آنچه ماندلا و صدام حسین درباره قدرت به ما می آموزند!

ماندلا و صدام حسین

در تقاطع علم ، فلسفه و سیاست ، پرده ای غنی از وجود انسان نهفته است ، که توسط ایده ها و اقدامات شخصیت های تاریخی در طول تاریخ شکل گرفته است. امروز ، ما از دریچه دیکتاتوری و آزادی به این تقاطع می پردازیم و زندگی دو رهبر قطبی را بررسی می کنیم : نلسون ماندلا و صدام حسین.

از استبداد تا پیروزی ، در جستجوی آزادی؛طناب کشی بین علم ، سیاست و اخلاق؛نبرد فلسفی که آینده ما را شکل می دهد....آنچه ماندلا و صدام حسین درباره قدرت به ما می آموزند!

در تقاطع علم ، فلسفه و سیاست ، پرده ای غنی از وجود انسان نهفته است ، که توسط ایده ها و اقدامات شخصیت های تاریخی در طول تاریخ شکل گرفته است. امروز ، ما از دریچه دیکتاتوری و آزادی به این تقاطع می پردازیم و زندگی دو رهبر قطبی را بررسی می کنیم : نلسون ماندلا و صدام حسین.ماندلا و صدام حسینماندلا و صدام حسین

نلسون ماندلا ، انقلابی ضد آپارتاید و اولین رئیس جمهور سیاه پوست آفریقای جنوبی ، نماد مبارزه برای آزادی و دموکراسی است. در مقابل ، صدام حسین ، رئیس جمهور سابق عراق ، نماینده اقتدارگرایی ، سرکوب و تحریف قدرت است. آن ها با هم ، دوگانگی حکمرانی انسانی را نشان می دهند.

از نظر فلسفی ، آزادی اغلب در چارچوب چارچوب های اخلاقی و اخلاقی مورد بحث قرار می گیرد و بسیاری از متفکران ، مانند جان استوارت میل ، برای اهمیت آزادی فردی استدلال می کنند. فرهنگ لغت آزادی را به عنوان حالت آزاد بودن به جای در اسارت تعریف می کنند. با این حال ، کاربرد این مفهوم در واقعیت اغلب به طور قابل توجهی متفاوت است.

آنچه ماندلا و صدام حسین درباره قدرت به ما می آموزند

در یک مصاحبه به شدت افشاگرانه و تحریک آمیز ، ما این فرصت بی نظیر را داشتیم تا با دکتر پوریا زرشناس ،  یک روشنفکر چند وجهی که تخصصش حوزه های شیمی معدنی ، اقتصاد بین الملل ، هنر و کارهای بشردوستانه را در بر می گیرد ، صحبت کنیم. دکتر زرشناس که دارای 2 مدرک دکترا از ایران و مجارستان است ، مجموعه ای قابل توجه از بیش از 200 مقاله و 100 مقاله علمی را در کنار جوایز و تمجیدهای متعدد برای کمک به علم و هنر داراست.

وی در خلال گفتگوی تلفنی ما ، در حالی که پروژه ای در حوزه انرژی های تجدیدپذیر در مراکش را مدیریت می کرد ، تجربیات گسترده خود را از سفر به بیش از 70 کشور جهان ، گشت و گذار در مناظر پیچیده سیاسی و مشاهده واقعیت های وحشتناکی که جوامع در بحران با آن روبرو هستند ، بازگو کرد. مانند فعالیت های بشردوستانه اش با سازمان ملل متحد در کنیا و دیگرفعالیت هایش به عنوان عکاس در هرات و مزار شریف. بینش او در مورد این محیط های پر فراز و نشیب سوالات عمیقی را در مورد تلاقی علم و انسانیت و مسئولیت های اخلاقی دانش و تخصص ایجاد کرد.

با این حال ، آنچه این مصاحبه را واقعا برجسته کرد ، تأملات او در مورد پیگیری بی وقفه دانش و معنایی بود که او را به جلو سوق می دهد. علی رغم دستاوردهای چشمگیرش ، او با صراحت احساس ناقص بودن را بیان کرد : گرسنگی برای کشف حقایقی که هنوز کشف نشده است ، و اعتقاد به اینکه سفر زندگی ادامه دارد. این احساس در فعالیت های هنری او به عنوان یک نقاش و شاعر ، جایی که او می کوشد پیچیدگی های وجود انسان را به تصویر بکشد و منتقل کند ، منعکس می شود.

همانطور که ما در تجارب و تفکرات فلسفی او غوطه ور می شویم ، این مصاحبه نه تنها کارنامه چشمگیر دکتر زرشناس را روشن می کند ، بلکه ما را به چالش می کشد تا مسیر خود را در دنیایی که اغلب پرفراز و نشیب و نامطمئن است زیر سوال ببریم. به ما بپیوندید تا این گفتگوی متقاعد کننده را به اشتراک بگذاریم ، رویارویی که نوید می دهد روایت های مرسوم را متزلزل کند و در عین حال مسیرهای یک مرد واقعی رنسانس را روشن کند :

آنچه ماندلا و صدام حسین درباره قدرت به ما می آموزند

آقای دکتر از محبوب ترین و منفورترین شخصیت های سیاسیتان شروع کنیم؛

ماندلا و صدام حسین؛

فلسفه آزادی ماندلا با ایده عدالت اجتماعی پیوند ناگسستنی داشت. اعتقاد او به این که آزادی واقعی تنها زمانی حاصل می شود که همه مردم بتوانند به طور مساوی و عادلانه در جامعه مشارکت کنند ، میلیون ها نفر را الهام بخشید. توانایی او برای ایجاد وحدت در یک ملت از هم گسیخته به عنوان نمونه ای قدرتمند از آرمان های فلسفی است که در کنش سیاسی تجلی یافته است.

برعکس ، رویکرد صدام حسین به حکومت با ظلم و کنترل مشخص می شد. رژیم او از ترس به عنوان وسیله ای برای حفظ قدرت استفاده کرد. زیربنای فلسفی دیکتاتوری او غرق در فایده گرایی بود ، اما آن را تحریف کرد تا اعمال استبدادی را توجیه کند ، که کاملا در تضاد با دیدگاه ماندلا است.

آنچه ماندلا و صدام حسین درباره قدرت به ما می آموزند

رابطه علم و سیاست پویایی آزادی و کنترل را پیچیده تر می کند. استفاده از دانش علمی برای اهداف سیاسی می تواند باعث رهایی یا سرکوب شود. از نظر تاریخی ، دولت ها برای حفظ اقتدار ، اغلب به قیمت آزادی های شخصی ، پیشرفت های علمی را به طور استراتژیک دستکاری کرده اند.

نمونه رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی را در نظر بگیرید که از نظریه های شبه علمی نژادی برای توجیه تبعیض و ظلم استفاده می کرد. توسعه این نظریه ها توسط قدرت های سیاسی مورد استفاده قرار گرفت و نشان داد که چگونه تلاقی علم و ایدئولوژی سیاسی می تواند پیامدهای سنگینی بر آزادی های مدنی داشته باشد.

