بیوگرافی شهید مصطفی تاش موسی مدافع حرم [وصیت نامه]

بیوگرافی مصطفی تاش موسی

در این مطلب جدید در سال 1405 و سال 2026 ، مصطفی تاش موسی و فوت مصطفی تاش موسی و وصیت نامه شهید مصطفی تاش موسی و بیماری مصطفی تاش موسی و بیوگرافی مصطفی تاش موسی و اخبار مصطفی تاش موسی و حواشی مصطفی تاش موسی و مصطفی تاش موسی کیست و مصطفی تاش موسی کجاست و چه خبر از مصطفی تاش موسی و مصطفی تاش موسی در بیمارستان و علت شهادت مصطفی تاش موسی و درگذشت مصطفی تاش موسی در نم نمک.

زندگینامه شهید مصطفی تاش موسی مدافع حرم

شهید مصطفی تاش موسی ، اولین شهید مدافع حرم شهرستان رامسر است که در یک خانواده مذهبی در روستای لتر از توابع روستای گالش محله رامسر دیده به جهان گشود. او در یک خانواده پر جمعیت که با خود 5 برادر و 3 خواهر بودند به دنیا آمد که فرزند ارشد خانواده بود. خانواده به کسب و کار کشاورزی و دامداری مشغول بوده و آقا مصطفی در این کار کمک خرج پدر بود. از این شهید بزرگوار دو فرزند به یادگار مانده است.بیوگرافی مصطفی تاش موسیبیوگرافی مصطفی تاش موسی

او دوران تحصیلات خود را در چند کیلومتری محل سکونت خود در روستای دیگری به نام گانکسر و تحصیلات راهنمایی خود را در روستای دیگری به نام لیماک گذراند.

هنوز به سن تکلیف نرسیده بودند که در دفاع مقدس و به سوی جبهه های حق علیه باطل شتافت. مجموعا به صورت تقریبی 45 تا 50 ماه در جبهه حضور داشتند. او در اسفند ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی کردستان و در عملیات کربلای 10 در بانه در اثر ترکش نارنجک از ناحیه دست چپ و پای چپ مجروح و به درجه جانبازی نائل شد.

بعد از ناامنی در سوریه برای دفاع از حریم اهل بیت توانست بهمن ماه 1394 راهی سوریه شود. و سحرگاه 24 بهمن 1394 نیز در حلب به شهادت رسید. پیکر مطهر این شهید بعد از 7 سال تفحص شد.

در همکلامی با مجتبی تاش موسی فرزند و همین طور همسر شهید ، خاطراتی از این شهید مدافع حرم را تقدیم حضورتان می کنیم.

زندگینامه شهید مصطفی تاش موسی مدافع حرم

فرزند شهید گویا شما تنها پسر شهید هستید؟

بله ، من فرزند اول خانواده و تنها پسر ایشان هستم. یک خواهر کوچک تر از خود هم دارم و هر دو متأهل و متولد رامسر هستیم. من در حال حاضر دانشجوی رشته حقوق و در دادگستری شهر رامسر مشغول هستم. پدرم متولد 1349 در روستای «لتر» از توابع روستای «گالش محله» رامسر بودند. ایشان کمی زود ازدواج کردند و 27 سال با مادرم زندگی مشترک داشتند.

پدرتان از رزمندگان دفاع مقدس بودند ، چطور شد برای دفاع از حرم هم راهی شدند؟

سرلوحه زندگی پدرم ایستادگی در مسیر حق بود. وقتی حق مظلومی ضایع می شد ایشان بسیار ناراحت می شد. همان طور که شما هم اشاره کردید پدرم حدود 35 الی 40 ماه سابقه حضور در جبهه دفاع مقدس را داشت و در عملیات مختلفی از جمله کربلای 10 دست و پای چپش ترکش خورده بود ، اما با همان انگیزه هایی که داشت دوباره رخت رزم کرد و راهی جبهه دفاع از حرم شد. پدرم 16 مهر 1367 به عضویت سپاه درآمد و در تیپ چالوس لشکر 25 کربلا مشغول بود. آن طور که همرزمان پدرم می گفتند ایشان دوست داشت در عملیات کربلای 10 شهید شود و می گفت : «با آنکه وجب به وجب این عملیات پر از تیر و ترکش بود چرا باید من فقط مجروح می شدم.» پدرم بعد از آنکه از سپاه بازنشسته شد ، ولی باز هم دست از مسیر مبارزه و احقاق حق مظلومان برنداشت و نهایتاً از طریق قرارگاه قدس به سوریه اعزام شد.

