ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

در این مطلب جدید در سال 1405 و سال 2026 ،   شعر کامل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو و ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو بیانگر چه ویژگی شخصیتی در انسان هاست و ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو مربوط به کدام روش اقناع است و انشا در مورد خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو و ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو به انگلیسی و خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو از کیست و معنی ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو و خواهی نشوی رسوا همرنگ حقیقت شو در نم نمک.

کاربرد ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو کنایه از افراد دانا و فهمیده به تحمل افراد ساده و خوش باور دارد.ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شوضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

ریشه ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

روزی روزگاری ، مردمان یک شهر که همه با هم خویشاوند بودند در اثر مصرف آب ناسالم عقل خود را از دست دادند و کارهای عجیب و غریبی می کردند. به طور مثال هیچ کس در این شهر کار نمی کرد و همه چیز درهم و برهم بود. گاهی مردم شب ها در کوچه و بیابان می خوابیدند. و بسیاری از مردم این شهر لباس هایشان را در تنشان پاره کرده بودند و لخت و عریان در شهر می چرخیدند. گاهی مردم در یک روز بارها و بارها با هم دعوا می کردند و یکدیگر را کتک می زدند. چون تمام مردم شهر این کارها را انجام می دادند خودشان خیلی اذیت نمی شدند و با هم کنار می آمدند. تا اینکه یک روز مسافری از آن شهر می گذشت. مرد مسافر که یک فرد عادی و سالم بود ، مثل تمام آدم ها لباسی بر تن داشت ، تا او را از گرما و سرما در امان بدارد و یک خورجین روی دوشش بود که وسایل سفرش را در آن ریخته بود و مقداری پول که اگر به چیزی احتیاج داشت بتواند آن را بخرد.

ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

وقتی مسافر وارد شهر شد متوجه غیرعادی بودن رفتار مردم شد ولی فکر نمی کرد تمام مردم شهر اینگونه زندگی کنند. با خود گفت : بالاخره یکی پیدا می شود تا بتوانم با او صحبت کنم. مقداری غذا بخرم و جایی برای استراحت پیدا کنم. ولی هرچه زمان گذشت مرد آدم های بیشتری دید و ناامیدتر می شد.

مردم شهر کم کم متوجه مرد عاقل که رفتارش خیلی با آنها تفاوت داشت شدند و کم کم خود را به او نزدیک کردند تا رفتارهای عجیب مرد سالم را بهتر ببینند. مرد سالم که می دید هرچه زمان می گذرد هیچ خبری از آدم سالم نمی شود. کم کم نگران شد که نکند تمام مردم این شهر دیوانه هستند و تصمیم گرفت با آنها حرف بزند.

وقتی گروهی از دیوانه ها به او نزدیک شدند به آرامی گفت : ببخشید! من مسافرم اگر اجازه بدهید امشب را که در شهر شما مهمانم کمی استراحت کنم و قول می دهم فردا صبح قبل از طلوع خورشید از شهرتان بروم.

دیوانگان همه با هم زیر خنده زدند. یکی از آنها گفت : او چه می گوید ، چقدر آرام و شمرده شمرده حرف می زند. دیگری گفت : فکر کنم دیوانه است. نه حرف زدنش ، نه رفتارش و نه لباس پوشیدنش مثل ما نیست.

مسافر بیچاره که با شنیدن این حرف ها نمی دانست چه باید بگوید : فقط آنها را نگاه می کرد. دیوانه ها که دیدند او هیچ حرکتی نمی کند از او خوششان آمد و خواستند با او بازی کنند. یکی کلاهش را برداشت. یکی خورجین اش را روی زمین ریخت. یکی کیسه سکه هایش را از کمرش باز کرد و به هوا پرتاب کرد آن وقت همه دیوانه ها با هم فریاد زدند : دیوانه ، دیوانه ، دیوانه و به او نزدیکتر شدند تا بیشتر اذیتش کنند ، یکی دستش را می کشید و دیگری انگشت در چشم او می کرد. مرد عاقل که دید اوضاع خیلی خطرناک است تنها راه چاره ای که برای فرار از آن مهلکه به ذهنش رسید این بود که او هم فریاد بزند دیوانه ، دیوانه … وقتی او هم این کار را کرد اطرافیانش خوششان آمد و دست از سر مرد بیچاره برداشتند.

دیوانه ها بعد از چند لحظه حواسشان به پرنده ای رو شاخه درخت جلب شد و دست از سر مرد عاقل برداشتند. مرد عاقل از فرصت استفاده کرد. تکه لباس هایش و سکه های طلایش که روی زمین ریخته بود را جمع کرد و رفت در گوشه ای پنهان شد تا در یک موقعیت مناسب از همان راهی که آمده بود ، برگردد و از آن شهر فرار کند.

شب هنگام که دیوانگان هر کدام گوشه ای به خواب رفتند. مرد عاقل از فرصت پیش آمده استفاده کرد وسایلش را در خورجین اش گذاشت و با سرعت هرچه تمام تر از آن شهر فرار کرد. آنقدر دوید تا مطمئن شد به اندازه کافی از آن شهر دور شده. بعد به خود گفت : خوب شد خود را به دیوانگی زدم اگر این کار را نکرده بودم حالا زنده نبودم و حتما دیوانه ها من را کشته بودند.

شعر طنز

یک پند ز من بشنو ، ای  روشنی دیده

بنویس به خط زر این پند پسندیده

آن را تو هزاران بار هرروز بخوان با خود

هستی اگر ، ای دلبند ، از مردم فهمیده

کار تو شود با آن ، بس راحت و بس آسان

جز خیر کسی زین پند نشنیده و نا دیده

گر روغن و نان خواهی ، هم کاسه ملت شو

خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو


با دزد چو بنشستی ، هم مسلک دزدان شو

با جمع دغلبازان هم سیرت و همسان شو

با مست بکن مستی ، با پست بکن پستی

با جاهل و بی دانش تو جاهل و نادان شو

با اهل خوشی سرخوش ، با اهل طرب خندان

با اهل غم و ماتم نالنده و گریان شو

گر روغن و نان خواهی ، هم کاسه ملت شو

خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو


با بنگی و وافوری شو بنگی و وافوری

در محضر کیفوران کن شنگی و کیفوری

با دودی و قلیانی شو همدم و هم قلیان

گر خلق سماور شد ، تو نیز بشو قوری

در جمع تبهکاران زشتی و تباهی کن

در جمع ستمکاران از عدل بکن دوری 

گر روغن و نان خواهی ، هم کاسه ملت شو

خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو


ما هر غلطی کردیم تو نیز بکن آن را

 دنباله رو ما باش ، خواهی نشوی رسوا

خوردیم اگر آبگوشت ، تو نیز بخور آبگوشت

خوردیم اگر پیتزا ، تو نیز بخور پیتزا

چون بوقلمون می باش خوش جلوه و رنگارنگ

هر رنگ که ما گشتیم ، همرنگ بشو با ما

گر روغن و نان خواهی ، هم کاسه ملت شو

خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو

نظرات
نظرات