در این مطلب جدید در سال 1405 و سال 2026 ، داستان کامل افسانه دختر شاه پریان برای کودکان و داستان واقعی شاه پریان و عکس شاه پریون واقعی و دعای دختر شاه پریون و داستان واقعی شاه پریان صوتی و قصه دختر شاه پریون تصویری و متن قصه دختر شاه پریون و دختر شاه پریون کیست و قصه سفره شاه پریون در نم نمک.
قصه واقعی افسانه دختر شاه پریان برای کودکان
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیشکی نبود . یه هیزمشکن بود که یه روز تو جنگل وقتی مشغول کار بود ، صدای گریه یه بچه رو میشنوه .![]()

وقتی دنبال صدا میره ، به یه سبد میرسه که نوزادی داخلش بود . هیزم شکن اون بچه رو میبره خونشون و چون اون و زنش بچه دار نمیشدن ، تصمیم میگیرن تا اون دختر رو بزرگ کنن . دخترک بور بود با چشای آبی و پوست سفید . مردم روستا که هیچوقت دختری با اون شکل و شمایل ندیده بودن ، میگفتن که اون بچه یه فرشته هست که توی اون جنگل رها شده . واسه همین هم اسم دختر رو پریزاد میذارن . سال ها از اون روزی که هیزمشکن دخترک رو پیدا کرده میگذره . پریزاد قصه ما بزرگ و بزرگتر میشه و تبدیل میشه به یه دختر جوون و زیبا . یه روز به مناسبت نوه دار شدن کدخدای روستا ، توی خونه کدخدا جشن بزرگی بود و همه مردم روستا به اون جشن دعوت شده بودن . کدخدا بزرگترین خونه اون اطراف رو داشت و توی جشن به همه خوش میگذشت . پریزاد و چند تا دختر دیگه هم دور و بر گهواره نشسته بودن و با بچه بازی میکردن که یهو صدای یکی از دخترا بلند شد که : هی نگاه کنین ! بچه انگشت پریزاد رو گرفته !
همه مهمونا جمع میشن تا پریزاد و بچه رو ببینن . یه دوست دیگه پریزاد با صدای بلند میگه که : وای خوش به حالت . مادربزرگ من میگفت هر کسی که بچه انگشتش رو بگیره خوش شانسی میاره تو زندگیش !

هنوز جمله دختر تموم نشده بود که یه نفر با صدای بلند زد زیر خنده . همه برگشتن تا ببینن کیه که خندیده بود به این حرف . کسی که خندید ، دکتر بود که با بیخیالی رو صندلی نشسته بود . دکتر تنها پزشک اون روستا و کلا اون منطقه بود ولی زیاد آدم محبوببی نبود . اون خیلی بداخلاق بود و امکان نداشت تا پولش رو نگرفته به هیچکسی کمک کنه و واسه همین هم مردم روستا دل خوشی ازش نداشتن ولی مجبور بودن که هر وقت مریض میشن برن سراغش . دکتر بعد از اینکه خندش رو تموم کرد گفت : مردم خرافاتی ! احمق نباشید ! هر کسی انگشتش رو بذاره تو دست یه نوزاد ، بچه دستش رو جمع میکنه . این که ربطی به شانس و اینجور چیزا نداره . شماها هیچی نمیدونین !
همه با شنیدن این حرف ساکت شدن ولی پریزاد که طاقت نداشت کسی به دوستاش توهین کنه ، گفت : اصلا هم اینجور نیست . من مطمئنم که بچه همچین کاری نمیکنه . چرا فکر میکنید همه چیز رو میدونید؟
دکتر جواب داد : خب چون همه چیز رو میدونم !
پریزاد جواب داد : نمیدونین ! اصلا حاضرید شرط ببندیم؟ اگه بچه دست شما رو نگرفت ، تا یک سال مردم رو رایگان درمان کنید .
همه قدر شناسانه به پریزاد نگاه میکنن و بعدش سرشون رو میچرخونن تا ببینن دکتر چه جوابی میده . کسی انتظار نداشت که دکتر این شرط رو قبول کنه ولی دکتر دوباره میخنده و از روی صندلی بلند میشه و در حالیکه آروم سمت گهواره میره میگه : باشه پریزاد خانوم شرط شما رو قبول دارم و قول میدم که اگه بچه انگشت منو نگرفت تا یه سال مردم روستا رو مجانی درمان کنم ولی ... ولی به شرطی که اگه به شما ثابت شد که من همه چیز رو میدونم ، باید با من ازدواج کنید !
کسی توی روستا نبود که ندونه دکتر چند بار از پریزاد تقاضای ازدواج کرده و پریزاد رد کرده . راستش کسی هم نبود توی روستا که موافق این ازدواج باشه ! توی همین اوضاع و احوال کدخدا که مرد دنیا دیده ای بود با صدای بلند داد میزنه : خب خب خب .. شام حاضره ! دیگه این بحث رو تموم کنین و همه بفرمایین سر میز !

اما هیچکس از جاش تکون نمیخوره چون پریزاد در حالیکه با اطمینان به چشای دکتر نگاه میکرد گفت : قبوله ! فقط امیدوارم که سر قولتون بمونید !
دکتر بلندتر از دفعات قبل میزنه زیر خنده و دستش رو دراز میکنه سمت گهواره ...
_ هی مامان خانوم ! واسه من داستان میگی ولی خودت خوابت میبره؟ بقیه داستان چی شد؟ نی نی دست دکتر رو گرفت؟ وای .. نکنه پریزاد مجبور بشه که زنش بشه؟
_ تو نخوابیدی هنوز؟ نترس مامان جون . معلومه که اینجوری شد ! بچه دست دکتر رو نگرفت و دکتر مجبور شد تا از اون به بعد مردم رو مجانی خوب کنه و همه مردم روستا از اون به بعد شاد ...
ودخترم آروم خوابیده بود . انگار فقط منتظر بود تا همین چند جمله رو از دهنم بشنوه . پتو رو تا زیر چونش بالا میکشم و آروم از اتاقش میام بیرون . میرم توی تخت دو نفره خالی و سرم رو میذارم روی بالش و از پنجره به بیرون نگاه میکنم . شب ، تاریک و آروم همه جا رو گرفته . مثل باقی شبا ، اینقدر به زندگیم فکر میکنم تا خوابم ببره . به آینده دخترم فکر میکنم و به گذشته خودم . فکر میکنم که چرا اون شرط احمقانه رو بستم؟ چرا زندگی هم مثل داستانای بچه ها یه پایان خوش نداره؟




![چهره های متولد و درگذشته 15 خرداد [عکس و بیوگرافی]](/media/k2/items/cache/e40c7cc0570d68438767e8d118402df7_XL.jpg)
![بیوگرافی بازیگران سریال صفا با خانواده [داستان و نقش]](/images/up/231/506.jpg#joomlaImage://local-images/up/231/506.jpg?width=290&height=290)

![بیوگرافی بازیگران سریال گل سنگ [داستان و نقش]](/images/up/230/11.jpg#joomlaImage://local-images/up/230/11.jpg?width=290&height=290)