در مقابل ، رهبری ماندلا علم را به عنوان ابزاری برای ارتقای اجتماعی پذیرفت. دولت او بر بهداشت و آموزش متمرکز بود و از پیشرفت های علمی برای پیشبرد اصلاحات اجتماعی استفاده می کرد. ماندلا درک کرد که توانمندسازی افراد با دانش می تواند مشارکت سیاسی را تقویت کند و شرایط اجتماعی را بهبود بخشد.

نقش آموزش در تحکیم ایدئولوژی های سیاسی را نمی توان نادیده گرفت. سیاست های آموزشی در دوران حکومت صدام ، اغلب مبتنی بر تبلیغات پروپاگاندایی دروغین بود و هدف آن نیزایجاد انطباق. فضای کمی برای تفکر انتقادی یا تفکر مستقل وجود داشت که متعاقبا توانایی مردم را برای پیگیری آزادی در محیط محدود خود کاهش داد.

این ما را به پرسش های مهم فلسفی سوق می دهد : جامعه آزاد چیست؟ چگونه اعمال قدرت ، چه از طریق دیکتاتوری و چه از طریق دموکراسی ، با حقوق بشر همسو می شود؟ آیا پیشرفت علمی مستقل از نفوذ سیاسی ممکن است؟

چرا ماندلا؟!

روایت ساخته شده پیرامون ماندلا اغلب انعطاف پذیری و استحکام اخلاقی او را برجسته می کند و حس عمیقی از رهبری اخلاقی را نشان می دهد. فلسفه او گفتگو را بر سکوت ، همکاری بر سر درگیری ، به رسمیت شناختن حیثیت ذاتی هر فرد - یکی از اجزای کلیدی بینش دموکراتیک او را ترویج می کرد.

آنچه ماندلا و صدام حسین درباره قدرت به ما می آموزند

در میان سیاستمداران و حاکمان برجسته جهان در قرن بیستم ، نلسون ماندلا چهره ای ویژه و مورد احترام جهانیان است. عوامل بسیاری را می توان برشمرد که باعث ماندگاری ماندلا در تاریخ شده است. ماندلا ، تفاوت نگاه و تنوع افکار توده های مردم را خوب می شناخت و به آن احترام می گذاشت. او هیچ­گاه شعارهای بی منطق انقلابی (از هیچ نوع آن) سر نداد و با شعار ساختن مدینه فاضله و اتوپیا و جهان بدونه طبقه به استقبال توده ها نرفت. ماندلا به ساختار تنازع طلب و غیرستیز ناخودآگاه انسان­ها آگاه بود و هیچگاه به دنبال ساخت جامعه یکپارچه نبود. او به خوبی می دانست که جامعه موزاییکی متنوع و رنگارنگ از عقاید و رسومات و فرهنگ­های مختلف است و هر تلاشی برای یکپارچه سازی آن­ها نتیجه معکوس خواهد داشت. گوش های ماندلا توانایی شنیدن همه صداهای بلند و کوتاه را داشت و به همین دلیل هیچگاه در مسیر ایجاد جامعه تک صدایی حرکت نکرد. او بلند شدن و همهمه صداهای مختلف را نه تهدید بلکه دلیلی بر پویایی جامعه می دانست. چشم­های ماندلا توانایی تشخیص همه رنگ­ها را داشت و به همین دلیل هیچگاه در مسیر ایجاد جامعه یکرنگ حرکت نکرد. او زیبایی جامعه را در حضور رنگ های مختلف می­دانست. دست­های ماندلا توان و قدرت فشردن هر دستی را داشت. برای او دست سیاه و سفید و... تفاوتی نداشت و کشورش را به یک میزان برای همه ساکنانش می خواست. قلب ماندلا توانایی مهرورزی به تمام انسان­ها و تمام شهروندان تحت تابعیتش را بدون توجه به رنگ و دین و نژاد و جنسیت را در خود می­دید. ماندلا به دنبال نفی و حذف گفتمان دیگری (سفیدپوستان) نبود. ماندلا به دنبال به رسمیت شناخته شدن گفتمان خودش در کنار گفتمان «غیر» خود بود. او به خوبی آگاه بود که آفریقای جنوبی کشوری از اکثریتی سیاه پوست و چندین میلیون سفید پوست تشکیل شده که قرار است با صلح و آرامش در کنار یکدیگر زندگی کنند. او می­دانست اگر دنبال انتقام از سفیدپوستان باشد ، کشورش درگیر جنگ داخلی خواهد شد. ماندلا پس از رسیدن به قدرت اعلام آشتی ملی و عفو عمومی کرد. ماندلا به جای اینکه مانند روبسپیر با گیوتین یا یا مانند استالین با تسویه های خونین یا ابزارهای کشتار جمعی و تهدید سراغ مخالفان برود با دسته گلی به دیدار زندانبان خود شتافت. بزرگی ماندلا در به رسمیت شناختن گفتمان مخالف در عمل بود. بزرگی او در تیزهوشی و درک عمیقش از انسان بود. بزرگی ماندلا در عدم توسل به خشونت گفتمانی و احترام گذاشتن به تمام گفتمان­های جاری در عرصه سیاسی و اجتماعی آفریقای جنوبی بود.

ماندلا اگر چه از روش مبارزاتی به دور از خشونت گاندی الهام می‏گرفت ، به تدریج این روش را در راه مبارزه با رژیم آپارتاید ، ناکارآمد یافت و در سال 1953 به این بدگمانی رسید که روش های اعتراض قانونی و نافرمانی مدنی بزودی ناممکن خواهد گشت. او پس از آن در سخنان و موضع گیری هایش بر ناکار آمدی عدم خشونت تاکید می کرد و خواهان استفاده از روش های مبارزه قهر آمیز بود. وی در اینباره در خاطرات خود می‏نویسد :

«در هند گاندی با یک قدرت خارجی طرف بود که در نهایت بسیار واقع‏ گراتر و عاقبت‏اندیش بود. درحالی‏که سفیدپوستان حاکمِ آفریقای جنوبی اینگونه نبودند. مبارزه‏ی منفی بدور از خشونت ، موقعی موثر است که نیروی مقابلتان به قواعدی که شما به آن وفادار هستید ، پایبند باشد. اما اگر اعتراض مسالمت‏آمیز با خشونت مواجه شود ، سودمندی آن از بین می‏رود. برای من عدم‏خشونت یک اصل اخلاقی نبود ، بلکه یک استراتژی بود. هیچ خیر اخلاقی در استفاده از یک سلاح ناکارآمد وجود ندارد.»

