یک "ضدِ سیستمِ عوام پسند" بود که از دلِ همان نظام ، سر درآورد و همان نظام را به چالش کشید. چه نیازی به اظهارات جنجالی بود؟! چه نیازی به صحبت های عجیب هر ساله از تریبون ملل متحد بود؟! ایده های او براین مبنا بود که موفقیت ، تواناییِ رفتن از یک شکست به شکستِ دیگر بدون از دست دادنِ اشتیاق است! احمدی نژاد اشتیاق داشت ، اما برایِ "ماندن" ، نه برایِ " بهتر شدن".
سوال 20. پوتین و جنگ اوکراین؛ امپریالیستِ مدرن یا واکنش گرایِ محتاط؟
پاسخ : پوتین ، یک "امپریالیستِ مدرن" با لباسِ یک "ملی گرایِ محتاط" است. او مثلِ کسی است که می گوید : «من فقط دارم از حیاطِ خلوتِ خودم محافظت می کنم»؛ اما حیاطِ خلوتِ او ، از برلین تا ولادی وستوک اوکراین امتداد دارد! جنگِ اوکراین نشان داد که روسیه ، نه "ابرقدرتِ" دورانِ شوروی است و نه یک "موش ترسو"؛ یک "خرسِ زخمی" است که از تنهاییِ ژئوپلیتیک می هراسد و برای بقا ، دست به هر کاری می زند. تاکیئ می کنم... هر کاری!
در اجلاسِ آنتالیا ، به یکی از دیپلمات های روس گفتم که «وقتی کسی در خیابان ، به جایِ حرف زدن ، به صورت عابرین مشت می کوبد ، یعنی "حرف" را گم کرده است». سریعا تائید کرد... و ادامه داد که ما نه تنها "حرف حساب" را در عالم سیاست گم کرده ایم ، بلکه اصلا فراموش کرده ایم حرف حساب در دیپلماسی چیست؟! این جنگ اوکراین ، "امپریالیسمِ روسی" را برملا کرد؛ اما نه از جنسِ استعمارِ کلاسیک ، بلکه از جنسِ "نوستالژیِ قدرتِ گمشده". پوتین ، "واکنش گرا" نیست؛ او اتفاقا "فعال" است ، اما در جهتِ عقبِ تاریخ. پوتین ، در قله قدرت نشسته است ، اما آن قله ، لحظه ای است که او در آن ، آرامش ندارد و تمامِ جهان را برای آرامشِ خود تهدید می کند.
سوال 21: اردوغان و جاه طلبی های ترکیه؛ سلطانِ مدرن یا سیاستمدارِ عمل گرا؟
پاسخ : اردوغان هم یک "کدخدایِ مدرن" است؛ سلطانی که عمامه عثمانی را با کراوات اروپایی عوض کرده ، اما شیوه حکومتش را نه! او از دلِ یک حزبِ به ظاهر اسلامگرای دموکراتیک سربرآورد ، اما در عمل ، به یک "کدخدایِ انتخاباتی" تبدیل شد. ترکیه او ، آمیزه ای از "نوستالژیِ عثمانی" ، "خشونتِ دولتی" و "عوام فریبیِ اقتصادی" است.
در سفرهایم به ترکیه ، بارها دیده ام که چگونه با یک توییت ، بازارِ سهامِ ترکیه به هم می ریزد و با یک سخنرانی ، آرامشِ خیابان ها از دست می رود. با این حال ، او یک "سیاستمدارِ عمل گرا" هم هست؛ چراکه در میانِ بحران ها ، توانسته با روسیه و آمریکا و ایران ، همزمان یک "بازارِ مذاکره" داشته باشد. اردوغان ، این جمله را به خوبی درک کرده است که در عالمِ سیاست ، نه دوستِ ابدی وجود دارد و نه دشمنِ ابدی. اما میل به "جهشِ به سمت دولت عثمانی" او ، بیشتر از آنکه واقعی باشد ، یک "رویایِ سینمایی" است که برایِ سبد رأیِ نسلِ جوان ، آن را زنده نگه داشته است. من به شوخی به یک مقامِ ترک گفتم : «سلطانِ جدید ، توپ هایِ قدیمی اش را با پهپاد بیرق دار عوض کرده ، اما هنوز در اندیشه ، همان سلطان محمد قاح در فکر "فتحِ قسطنطنیه" است!
