قصه کودکانه تصویری[تیغو منو تو خونش راه نداد]

قصه کودکانه تصویری[تیغو منو تو خونش راه نداد]

در این مطلب جدید در سال 1405 و سال 2026 ، در ادامه داستان زیبا و تصویری خرگوش و جوجه تیغی مخصوص گروه سنی خردسالان و قصه های تصویری کودکانه برای خواب و قصه کودکانه با تصویر متحرک و قصه های کودکانه تصویری دوبله فارسی و قصه کودکانه تصویری ماشین و قصه کودکانه شب و فیلم قصه کودکانه جدید و قصه کودکانه صوتی و تصویری پرنسسی و فیلم قصه کودکانه پسرانه در نم نمک.

قصه تیغو من را توی لانه اش راه نداد برای خردسالان

در ادامه قصه کودکانه تصویری با نام تیغو منو تو خونش راه نداد را در سایت نم نمک ببینید.قصه کودکانه تصویری[تیغو منو تو خونش راه نداد]قصه کودکانه تصویری[تیغو منو تو خونش راه نداد]

داستان تیغو منو تو خونش راه نداد

تق تق تق!

تیغو ، جوجه تیغی کوچولو ، به در لانه موموش زد و گفت : آمدم بازی ، بیام تو؟

مومو از لای در گفت : الان نه لطفا کمی بعد بیا. و زود در را بست

تیغو با اخم و غرغر به طرف لانه اش برگشت. خرگوشک او را دید و پرسید : چه شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟

تیغو گفت : موموش کار خیلی بدی با من کرده . من را توی لانه اش راه نداده.

خرگوشک با تعجب گفت : فقط همین؟ این که کار بدی نیست. شاید خسته بوده یا حوصله نداشته. شاید کار داشته ، یا شاید…

تیغو شانه بالا انداخت و با خودش گفت : به من چه! و به راهش ادامه داد. عصبانی و بی حوصله به لانه اش رسید. حتی وقتی لاک پشت کوچولو در زد و پرسید : بیام تو؟ تیغو راهش نداد و زود در رابست.

با خودش گفت : شاید موموش یک گنج خیلی قشنگ پیدا کرده و نمی خواهد آن را ببینم…

یا شاید یک غذای خیلی خوشمزه دارد که می خواهد تنها تنها بخورد. یا شاید یک دوست جدید پیدا کرده و دیگر من را دوست ندارد…

قصه تیغو من را توی لانه اش راه نداد برای خردسالان

خرگوش و جوجه تیغی

همان وقت ، تق تق تق ! موموش از پشت در پرسید : بیام تو؟

تیغو فقط یک ذره در را باز کرد ، طوری که موموش خوب اخمهایش را ببیند.

موموش خندید و گفت : ناراحت شدی؟

می خواستم کتاب داستانم را زودتر تمام کنم که به تو هم بدهم بخوانی. داستانش خیلی خیلی جالب است.

تیغو به کتاب توی دست موموش نگاه کرد و خوش حال شد.

اخم هایش را باز کرد و گفت : زود بیا تو.

آن وقت دنبال لاک پشت کوچولو بیرون دوید . کمی جلوتر لاک پشت داشت به خرگوشک می گفت :  تیغو کار خیلی بدی کرده که من ر ا توی لانه اش راه نداده.

تیغو خندید و گفت : این که کار بدی نیست. شاید حوصله نداشتم. شاید ناراحت یا عصبانی بودم ، ولی حالا زود بیا.

نظرات
نظرات