ماندلا نهایتا توانست در سال 1961 رهبران کنگره ملی آفریقا را قانع کند که شاخه نظامی کنگره را تشکیل دهد و در نتیجه مشی مبارزه را از روش­های مقاومت مدنی مسالمت‏ آمیز به روش­های قهرآمیز تغییر داد. با این وجود اما شیوه مبارزه او هرگز «خشونت محور» و بر مبنای ترویج خشونت کور نبود. ماندلا در دفاعیه تاریخی خود در دادگاه که با عنوان «من برای مرگ آماده هستم» شهرت یافت ، از سیر روش مبارزاتی خود اینگونه دفاع می کند :

«... قانون‏گذاران همه راه­های قانونی را برای بیان مخالفت مسدود می‏کردند و ما خود را در شرایطی می‏دیدیم که یا باید وضعیت دائمی تحقیر را می‏پذیرفتیم یا در قبال بی‏عدالتی حکومت مقاومت می‏کردیم. ما سرپیچی از قانون را انتخاب کردیم اما بدون توسل به خشونت. فقط بعد از وضع قوانین جدید علیه روش­های ما و به‏دنبال تظاهرات قدرت‏مدارانه از طرف حکومت برای نابود کردن همه مخالفان سیاسی بود که تصمیم گرفتیم ، جواب خشونت را با خشونت بدهیم. لیکن خشونتی که ما انتخاب و اتخاذ کردیم ، شبیه «تروریسم» نیست. همگی ما که گروه «نیزه ملت» را تاسیس کرده بودیم ، عضو کنگره ملی افریقا بودیم و برای حل کشمکش سیاسی بر اصول بدون خشونت و برپایه مذاکره تکیه می‏کردیم... اما پنجاه سال بدون خشونت هیچ چیزی برای مردم افریقا به بار نیاورده بود ، مگر قوانین بیش از پیش سرکوبگرانه و حقوق هر چه کمتر... از میان همه طرح‏ها ، چهار شیوه را مطرح کردیم؛ خرابکاری ، جنگ چریکی ، تروریسم و نافرمانی آشکار. سپس اولین گزینه را انتخاب کردیم و مطمئن از انجام آن بودیم ، بدون اینکه به روش دیگری متوسل شویم. با مشخص بودن پیشینه سیاسی ما ، این انتخابی منطقی بود. خرابکاری با تباه‏کردن زندگی انسان­ها متفاوت بود و از آن جلوگیری می‏کرد و آینده روابط نژادی امیدبخش را نابود نمی‏کرد...»

درحالیکه بسیاری بر این باور بودند که شاید ماندلا و دیگر همرزمانش به اعدام محکوم شوند ، اما در اثر فشارهای بین المللی ، دادگاه در 1964 آن­ها را به حبس ابد محکوم کرد. ماندلا به همراه دیگر مبارزان ضد تبعیض نژادی مدت 27 سال را در زندان گذراند و البته در زندان نیز دست از مبارزه نکشید و به مقاومتی فعال در آنجا ادامه داد. نهایتا ادامه مبارزات و فشارهای وارده از داخل و خارج کشور ، نظام آپارتاید را به استیصال کشاند و باعث شد تا ماندلا در سال 1990 از زندان آزاد شود و پای در مرحله جدیدی از «راه دشوار آزادی» بگذارد.

اما آنچه که نلسون ماندلا را از بسیاری دیگر رهبران انقلابی و مبارز جهان متمایز می کند ، شیوه او در «خشونت پرهیزی پس از پیروزی» است. الگوی منحصر بفرد ماندلا در همین رفتار صلح طلبانه اوست : او اگر چه بعنوان آخرین اقدام و به اقتضای شرایط در راهبرد مبارزه اش «خشونت کنترل شده» را بکار گرفت اما از «خشونت پس از پیروزی» بطور مطلق خودداری کرد و پس از بدست گرفتن قدرت ، اقدام به حذف رقیبان و دگراندیشان نکرد. این مهمترین آموزه و میراث نلسون ماندلا برای تاریخ مبارزات مدنی و فهم مشی خشونت پرهیزی اوست. آنچه که از ماندلا میتوان آموخت این است که پیوند خشونت پرهیزی و مبارزه مدنی بیش از آنکه وابسته به عدم استفاده مطلق از خشونت «پیش از پیروزی» باشد ، به نفی مطلق خشونت «پس از پیروزی» وابسته است.

روحیه صلح جویانه ماندلا ، توانست کشتی طوفان‏زده‏ی آفریقای جنوبی را بدون آنکه به چرخه مهارنشدنی خشونت و انتقام دچار شود ، به ساحل دموکراسی و برابری نژادی برساند. ماندلا در نطق پذیرش جایزه‏ی صلح نوبل می‏گوید :

«بدین سان ما سعادتمندانه خواهیم زیست ، چرا که جامعه ای خلق کرده ایم که در آن انسان ها برابر به دنیا می آیند و از آزادی ، کامیابی ، حقوق بشر و حکومتگری خوب ، سهمی برابر می برند. چنین جامعه ای هرگز اجازه نخواهد داد که کسی به دلیل پاسخ دادن به ندای وجدان خود ، به زندان بیافتد و یا حقوق عضوی از اعضای جامعه نقض شود. در این جامعه هرگز نباید راه های مسالمت آمیز تغییر و تحول توسط غاصبانی مسدود شود که تنها در پی ربودن قدرت از مردمند...»

آفریقای جنوبی با مرگ نلسون ماندلا پدری را از دست داد که سال­ها رنج کشید تا فرزندانش را از موهبت آزادی و عدالت برخوردار کند. جهان با مرگ نلسون ماندلا آموزگاری الهام بخش را از دست داد که به انسان­ها درس ایستادگی و آزادگی آموخت و به رهبران سیاسی یاد داد که بزرگی و جاودانگی یک رهبر ، در نشستن دایمی بر مسند قدرت نیست. او وقتی فروتنانه از پله های اریکه قدرت پایین آمد ، بر سریر نرم قلب­های مردم نشست و جاودانه در آنجا جای گرفت.

در مقابل ، حکومت صدام ، با تصمیمات یکجانبه ، سرکوب مخالفان و عدم وجود رهبری اخلاقی مشخص بود. مبارزات بدنام او علیه جمعیت کرد نشان می دهد که دیکتاتوری تا چه اندازه برای حفظ قدرت ، با نادیده گرفتن اساسی ترین اصول اخلاقی ، پیش می رود.

ماندلا و قذافی هر دو آفریقایی بودند ، هر دو آزادیخواه بودند ، هر دو مبارز بودند ، هر دو در مبارزه پیروز شدند ، هر دو به محبوبیتِ فراوان رسیدند و هر دو در نهایت موفق شدند که رهبری کشورهایشان را به دست بگیرند ، ماندلا امّا بدون خونریزی به پیروزی رسید و بدون خونریزی ادامه داد و قدافی با خون بر مسند نشست و با خون ادامه داد!

ماندلا گوشش را برای شنیدن صدای مردم باز کرد و قذافی دهانش را به نعره گشود تا گوش مردم از صدایش پر باشد... ماندلا کتابِ مردم را خواند و قذافی کتابی(کتاب سبز) نوشت و مردم را وادار به خواندن آن کرد... ماندلا خودش را کشت تا مردمش زنده باشند و قذافی مردم را کشت تا خودش زنده باشد! ماندلا گفت : «ما» و قذافی گفت : «من» ،  ماندلا مردم را فرزندان خود خواند و قذافی مردم خود را سوسک و موش خطاب کرد... ماندلا پیش از این که از زندگی کناره بگیرد از قدرت کناره گرفت و قذافی تا آخرین لحظات به تخت و خیمه اش می اندیشید! و حالا نلسون ماندلا و معمّر قذافی هر دو نفر در پیشگاهِ ابدیّت تاریخ ایستاده اند و ما تنها به احترام ماندلا می­ایستیم!

