پرویز علی بیک نشر مروارید درگذشت + بیوگرافی

فوت پرویز علی بیک

در این مطلب جدید در سال 1405 و سال 2026 ، پرویز علی بیک و فوت پرویز علی بیک و بیماری پرویز علی بیک و بیوگرافی پرویز علی بیک و اخبار پرویز علی بیک و حواشی پرویز علی بیک و پرویز علی بیک کیست و پرویز علی بیک کجاست و چه خبر از پرویز علی بیک و پرویز علی بیک اهل کجاست و پرویز علی بیک در بیمارستان و علت مرگ پرویز علی بیک و درگذشت پرویز علی بیک در نم نمک.

پرویز علی بیک درگذشت

پرویز علی بیک ، از بنیانگذاران نشر مروارید از دنیا رفت.فوت پرویز علی بیکفوت پرویز علی بیک

بیوگرافی از زبان خودش

پرویز علی بیک متولد سال 1313 در منطقه سنگلج تهران هستم. دایی من معمار بود و در منطقه جنوب تهران به خانه سازی اشتغال داشت به همین دلیل مادرم ما را از مرکز تهران به جنوبی ترین نقطه آن روز شهر در سال 1318 برد. من کلاس اول را در مدرسه مدائن خواندم و از سال دوم تا ششم به دبستان هاتف در انتهای خیابان عباسی رفتم. سپس به مدرسه علامه در چهارراه اناری رفتم و بعد در سال 1332 در دبیرستان اسدآبادی در سه راه طرشت دیپلم خود را در رشته ادبی گرفتم و در دانشگاه دوره کتابداری را گذراندم. دو سال هم در دانشسرای شهر «مامازند» رشته کشاورزی خواندم. دانشسرای ما در منطقه ای مانند بیابان قرار داشت به طوری که از روستایی در نزدیکی آنجا آب با فرغون می آوردند. فارغ التحصیلان رشته کشاورزی را در آن زمان وزارت آموزش و پرورش استخدام کرد و 40 نفر از بهترین های این افراد را برای حل مشکلات کشاورزان به روستاها فرستادند و یکی از آنها هم من بودم که با حقوق دو برابر معلمان استخدام شدم. من در تاکستان شهر قزوین استخدام شدم و دو سال در آنجا خدمت کردم و مجددا به وزارت آموزش و پرورش بازگشتم اما به من اجازه خدمت در تهران را ندادند و گفتند : باید به اطراف تهران برای کار بروید. من هم شهر کرج را انتخاب کردم و بعد از رفتن ، متوجه شدم رئیس اداره آموزش و پرورش آنجا ، رئیس دانشسرای ما در مامازند است و او هم مرا مدیر مدرسه ای در کلاکه شهر کرج کرد. بعد از کار در آنجا دوباره به تهران بازگشتم و مدیر مدرسه «یغمای جندقی» در منطقه قلعه مرغی شدم.

مجید روشنگر که از دوستان من بود ، پیشنهاد کار در زمینه نشر را به من داد و من به همراه روشنگر و فریدون نیکنام پایه اول انتشارات را بنیان گذاشتیم و بعد از آن آقای منوچهر حسن زاده هم به ما اضافه شد. من بعد از پایان کار در مدرسه به کار در انتشارات مشغول می شدم. نیکنام مهندس کشاورزی ، حسن زاده افسر ارتش و روشنگر در وزارت امور خارجه کار می کردند و به واسطه شغل هایشان نمی توانستند به طور ثابت حضور داشته باشند.

جعفر صمیمی ، مدیر چاپخانه ای در خیابان گوته بود که با روشنگر سابقه آشنایی داشت. او به روشنگر گفته بود : شخصی به نام رستگاری مغازه اش را در خیابان انقلاب نمی تواند اداره کند و قصد دارد بدون گرفتن پول آن را در اختیار دیگران بگذارد به این شرط که هر زمان خواست ، آن مغازه را پس بگیرد. ما آن مغازه را گرفتیم و این تملک 30 سال به طول انجامید. زمانی که او از ما خواست تا کتابفروشی «خانه کتاب» یا همان مغازه اش را تحویل بدهیم به او گفتم : اینجا را با کتاب هایش می خواهید یا بدون آنها؟ اگر به همراه کتاب می خواهید ، همین الان کلید مغازه را به شما تحویل می دهم در غیر این صورت بعد از فروش کتاب ها اینجا را واگذار می کنیم. او از گرفتن کتاب ها صرف نظر کرد و ما هم کتابفروشی را سال 71 تحویل دادیم. در خیابان انقلاب در چهارراه قدس ساختمانی در حال ساخت بود و ما مغازه فعلی کتابفروشی مروارید را خریداری کردیم.

نظرات
0 0
نظرات