سوال 21. الهام علی اف؛ دیکتاتورِ مقتدر یا نئو-پاتریمونیالیستِ خانواده محور؟
پاسخ : الهام علی اف ، یک "دیکتاتورِ نرم" است. یعنی با لبخند و کراواتِ ایتالیایی ، یک کشور را با "کمربندِ امنیتیِ پدرسالارانه" می چرخاند. آذربایجانِ امروز ، "پروژه خانوادگیِ علی اف ها"ست؛ مثلِ یک شرکتِ سهامی خاص که سهامدارانش ، فقط یک خانواده هستند.
در باکو دیدم که چگونه مجسمه ها ، خیابان ها و حتی کاخ های جدید ، "نامِ پدر" را زمزمه می کنند. قدرت در اینجا ، نه از صندوقِ رأی ، بلکه از "نفتِ باکو" و "حافظه قره باغ" تغذیه می کند. اما باید اعتراف کرد که علی اف ، در بازپس گیریِ قره باغ ، یک "پیروزیِ تاریخی" برایِ آذربایجان رقم زد و همین ، جذابیتِ او را در میانِ مردمِ ترک تبارِ قفقاز دوچندان کرد.

خاطرم هست که به یک دیپلماتِ آذری گفتم : «کشورتان مثلِ یک "برجِ بلند" است که بنای آن را پدر ساخته ، و شما آن را با "سیمانِ نفت" محکم می کنید. اما اگر زلزله ای بیاید... آن وقت می فهمید که تکیه گاهتان ، فقط یک "خانواده" نبوده است». آن دیپلمات تائید کرد؛ اما جمله ای گفت که این بار مرا به فکر فرو برد : "مگر چاره دیگری هم هست؟!"علی اف ، آذربایجان را امتحان کرده ، اما نه در مسیرِ دموکراسی ، که در مسیرِ "ژنِ خوب قدرت" !!!
سوال 22. رژیم های خلیج فارس؛ دموکراسی هایِ نفتی یا سلطنت هایِ مدرن؟
پاسخ : خلیج فارس محلِ دپوی "برج هایِ طلایی" است که بر رویِ "سیاه چالِ استبداد" ساخته شده اند. رژیم های خلیج فارس ، یک "معجزه مدرن" هستند : همزمان با "جهانِ اول" خرید و فروش می کنند ، ولی به سبک "جهانِ سومی"ها حکومت می کنند. یعنی در بازارِ مالیِ لندن ، ویلایشان را می خرند ، اما در خانه هایِ خود ، هنوز "مجلسِ شورایِ ملی" ندارند. اینجا ، "دموکراسی" به اندازه "پول نفت" ارزش دارد؛ یعنی اگر نفت تمام شود ، این "سلطنت هایِ مدرن" تبدیل می شوند به "موزه هایِ تاریخیِ قرنِ بیست ویکم". اما باید انصاف داد : این کشورها ، از "شکافِ طبقاتی" و "بی خبریِ سیاسی" به نفعِ خود استفاده کرده اند و با "پولِ نفت" ، یک رفاه نسبی ایجاد کرده اند و صدایِ اعتراض مردم را خریده اند. خاطرم هست که چرچیل در جایی گفته : «هر کشوری که پولِ نفت دارد ، عقلش را هم می فروشد». در جنوب خلیج فارس ، این جمله ، به "فرهنگِ سیاسی" تبدیل شده است. البته نه با این شدت و حدّت! مثلا امارات و قطر ، در مسیرِ "تنوع بخشیِ اقتصادی" و "پذیرشِ استعدادهایِ خارجی" گام هایِ خوبی برداشته اند؛ هرچند که هنوز "آزادیِ بیان" برایشان یک "کالایِ لوکس" است که فقط درِ سفارتخانه ها و هتل هایِ پنج ستاره یافت می شود!
سوال 23 : اگر بخواهید یک پیام نهایی به جوانان ایران و جهان داشته باشید ، آن پیام چیست؟
پاسخ :
من کمتر از اون هستم که به جوانان برومند ایرانی پیامی بفرستم؛ این نسل جدید واقعا فوق العاده اس؛ کافیه بهش اعتماد بشه و کار به دستش داده بشه.... کارهایی رو انجام میده که با حیرت فقط باید ایستاد و راشون دست زد! اما یه نکته دیدم...این رو تذکر میدم؛ که چون از 100، 90 هستن ، با رعایت این نکته 100 از 100 بشن!