درباره چشم انداز سیاسی حکومت های دیکتاتوری چه می توان گفت؟!

چشم انداز سیاسی همچنین زمینه مناسبی برای تحقیق فلسفی در مورد مشروعیت اقتدار است. آیا یک دیکتاتور می تواند ادعای مشروعیت کند ، اگر حکومت آنها منجر به ظلم شود؟ فیلسوفانی مانند هانا آرنت پیشنهاد می کنند که استبداد نه تنها حاکمان ، بلکه فرمانداران را نیز فاسد می کند و یک چرخه معیوب از مسائل مربوط به مشروعیت ایجاد می کند.

مشروعیتی که ماندلا به عنوان یک رهبر به دست آورد ، ناشی از تعهد او به عدالت و برابری بود ، که نه تنها سیاسی بود ، بلکه عمیقا در فلسفه اخلاقی ریشه داشت. دیدگاه او بر این باور استوار بود که رهبری واقعی از اعمال قدرت بر دیگران ناشی نمی شود ، بلکه از طریق ارتقای آن هاست.

دیکتاتوری محیطی را ایجاد می کند که در آن می توان علوم را علیه مردم به سلاح جنگید. دستکاری حقیقت ، داده ها و اطلاعات به ابزاری برای دسیسه های سرکوبگرانه دولت تبدیل می شود. این سوء استفاده از قدرت علمی مبارزه برای آزادی را پیچیده تر می کند.

آنچه ماندلا و صدام حسین درباره قدرت به ما می آموزند

در عراق صدام حسین ، کنترل رژیم بر اطلاعات مطلق بود. رسانه های تحت کنترل دولت و سانسور تحقیقات دانشگاهی ، شهروندان را در مه ای از جهل قرار داد و توانایی آن ها برای ارزیابی انتقادی واقعیت هایشان را خفه کرد. عدم دسترسی به اطلاعات ، سلاح قدرتمند ظلم است.

صلحی که از درون قلب انسان­ها نشأت گرفته باشد ، می­تواند ما را به سوی زندگی آرام و مسالمت آمیز بدون جنگ و خشونت برساند. از ابتدای تاریخ بشریت هر زمان که گروهی از مردم در کنار هم و باهم زندگی مسالمت آمیزی داشته اند ، توانسته اند شرایط راحت تری از زندگانی را بر خود و خانواده فراهم کنند. هرجا که آتش خشم و خودخواهی و زیاده خواهی زبانه کشید کم کم منجر به تیرگی و گاها نابودی روابط شده است. ما مردم این کره خاکی نسبت به حق زندگانی که بر ما عطا شده است مسئولیتی داریم ، نسبت به خود ، به خانواده و همین سرزمین هایمان. اینکه انسان ها با تمام کمال طلبی که دارند ، گاهی خودخواهانه همه چیز را برای خود می خواهند و برای رسیدن به آن از قربانی کردن بشر واهمه ای ندارند جای بسی تفکر و تأمل دارد. جنگ هایی که در طول تاریخ رخ داده است ، همه و همه نشأت گرفته از استبداد و خود خواهی پادشاهان بوده است که دستاوردی جز قربانی کردن انسان ، از بین رفتن سرزمین ها ، نابودی فرهنگ ، آسیب هایی که به محیط زیست وارد شده و از همه مهمتر کینه ای که در دل هایمان نسبت بهم کاشته شد ، نداشت.از ورق زدن تاریخ زندگی بشر در میابیم که هر زمان که بین ملت­ها صلح و دوستی برقرار بوده درصد امید به زندگی و کامیابی های بشر بیشتر بوده است و جای تأمل دارد که می بینیم به همان میزان که عشق و نفرت از ابتدای آفرینش تاکنون در تاریخ بشر تکرار شده است ، جنگ و صلح نیز در داستان زمین و زمینیان ، حضور داشته آن قدر که هیچ فصلی از کتاب خاطرات انسان ، بدون این مفاهیم پیش نرفته است.

رسیدن به صلح جهانی ، چگونه امکان پذیر است؟!

از آنجایی که از ابتدای تاسیس سازمان ملل متحد در سال 1945هدف آن سازمان ، با همکاری کشورهای مستقل ، دستیابی به صلح و امنیت بین المللی بوده است؛ 21 سپتامبر به عنوان روز جهانی صلح از سوی سازمان ملل متحد نامگذاری شده است. خوب می دانیم که رسیدن به صلح جهانی بدون مشارکت تمامی افراد جامعه امکان پذیر نیست. پس همه ما مردمان جهان نقش مهمی در راستای پیشبرد صلح جهانی داریم؛ از طرق مختلف می توان برای دست یافتن به این هدف والا تأثیر گذار بود ، از طریق آموزش ، هنر ، بهداشت و درمان ، عدالت اجتماعی و... در واقع صلح فقط به معنای نبود جنگ نیست؛ بلکه صلح به عنوان امری کلی در نظر گرفته می شود و به طور ضمنی به تمامی مواردی که زمینه رسیدن به صلح را فراهم می کند ، اشاره دارد.

به عنوان مثال رعایت حقوق بشر ، رعایت اصول دموکراسی ، ثبات سیاسی و اقتصادی و عدالت را می توان نام برد. در هر روی شاید بتوان گفت در قدم اول باید به سمت ایجاد فرهنگ صلح رفت به معنای «مجموعه ای از ارزش ها ، نگرش ها ، شیوه های رفتار و شیوه های زندگی که خشونت را منع می کند و با مقابله با علل ریشه ای آن برای حل مشکلات از طریق گفت وگو و مذاکره میان افراد ، گروه ها و ملت ها ، از منازعات جلوگیری می کند.» بنابراین ، آگاهی بخشی در مورد ابعاد صلح از طریق آموزش ، گفتگو و آشنایی با فرهنگ های مختلف باید ترویج شود. کلام آخر اینکه : همه ما انسان­ها مسئولیتی در راستای ایجاد صلح جهانی داریم؛ صلحی که از درون قلب انسان­ها نسبت به همنوعانشان و نسبت به محیط اطرافشان ناشی شده باشد ، می­تواند ما را به سوی زندگی آرام و مسالمت آمیز بدون جنگ و خشونت برساند. به زبان ساده تر ، مدارس و معلمین ، نقش پررنگی در پرورش و تربیت نسلی صلح طلب و آزادیخواه دارند.

همیشه معتقد به آموزش و یادگیری هستید؛ حتی تا سنین بالا... از همه جالبتر ، اعتقاد شما به مسئله«فلسفه» در کلیه امور است. اما ارتباط علومی مثل فلسفه به سیاست در چیست؟!

