کتاب یکی بود یکی نبود اثر کیست؟ + خلاصه داستان

کتاب یکی بود یکی نبود اثر کیست؟ + خلاصه داستان

در این مطلب جدید در سال 1405 و سال 2026 ، کتاب یکی بود یکی نبود و خلاصه داستان یکی بود یکی نبود جمال زاده و برشی از کتاب یکی بود یکی نبود و متن داستان یکی بود یکی نبود و شعر یکی بود یکی نبود و یکی بود یکی نبود ویکی پدیا و دانلود کتاب یکی بود یکی نبود در نم نمک.

یکی بود یکی نبود اثر کیست؟

یکی بود و یکی نبود مجموعه ای متشکل از یک دیباچه٬ شش داستان کوتاه و مجموعه ای از کلمات عوامانه فارسی نوشته سید محمدعلی جمالزاده است که در سال 1300 منتشر شده است. این کتاب را آغازگر ادبیات واقع گرای فارسی و داستان کوتاه نویسی در ایران دانسته اند.کتاب یکی بود یکی نبود اثر کیست؟ + خلاصه داستانکتاب یکی بود یکی نبود اثر کیست؟ + خلاصه داستان

کتاب یکی بود یکی نبود

خلاصه داستان یکی بود یکی نبود جمال زاده

ایرج که همراه همسرش نرگس و تنها پسرشان آرش در خانه ای اجاره ای زندگی می کند ، نامه ای دریافت می کند که در آن بچه ای بیمار از او کمک خواسته است. ایرج این نامه را شوخی تلقی می کند و همراه دایی (برادر همسرش) با اتومبیلش به طرف شمال حرکت می کند و زمانی که از یک تونل می گذرند خود را در فضایی غریب و روبروی کلبه ای می یابند و برای فرار از باران شدید به درون کلبه می روند که کسی در آن نیست ولی مدتی بعد میهمانان دیگری سر و کله شان پیدا می شود : بره سفید کوچکی که خود را ببعی معرفی می کند ، کلاغ ، مرغ ، خروس ، الاغ و گاو. الاغ که خود را پدرخوانده «ببعی» می داند از راز نامه پرده برمی دارد و به ایرج می گوید که آن بچه بیمار در واقع همان ببعی است که همیشه در آرزوی دیدن «خاله پیرزن» است که جای خالی مادر او را پر کرده بود و حالا از دوری او بیمار شده است. مادر «ببعی» نیز پیش از مرگش از الاغ خواسته بود که در حق او پدری کند و او را نزد خود نگاه دارد. همه تصمیم می گیرند به ببعی کمک کنند. نرگس از آمدن میهمانان ناخوانده به خانه ناراحت می شود و ایرج به ناچار حیوانات را به یک هتل می برد ولی در آنجا هم عذر آنها را می خواهند و آنها بار دیگر به خانه ایرج می روند و حیوانات به نرگس قول می دهند که همیشه تمیز باشند. ایرج ، ببعی را که تب کرده ، به مطب یک پزشک می رساند اما همه می دانند که تنها درمان او ، دیدن «خاله پیرزن» است. ایرج تصویری خیالی از «خاله پیرزن» نقاشی می کند و آن را بر در و دیوار شهر می چسباند. گرچه آقای لطیف پور ، صاحبخانه ایرج هم از وجود حیوانات در خانه ناراحت است اما بعدها در جشن تولد ببعی سنگ تمام می گذارد. در جشن تولد که همه بچه های مدرسه آرش شرکت دارند ، حال ببعی وخیم می شود و او را به بیمارستان می برند. پزشک پس از معاینه ، از او قطع امید می کند و در حالی که همه و از جمله پزشک فکر می کنند که ببعی مرده است ، با آمدن «خاله پیرزن» بر بالین وی حال بره کوچک خوب می شود و دایی نیز به ازدواج با دختر همسایه ایرج امیدوار می شود.

نظرات
نظرات