پیام من به جوانان نازنین و عزیز هموطنم این هست که ، بچه ها شما مشکلتون اینه که نمی خواید موفق باشید ، نمیخواید خوشبخت باشین... بلکه می خواید موفق تر از بقیه باشید ، خوشبخت تر از بقیه باشین! در حالیکه اصلا مسیر هر کدوم از ما با دیگری کاملا متفاوته... این مقایسه با دیگران ، آرامش را از شما می گیرد. به جای آن ، به دنبال «حال خوش»خودتون» و «عمق زندگی خودتون» باشید.
حقیقت خیلی تلخه راستش...امروز روز سختیه ، فردا سخت تر؛ اما پس فردا همه چیز خوب می شه... ولی متأسفانه بیشتر مردم فردا عصر دست از تلاش برمی دارن! من از قندهار تا ژنو را با همین جمله طی کردم. بیاین هرگز دست از تلاش برنداریم....اینکه امروزمون رو به گلایه کردن از دیروزمون اختصاص بدیم ، اوضاع فردامون رو بهتر نمی کنه...پس هر کی فقط کار خودشو بکنه!
و در نهایت ، باید بگم من در مقابله با یکی از سرسخت ترین و زبان نفهم ترین گروهک های تروریستی دنیا ، که همسایه کشورمون شده ، اونقدر میگم و می نویسم ، تا بالاخره طلوع بیداری رو ببینیم.... من به معجزه قلم ، اعتقاد که هیچ ، ایمان دارم! :
می نویسم که شب تار سحر می گردد؛
یک نفر مانده از این قوم ، که بر می گردد...
صلح سازی در جهانِ درگیر جنگ؛ از واقعیتِ تلخ تا امیدِ ساختنی
دکتر زرشناس در این مصاحبه ، به صراحت از یکی از تلخ ترین واقعیت هایِ مأموریت هایِ صلح سازی پرده برداشته است : «هیچ جنگی برنده ندارد و تنها کسانی که از جنگ سود می برند ، اسلحه فروش ها هستند.» این جمله ، نه یک شعار ، که حاصلِ تجربه یِ زیسته او در میانِ قبایلِ افغانستان و گروه هایِ مسلحِ کنگوست. او می گوید که بسیاری از درگیری ها ، ریشه در منافعِ اقتصادی و تسلیحاتی دارد ، نه صرفاً اختلافاتِ قومی یا مذهبی.
با این حال ، زرشناس به یک نکته امیدوارکننده هم اشاره می کند : «یک گفت وگویِ ساختاریافته ، حتی در سخت ترین شرایط ، می تواند جایگزینِ خشونت شود.» او از تجربه خود در استقرارِ نیروهایِ حافظِ صلحِ سازمان ملل می گوید و تأکید می کند که برایِ موفقیت ، باید «تصمیماتِ بزرگ را با قلب گرفت» و به مردمِ محلی ، به عنوانِ «سپرِ انسانی» نگاه کرد ، نه صرفاً آمار. اما زرشناس ، به عنوانِ یک محققِ سیاستمدار ، هشدار می دهد که «پس از جنگ ، مبارزه واقعی آغاز می شود» و بدونِ بازسازیِ اعتماد و خاموش کردنِ گرسنگی و نفرت ، هیچ صلحی پایدار نخواهد بود. این نگاه ، فراتر از دیپلماسیِ سنتی است و ریشه در تعهدِ انسانیِ او دارد.
طالبان؛ از صنعتِ ترس تا واکنشِ جهانیِ سکوت آمیز
زرشناس ، با صراحتِ تمام ، طالبان را یک «صنعتِ ترس» می داند؛ کمپانیِ مرگی که سوختش را از نفتِ جهلِ مردم می گیرد. او تأکید می کند که طالبان ، یک جنبشِ مذهبی نیست ، بلکه یک گروهکِ تروریستیِ سازمان یافته است که از اشتباهاتِ القاعده درس گرفته و با نقابِ «امارتِ اسلامی» ، خود را به عنوانِ دولت به جهان معرفی کرده است. طالبان ، در آینده ای نه چندان دور ، یک گروهک تروریستی خواهد بود که در سراسر دنیا موفق به تاسیس سفارت هم می گردد! او از سکوتِ جامعه جهانی در برابرِ طالبان به شدت انتقاد می کند و می گوید که این سکوت ، طعمِ خوشِ تأیید را به آن ها می چشاند و آن ها را گستاخ تر می کند. او با اشاره به ممنوعیتِ آثارش در افغانستان ، می گوید که طالبان از کتاب هایش می ترسند و این ترس ، برایش یک «نشانِ افتخار» است. به باورِ زرشناس ، «صلح با طالبان» یک توهم است. او می گوید که با طالبان نمی توان صلح کرد ، اما می توان با مردمِ افغانستان برایِ نجات از طالبان ، هم دلی کرد. این تفاوتِ یک محققِ سیاستمدار با یک خوش بینِ ساده لوح است.