فلسفه ، واژه ای با ریشه یونانی و معرب فیلوسفیا به معنای دوستدار دانش است. در لغت به معنای شناساندن و حقیقت چیزی را بیان کردن ، و در اصطلاح فلسفه و منطق «گفته ای که با آن ماهیت شیء شناخته می شود»

به قول ژیل دلوز ، در کتاب «نیچه و فلسفه» ، وی بیان می­کند : «هنگامی که کسی می پرسد فلسفه به چه کار می آید ، پاسخ باید ستیزه جویانه باشد ، چرا که پرسش کنایه آمیز و نیش دار است. فلسفه نه به دولت خدمت می کند و نه به کلیسا ، که هردو دغدغه های دیگری دارند. فلسفه به خدمت هیچ قوه مستقری در نمی آید. کار فلسفه ناراحت کردن است. فلسفه ای که هیچکس را ناراحت نکند و با هیچکس ضدیت نورزد فلسفه نیست. کار فلسفه آزردن حماقت است. فلسفه حماقت را به چیزی شرم آور تبدیل می کند.»

 بر اساس تجربه شخصی عرض می کنم در مقابل هر کسی که می گوید : «فلسفه به چه دردی می خورد؟» یا «تاریخ به چه دردی می خورد؟» کفش ها را زیر بغل زده ، دست ها را بر روی دو گوش گرفته و با حداکثر توان ممکن پا به فرار بگذاریم. جامعه امروز بشری و به ویژه جامعه امروز ایران بیشتر از مهندس و پزشک ، بیشتر از نفت و گاز و حتی بیشتر از آب و نان به فلسفه و تفکر فلسفی و داشتن نگاه انتقادی و فهم درست تاریخ و تاریخمندی انسان و نگاه متفکرانه به هستی نیازمند است. به جرات می توان گفت که تمام بحران های پیش روی جامعه ما ریشه در جدی نگرفتن اندیشه و تفکر دارد ، ریشه در نداشتن سنت فلسفی دارد ، ریشه در جدی نگرفتن تاریخ دارد ، ریشه در نداشتن فلسفه سیاسی دارد. انسان بدون «مفاهیم» با ربات و آدم آهنی تفاوت چندانی ندارد و به خاطر داشته باشیم ، جامعه ای که توان خلق «مفاهیم» را نداشته باشد ، توان خلق و ایجاد کوچکترین تغییر مثبتی در زیست جهان خود را نخواهد داشت.گاهی دوستانی به طعنه می گویند : «شمایی که مدام غُر می زنید و هنری جز ناامید کردن مردم از اپوزسیون ندارید ، خود چه راهکاری را پیشنهاد می دهید؟» یا می گویند : «این چیزهایی که امثال شما می گویید را همه مردم می دانند و مهم راهکار برون رفت از این وضعیت است که شما پاسخی ندارید.»

اینگونه سخن گفتن و خواستار راهکار تک خطی شدن عموما حاصل نگاه مدیازده و ساده انگارانه به سیاست و اجتماع و انسان است. چنین فردی تصور می کند انسان و سیاست هم چیزی شبیه معادله تک مجهولی است که باید با یک فرمول مشخص به راه حل ساده ای دست یافت. اینگونه پاسخ طلبیدن تک خطی محصول سیطره نگاه مکانیکی و تجربی به مفاهیم متافیزیکی و اجتماعی است که تصور می شود مسائل اجتماعی هم مانند قواعد حاکم بر فیزیک است که با ارائه یک فرمول و راه حل بتوان به آن دست یافت. (که اگر اینگونه بود امروزه هیچ جامعه ای مشکل و مسئله ای نداشت و همه جهانیان غرق در آزادی و آرامش و امنیت و رفاه بودند.) باید به خاطر داشت ماده­ی خام سیاست انسان­هایی با سطوح فکر و جهانبینی­ها و نگرش­های بسیار متفاوت و گاهی متعارض و متضاد هستند. مسئله مهمی که باید توجه کرد این است که بسیاری از کنش های انسان عقلانی نیست. (دو فردی که داوطلبانه وارد قفس و رینگ مسابقه شده و برای ساعتی با مشت و لگد تا حد مرگ یکدیگر را کتک می زنند ، آیا عقلانیتی در رفتار خود دارند؟) و یک راهکار و مسیر تک خطی و سرراست برای پایان بخشیدن به بحرانهای سیاسی و در اجتماعی وجود ندارد. باید به خاطر داشت انسان موجودی بسیار پیچیده و متناقض است و به همین دلیل حل مسائل اجتماعی و فرهنگی نیاز به متفکران و اندیشمندانی با نبوغ و درک بالا دارد. باید به خاطر داشت در حوزه مسائل مربوط به انسان و سیاست و اجتماع ، آگاهی به بحران خود بخش عمده راه حل است. برای مثال اگر فردی به جمودیت و کوته فکری خود آگاه شود ، به احتمال بسیار دیگر مسیر قبلی خود را ادامه نخواهد داد. (راننده ای که هیچ فهمی از حق دیگری ندارد و به بدترین و خطرناکترین شکل ممکن رانندگی می کند ، اگر روزی به چنین فهمی دست یابد به احتمال بسیار در رویکرد خود تغییر ایجاد خواهد کرد.)  جامعه نیز چنین است. جامعه ای اگر به مشکلات فکری و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی خود آگاه شود و ریشه و علل واقعی مشکلات خود را بشناسد به احتمال بسیار دیگر آن مسیر اشتباه را تکرار نخواهد کرد.

روزی مردی به دربار کریم خان زند میرود و ناله و فریاد سر می­دهد. کریم خان علت را جویا می­شود ، مرد با درشتی می­گوید : دزد همه اموالم را برده است!

کریم خان می­پرسد : وقتی اموالت به سرقت رفت کجا بودی؟!

مرد می­گوید : خواب بودم! کریم خان پاسخ می­دهد خب چرا خوابیدی که اموالت را ببرند؟

مرد می­گوید : من خواب بودم چون فکر میکردم تو بیداری!

کریم خان سکوت می­کند و سپس دستور می­دهد خسارتش را از خزانه جبران کنند و در پایان می­گوید :

این مرد راست می­گوید ، ما باید بیدار باشیم...

همچنین آورده اند که : در یکی از جنگ­ها ، نادر شاه ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻧﺒﺮﺩ ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻯ ﺭﺍ ﻣﯽ­ﺑﯿﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻮﻯ ﺳﭙﯿﺪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺷﯿﺮ ﻣﻰ جنگد. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﺎﺗﻤﻪ ﻧﺒﺮﺩ ، ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﺁﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪ. ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﻯ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﭘﺮﺳﺶ ﻧﺎﺩﺭ پاسخ داد و نادر متوجه شد ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮ ﺟﻨﮕﺠﻮ ﺍﻫﻞ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ. سپس نادر ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺗﻮﺳﻂ ﺍﺷﺮﻑ ﻭ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺍﻓﻐﺎﻥ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ، مگر ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻯ؟ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ، ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩﻯ!

این نشان می­دهد که حضور یک فرمانده مقتدر ، برای یک مملکت و حتی یک جنگ چقدر لازم و ضروریست. و این تلقی غلط که برخی معتقدند تا مردم ، درست نشوند ، جامعه درست نمی­شود ، چقدر اشتباه است... مگر این مردم کجا باید آموزش ببینند؟! جز در مدرسه و دانشگاه؟! جز در رسانه؟! و مسئولیت رسانه و آموزش و پرورش و دانشگاه ، کسی جز حکومت است؟!

این روایت از امام علی(ع) نقل شده است : «الناس بامرائهم اشبه من آبائهم» ، مردم به حاکمانشان بیشتر شباهت دارند تا به پدرانشان که قطعا شباهت ژنتیکی مراد نیست و مراد شباهت اخلاقی و رفتاری است. همچنین تعبیری وجود دارد که روایت نیست ، ولی بین مردم معروف شده است : «الناس علی دین ملوکهم». این شبه حدیث در بحارالانوار ، کشف القمه و الغدیر علامه امینی ، تفسیر نمونه آیت الله مکارم و المیزان چند بار ذکر شده است.

صد البته قرار نیست چون حاکمان حاکمیت بلدند فقط آنان در امور مملکت نظر دهند؛ زیرا در خوردن یک خوراک یا ساخت یک خانه نظر نهایی با شخصی که غذا را خورده و یا صاحب خانه است؛ نه آشپز و معمار!

سیل زباله های مادی چیزی است که نباید آن را دست کم گرفت. این زباله ها محیط طبیعی را تهدید می کنند. اما آشغال های فکری خطرناک تر هستند ، چون روح و جان را مسموم می کنند و انسان هایی با روح و جان مسموم می توانند دست به اعمالی بزنند که عواقبی بازگشت ناپذیر دارند.

اما تضاد بین ماندلا و صدام حسین ، به عنوان دو شخصیت سیاسی ، چه چیزی را قرار است به ما نشان دهد؟! همه چیز روشن به نظر می رسد!

 درگیر شدن با این سبک های رهبری متضاد ، ما را دعوت می کند تا درباره شخصیت های سیاسی معاصری که در چشم انداز جهانی کنونی ما قدرت دارند ، تأمل کنیم. مبارزات علیه ظلم به ما یادآوری می کند که تاریخ دوره ای است...تکرار می شود! درس های مقاومت ماندلا و وحشیگری صدام هنوز همین امروز هم طنین انداز است. امروز شاهد ظهور دوباره اقتدارگرایی در نقاط مختلف جهان هستیم که اصول دموکراتیک را به چالش می کشد. این تغییر اغلب بازتاب این سوال فلسفی است که چه چیزی افراد را به حمایت از رژیم های استبدادی سوق می دهد  ترس ، جهل ، یا شاید تمایل به ثبات؟

تعامل علم ، فلسفه و سیاست مستلزم شهروندی فعال و آگاهانه است؛ دموکراسی ها زمانی رشد می کنند که افراد به طور انتقادی با محیط خود درگیر شوند. تعادل بین قدرت و آزادی باید به طور مداوم مورد مذاکره قرار گیرد تا اطمینان حاصل شود که قدرت به طور مطلق فساد نمی کند. فلسفه ما را تشویق می کند تا سوالات دشواری درباره ماهیت قدرت و آزادی بپرسیم.

آنچه ماندلا و صدام حسین درباره قدرت به ما می آموزند

فردی را مشاهده می کنیم که به طلبه یا فرد مذهبی به خاطر چادر و حجاب دختر نه-ده ساله اش انواع برچسب ها چون بیمار جنسی و عقده جنسی و امثالهم می زند ، اما خودش در عمل کارشناس تمام شبکه های پورنوگرافیک است و اصولا یک زن و دختر در شبکه های اجتماعی و کوچه و خیابان یافت نمی شود که گذرش به او افتاده و از دست متلک ها و پیشنهادات جنسی او در امان باشد. هموطنی را می بینیم که از مشاهده تصویر تعرض مامور انتظامی و لباس شخصی به دختری در خیابان آه و فغانش بلند شده است و خوشحال می شویم که هنوز در جامعه وجدانهایی بیدار است اما در کمال تاسف چند ساعت بعد مشاهده می کنیم که همین فرد با لذت و کیفی حال بهمزن از تعرض به زن چادری و پراندن عمامه یک طلبه ابراز شادی و خوشحالی می کند. فردی را مشاهده می کنیم که از فحاشی دانشجوی معترض به شدت غمگین است و فریاد ذبح اخلاق و به ابتذال کشیده شدن دانشگاه سر می دهد ، اما خودش چند ساعت بعد در شبکه های اجتماعی رکیک ترین فحش ها را نثار مخالف و منتقد خود می کند. افرادی را مشاهده می کنیم که در مواجهه با دختران و زنان در خیابان و شبکه های اجتماعی و سایر حوزه های عمومی زبانی جز متلک و توهین و تمسخر و تحقیر نمی شناسند و جنس زن برایشان چیزی جز اندام های جنسی تعریف نمی شود اما در مواجهه با نگاه جناح مقابل به زنان (یا منتقدی که از عدم زن ستیزی گفتمان حاکم سخن گفته) چنان در قامت مدافع حقوق زنان ظاهر شده و عدم رعایت حقوق و شان زن از سوی طیف مقابل را مورد هجوم قرار می دهند که آدم از این همه تناقض انگشت به دهان می ماند. یا در سوی مقابل افرادی را مشاهده می کنیم که چنان از شان و کرامت و حجاب و پوشش زنان سخن می گویند و خود را نماینده و سخنگوی خدا بر روی زمین معرفی می کنند که آدم باورش نمی شود این همان فردی است که قُوت غالب روزانه اش فحاشیِ رکیک به زنان و دختران بی حجاب و کم حجاب است. کافیست کمی از جامعه فاصله بگیریم و از دور به آن نظری بیفکنیم. آدم از شدت و میزان شباهت افرادی که تصور می کنند دشمن خونی یکدیگرند و یکدیگر را به نفهمی و ولنگاری و دریده گویی و زن ستیزی و خشونت طلبی و امثالهم متهم می کنند ، احساس تعجب می کند. ما مردم ایران بسیار بیشتر از آنچه تصور می کنیم شبیه یکدیگریم و بهتر است به جای تقسیم جامعه به دو بخش «من متعالی» و «دیگریِ پلشت» سعی در به رسمیت شناختن زیست جهان دیگری و زندگی مسالمت آمیز با یکدیگر داشته باشیم. اما از مهمترین نکات پیش نیاز برای گذار یک جامعه به تساهل و رواداری و گذر از ذهنیت رعیت مآب به شهروند ، می توان موارد زیر اشاره کرد :