تاسیس حزبِ «سپیده نظم سبز»؛ تجربه یک ایرانی در سیاستِ اروپا
تأسیسِ یک حزبِ سیاسی در سوئیس توسط یک ایرانی ، یک اتفاقِ کم نظیر است. دکتر زرشناس می گوید که نقطه آغازِ این مسیر ، مشاهده به حاشیه راندگیِ صداهایِ مهاجر در سیاستِ اروپا بود. او معتقد است که مهاجرانِ مستعد ، نه تهدید ، که فرصتی برایِ شکوفاییِ میهن هستند.
تفاوتِ اصلیِ حزبِ «سپیده نظم سبز» با احزابِ سنتیِ اروپایی ، در «نظمِ سبز» است؛ یعنی آرامشِ اجتماعی ، نظارتِ هوشمندانه و آزادیِ فردیِ مسئولانه. زرشناس تأکید می کند که این سه اصل ، با یکدیگر تناقض ندارند و می توان آن ها را با تعادلِ میانِ اصالت و نوآوری جمع کرد. هدفِ نهاییِ او از این حزب ، «تغییرِ نگاهِ جامعه اروپا به مهاجران» است. او می گوید که به دنبالِ فتحِ قله نیست ، بلکه به دنبالِ ساختنِ پناهگاهی امن برایِ کسانی است که صدایشان شنیده نمی شود. با این حال ، او صراحتاً تأکید می کند که هم به دنبالِ کرسی در پارلمانِ سوئیس است و هم در پارلمانِ اتحادیه اروپا.
پیامی برای جوانان؛ از «حالِ خوش» تا «شبِ تارِ و سحر»!
دکتر زرشناس در پایانِ این مصاحبه ، پیامی عمیق به جوانانِ ایران و جهان دارد. او می گوید که مشکلِ جوانان ، این نیست که موفق نیستند؛ مشکل این است که می خواهند «موفق تر از بقیه» باشند. این مقایسه ، آرامش را از آن ها می گیرد و آن ها را از «حالِ خوشِ خودشان» دور می کند.
او به جوانان توصیه می کند که به جایِ مقایسه ، به دنبالِ «عمقِ زندگی خودشان» باشند و بدانند که «امروز روزِ سختی است ، فردا سخت تر ، اما پس فردا همه چیز خوب می شود.» او تأکید می کند که بیشترِ مردم ، فردا عصر دست از تلاش برمی دارند و این ، بزرگ ترین خطاست. او در پایان ، با اشاره به مبارزه خود با طالبان ، به قدرتِ قلم ایمان دارد و می گوید : «می نویسم که شبِ تار سحر می گردد....این جمله ، امیدِ او به آینده ای روشن تر ، حتی در تاریک ترین شرایط ، را نشان می دهد.
![چهره های متولد و درگذشته 26 تیر [عکس و بیوگرافی]](/media/k2/items/cache/8d760d69aa9ba81cc3bcde7f37a8327d_XL.jpg)



![بیوگرافی بازیگران سریال کوری [داستان و نقش]](/images/up/232/337.jpg#joomlaImage://local-images/up/232/337.jpg?width=290&height=290)
![بیوگرافی بازیگران فیلم غریزه [داستان و نقش]](/images/up/219/658.jpg#joomlaImage://local-images/up/219/658.jpg?width=290&height=289)
![بیوگرافی بازیگران فیلم زن و بچه [داستان و نقش]](/media/k2/items/cache/ad6006e235a6d3bff8a4bd99d46a36fa_XL.jpg)






![بیوگرافی عیسی همراز خواننده با ناگفته ها [زندگینامه]](/media/k2/items/cache/40316990ffd8b2710b7cd6c36199c17f_XL.jpg)











![بیوگرافی علی حیدری قمصری با ناگفته ها [زندگینامه]](/media/k2/items/cache/2f1525b6223a12992a15f3b1c307965d_XL.jpg)