  • بالا بردن آگاهی جامعه از طریق رشد میزان مطالعه ، سطح کیفی آموزش ، سواد رسانه ای و...
  • دموکراتیک کردن نهادهایی مانند خانواده ، مدرسه دانشگاه و پادگان و...
  • انجام اصلاحات تدریجی و گام به گام در حوزه های فرهنگ ، سیاست و...
  • تاکید بیشتر بر جدی گرفته شدن تفکر و فلسفه و ادبیات و هنر در جامعه
  • تلاش برای ایجاد زمینه شکوفایی استعدادهای فردی و اجتماعی
آیا آزادی و امنیت متقابل هستند؟ آزادی واقعی یک جامعه به چه معناست؟

برای مثال از ایران عزیز خودمون مثال می زنم. گفتمان چپ در ایران معاصر در زمینه هایی مانند به رسمیت شناخته شدن حق تحصیل و حقوق زنان ، اصلاحات اجتماعی و فرهنگی و سیاسی ، فعالیت در زمینه های هنری مانند سینما ، شعر ، داستان ، تئاتر و موسیقی و... همچنین احقاق حقوق کارگران و دهقانان نقش پررنگی داشته است ، اما در کل میراث منفی این جریان سیاسی برای ایران امروز ، بسیار بیشتر از آثار مثبت آن بوده است. برای مثال این میزان از «سیاست زدگی» حاکم در جامعه که از سینما و ادبیات و موسیقی تا اخلاق و ورزش را کاملا تحت سلطه خود درآورده و مجال تنفس به هیچ اندیشه متفاوتی را نمی دهد ، محصول گفتمان «چپ» در تاریخ معاصر ایران است. این گفتمان که با عینک لنین و استالین و چگوارا و مائو و گنگستریسم دهه شصت و هفتاد میلادی ، به جهان می نگریست ، هر تفکر وطن دوست و هر هنر غیرسیاسی را با چنان ادبیاتی توهین آمیز و تحقیر آمیزی پس می­راند که روشنفکران دلسوز ، از ترس آبرو هر کدام به کنجی خزیده و به تلخی گذر ایام را نظاره می کردند. گفتمان چپ سرمست از آرمان­خواهی و بشردوستی کذاییش چنان در ایدئولوژی خود مستغرق بود که تاریخ پربار هنر این سرزمین را نیز احضار کرده و آنها را با نگاه طبقاتی خود ارزشگذاری می کرد. در این راه منوچهری و معزی و عنصری و فرخی شاعران خودفروخته درباری و فردوسی اشراف زادهِ مجیزه گویی که توانی جز مدیحه سرایی جباران و ستمکاران نداشته است ، معرفی می شدند.

گفتمان چپ در ایران که ملغمه و شله قلمکاری عجیب و غریب از همه چیز بود تلاش داشت تا با پیوند لنین و چگوارا با ابوذر و اسلام ، ایدیولوژی را شکل دهد که مفاهیمی مانند ، "لیبرال" و "توسعه" و "فردوسی" و "ایران باستان" با برچسب هایی مانند لیبرال خودفروخته ، غربزده بیمار ، امپریالیست ، فاشیسم ایرانی و امثالهم به فحش و ناسزای عمومی تبدیل شده و طرد شود. این گفتمان که یک سوی بیرقش را جلال آل احمد و سوی دیگرش را چریک ها و گنگسترهای فدایی و مجاهدخلق و سران حزب توده و روشنفکران و شاعران و هنرمندان و نویسندگان چپ گرا در دست گرفته بودند ، چنان بر فضای روشنفکری و رسانه ای کشور مسلط بودند که هر سخن و تفکری غیر از سخن و تفکر خود را با بدترین انگها و توهین ها به حاشیه می راندند. در آن سال­ها و در آن فضای ایدئولوژی زده نه کسی جرات داشت علیه فیلم «گوزنها» و منطق خشونت بار مستتر در آن چیزی بگوید و نه کسی جرات می کرد در مقابل نوشته های ساعدی و شاملو که برای حادثه "سیاهکل" (حمله چریک­های فدایی خلق به پاسگاهی در سیاهکل استان گیلان) حماسه سروده و به «زیبایی شناسیِ گنگستریسم چریکی» مشغول بودند ، کوچکترین مخالفتی ابراز نماید. کمونیست های ایرانی و بسیاری از سران حزب توده که آشکار و نهان در زیر بیرق شوروی سینه می زدند و بدون دستور مسکو آب هم نمی خوردند ، عادت داشتند که به هر متفکر و اندیشه ملی گرا و وطن دوست و در کل به هر اندیشه "غیری" با شدیدترین توهین و انگ ها هجوم می بردند و تا لجن مال کردن و بی آبرویی کامل و گاهی ترور و حذف فیزیکی مخالفان خود دست از تلاش برنمی داشتند. (احمد دهقان اولین مدیر مجله "تهران مصور" و محمد مسعود مدیر روزنامه "مرد امروز" هر دو به وسیله گروه نورالدین کیانوری و خسرو روزبه ترور شدند و دکتر مصدق و خلیل ملکی و سایر ملی گرایان همیشه آماج شدیدترین اتهامات و توهین های ساخته و پرداخته از سوی حاملان این جریان فکری شوروی پرست بودند)

میراث «غیرستیزی» جریان چپ ، در دهه های پس از انقلاب به اکثر گروها و جناح های سیاسی و روزنامه ها و رسانه ها نیز سرایت کرد. از نحوه مواجهه این جریانات با جبهه ملی و نهضت آزادی در اوایل انقلاب تا امروز که بسیاری از فحاشان مجازی مانند گرگ در کمین نشسته اند تا شاید کسی اندکی پای خود را بر خلاف مسیر دلخواه آن­ها بگذارد با تمام قدرت حمله کرده و او را تکه پاره نمایند. این جماعت صبح تا شب در پستوهای مجازی دنبال تصویر یا مصاحبه و سخن قدیمی از یک هنرمند محبوب یا فعال سیاسی وطن دوست که هنوز اقبال و محبوبیتی میان مردم دارد ، هستند تا با علم کردن آن ، بهانه لازم برای حمله به او را به دست آورده و به گمان خود تشت رسوایی او را برافرازند. امروز هم عمده (نه همه آن­ها) جماعتی که بیرق چپ گرایی را در دست دارند نه دغدغه وطن و نه دغدغه کارگر و مستضعف را دارند بلکه هدف اصلی شان نمایش و گرفتن تایید دیگران است. کمونیست بودن آن­ها از این جنس که چرا فلان بورژوا دارد و فلان کارگر ندارد ، نیست ، بلکه چرا فلانی دارد و من ندارم است ، آزادی خواهی آن­ها از جنس چرا فلان جریان سیاسی آزادی کامل دارد و فلان جریان ندارد نیست ، بلکه چرا فلان جریان آزادی کامل دارد و من قدرت لازم برای گرفتن آزادی او را ندارم ، است. مبارزه آن­ها با فساد و اختلاس هم برای ایجاد مرز میان درستی و نادرستی نیست ، بلکه به دست آوردن بهانه برای حمله به این و آن است. به قول کارل پوپر ، یک خردگرا آن گونه که من این واژه را به کار می برم ، انسانی است که می کوشد به جای خشونت با استدلال و شاید در موارد خاص با مصالحه به نتیجه گیری و تصمیم برسد. او فردی است که ترجیح می دهد در متقاعدکردن دیگری با استدلال ناموفق باشد تا این که در شکست دادن او با زور با ترساندن و تهدید یا حتی با پروپاگاندای فریبنده موفق باشد.

حالا بررسی تاریخ ماندلا و حسین می تواند به ما کمک کند تا پیچیدگی های این موضوعات را روشن تر کنیم.  علاوه بر این ، آموزش هم به عنوان میدان جنگ و هم به عنوان ابزاری برای رهایی عمل می کند. وقتی شهروندان آموزش ببینند ، مجهز به تشخیص دستکاری های قدرت هستند. تأکید ماندلا بر آموزش ، سنگ بنای میراث او را تشکیل می داد ، در حالی که سیستم آموزشی حسین به دنبال تلقین بود. از نظر علمی ، ما همچنین باید پیامدهای اخلاقی پیشرفت ها در زمینه هایی مانند بیوتکنولوژی و هوش مصنوعی را زیر سوال ببریم. از آنجایی که دولت ها از این ابزارها استفاده می کنند ، با هکرها و دولت های سرکش که برای دستکاری فناوری برای توده ها یا علیه آنها رقابت می کنند ، پتانسیل آزادی و سرکوب بسیار زیاد است. دیدگاه ماندلا از عشق ، احترام متقابل و آشتی ، در کنار هم قرار گرفتن آشکاری در برابر میراث صدام از خشونت و ترس افکنی ایجاد می کند. فیلسوفانی که برای رویکرد انسان گرایانه به سیاست استدلال می کنند ، پیشنهاد می کنند که اولی مدلی پایدارتر برای شکوفایی بشر است.

نقش علم کجای این داستان است؟!

سیاست ، فلسفه و علم عمیقاً به هم مرتبط هستند؛ یک رشته به دیگری اطلاع می دهد و بر آن تأثیر می گذارد و شبکه پیچیده ای را تشکیل می دهد که از طریق آن تاریخ و تجربه بشری هدایت می شود. درک این تقاطع برای تفسیر فضای سیاسی-اجتماعی امروز بسیار مهم است. در درگیر شدن با این موضوعات ، مصاحبه ما می تواند موضوعات مهم معاصر مانند تغییرات آب و هوا ، استقلال تکنولوژیکی و افزایش کمپین های اطلاعات نادرست را روشن کند. این چالش های مدرن از طریق روایت های تاریخی آزادی و استبداد طنین انداز می شوند. میراث رهبرانی مانند ماندلا و صدام ، نه تنها به عنوان سابقه ای از گذشته ، بلکه به عنوان چارچوبی هدایت کننده برای ارزیابی مسیرهای کنونی ما عمل می کند.

 چگونه می توانیم از فلسفه های مربوطه آن ها بیاموزیم که امروز مرز بین استبداد و دموکراسی را طی کنیم؟

میراث هر دو رهبر باعث ایجاد گفتمان در مورد گناهکاری اخلاقی می شود. رهبران سیاسی چه مسئولیت هایی در قبال شهروندان خود دارند؟ هنگام کاوش در فلسفه های اغلب متقابل آن ها ، مسئولیت روشن است : اولویت دادن به کرامت انسانی و رفاه اجتماعی بیش از همه.

 ایده آزادی فراتر از نظام های سیاسی است و تعهد فلسفی عمیق تری به حقوق و منزلت افراد را منعکس می کند. این نیاز به هوشیاری دارد - ساختاری اجتماعی که مشارکت فعال شهروندان را تشویق می کند. علاوه بر این ، تقاطع موجود در این بحث ها ، تحلیل گسترده تری از نابرابری های طبقاتی ، نژادی و جهانی را به دنبال دارد.

حالا  این سوال مطرح می شود : بی عدالتی های سیستمی چگونه درک ما از آزادی و دیکتاتوری را شکل می دهند؟  همانطور که در مورد این سوالات فکر می کنیم ، مهم است که تحلیل کنیم که چگونه رهبران امروزی پیچیدگی های حکمرانی را هدایت می کنند. آیا مقامات معاصر می توانند از میراث ماندلا در بخشش بیاموزند یا در پیگیری کنترل خود با صدام حسین همسوتر هستند؟

 کاوش در پیشرفت علمی همچنین به پتانسیل رژیم های استبدادی آینده اشاره می کند. بجای رد پیشرفت هایی که می تواند جامعه را توانمند کند ، باید به نحوه استفاده از داده ها و فناوری توجه کرد. علاوه بر این ، رسانه ها نقش مهمی در شکل دادن به روایت ها پیرامون آزادی و دیکتاتوری دارند. ادراک عمومی از رهبران اغلب از طریق دریچه ای ساخته می شود که توسط روزنامه نگاری ساخته شده است ، که دارای اهمیت است.

 پیچیدگی های حکمرانی انسانی نشان دهنده گرایش پایدار به سمت اقتدارگرایی در زمان تحولات است. این پویایی ها سوالات چالش برانگیزی را در مورد نقش ما به عنوان شهروند و تعهد ما به پرورش ارزش های دموکراتیک ایجاد می کند. در نهایت ، هدف هر نظام سیاسی باید این باشد که مردمش را قادر به شکوفایی کند ، شهروندانی متعهد که مجهز به ابزار تحقیق علمی ، استدلال اخلاقی ، و درک فلسفی هستند - یک گروه سه گانه که پتانسیل تأثیرگذاری عمیق اجتماعی را دارد. همانطور که در این گفتمان شرکت می کنیم ، اهمیت مسئولیت پذیری در رهبری سیاسی را درک می کنیم. یک ضرورت اخلاقی عمیق وجود دارد تا اطمینان حاصل شود که به صاحبان قدرت یادآوری می شود که اقتدار آنها از رضایت حاکمان ناشی می شود. در نتیجه ، تأثیر متقابل بین علم ، فلسفه و سیاست موضوعی اساسی در روایت جاری تمدن بشری است.

تأمل در انعطاف پذیری ماندلا و ظلم صدام ، به عنوان یک الگوی عریان ، می تواند الهام بخش گفت و گوهایی درباره عاملیت فردی و ساختارهای اجتماعی باشد. چگونه جوامع می توانند انعطاف پذیری و آزادی را در مواجهه با ناملایمات پرورش دهند؟!

 چالش های جهان معاصر ، رهبرانی را می طلبد که مسئولیت های اخلاقی را تجسم کنند ، انسانیت را در اولویت قرار دهند و آزادی را تضمین کنند. ترکیب فلسفه ، علم و حکومت باید در جهت ایجاد نظام های فراگیر کار کند. همانطور که ما در یک چشم انداز سیاسی پیچیده مملو از چالش ها حرکت می کنیم ، بازتاب های این بحث به ما یادآوری می کند که تلاقی علم ، فلسفه و سیاست به شکل دهی مسیرهای ما به جلو ادامه خواهد داد و ما را به سوی جامعه ای آزادتر و عادلانه تر هدایت می کند.

نظرات
1 0
نظرات