بارزترین خصوصیات اخلاقی پدرتان چه بود؟

پدر روابط اجتماعی قوی و چهره بسیار مهربانی داشت و هیچ وقت لبخند از صورتش محو نمی شد. هر کس هم که بخواهد صفات پدرم را بیان کند اولین چیزی که به ذهنش می رسد همین وصف لبخند ، مهربانی و متانت ایشان است. در بیشتر عکس های پدرم همین لبخند دلنشین دیده می شود. باید بگویم رابطه ما جدا از فرزند و پدری یک رابطه رفاقتی بود. خیلی با هم صمیمی بودیم و در بسیاری از کار ها راحت با پدرم مشورت می کردم و هر جا مشکلی بود پدرم نه به صورت مستقیم بلکه با تحلیل بیان می کرد و خیلی راحت با هم کنار می آمدیم.

پدرتان چه تاریخی به شهادت رسیدند؟ چون گویا اعلام رسمی شهادتشان چند ماه بعد بود.

شهادت پدر در عملیاتی صورت گرفت که 22 بهمن سال 1394 انجام شد. حوبر روستایی در سوریه است که آن مقطع تحت تجاوز داعشی ها بود. آن روز ساعت 6 صبح عملیات آغاز شد. در مسیر گرفتن آن روستا یک بلندی قرار داشت که قرار بود در آن بلندی نیرو های مدافع حرم مشرف شوند و بعد به جلو حرکت کنند ، اما متأسفانه عملیات با شکست روبه رو شد و تمام کسانی که در آن عملیات شرکت داشتند به شهادت رسیدند. پدر بنده اولین شهید از استان مازندران در روستای حوبر سوریه شهید می شود. اینطور که می گویند توسط بیسیم همرزمان اعلام می شود : «مصطفی از مازندران در این عملیات به شهادت رسید.»

خود شما چه زمانی از شهادتش مطلع شدید؟

پدرم صبح 22 بهمن 94 به شهادت رسید. تاریخ اعزامش 8 بهمن 94 از سوی قرارگاه قدس تهران بود. از دهم بهمن ماه مرتب با ما در تماس بود ، اما بعد ناگهانی تماس هایش قطع شد. مادرم دائماً بی تابی می کرد و از من و خواهرم می پرسید پدر با شما تماس نگرفته است که من هم برای دلداری مادرم می گفتم شاید منطقه جنگی است و دسترسی ندارد. مجبور شدم خودم پیگیری کنم که آیا پدرم زنده است یا خیر؟ شاید هم این کار در آن شرایط برای دلداری به خودم بود. چون هر روز بر شایعات افزوده می شد که پدرم یا به اسارت درآمده یا شهید شده است؟ من دو ، سه هفته به سپاه شهرستان سر می زدم و پیگیر این قضیه بودم. چون آن ها هم اطلاعی نداشتند نتوانستند جواب درستی بدهند. فقط می گفتند در این مدت عملیاتی برگزار شده است ولی هنوز خبری به ما نداده اند که در آن عملیات چه کسانی به شهادت رسیده اند. نهایتاً غروب 13 فروردین 95 به ما اطلاع دادند که پدر به شهادت رسیده است و در تاریخ 15 فروردین به صورت علنی و رسمی وضعیت ایشان توسط امام جمعه شهرمان اعلام شد. به واسطه فقدان دسترسی به پیکر پدرم تشییع نمادین ایشان با حضور مردم در رامسر برگزار شد. مدتی که از سرنوشت او بی خبر بودیم ، خیلی بر ما سخت گذشت. همیشه می گویند دختران بابایی هستند؛ الفت شدیدی بین خواهر و پدرم برقرار بود. خواهرم هنگام رفتن ایشان به جبهه مقاومت سوریه باردار بود و ما فکر می کردیم موقع فارغ شدن خواهرم برمی گردد ، اما متأسفانه برنگشت و با شرایطی که خواهرم داشت ، نتوانستیم واقعیت را به او بگوییم. خواهرزاده ام اسفندماه متولد شد.

زندگینامه شهید مصطفی تاش موسی مدافع حرم

پیکر پدرم به دست تروریست های تکفیری افتاده بود و درخواست آن ها دریافت مبلغ زیادی از جبهه مقاومت بود ، ولی بنده اعلام کردم اگر قرار باشد با آوردن پیکر پدرم مبادله ای انجام گیرد ما نمی پذیریم.

همسر شهید با آنکه همسر شما 40 ماه سابقه حضور در جبهه های دفاع مقدس را داشتند چطور شد با اعزام مجددش به آوردگاه دیگری موافقت کردید؟

من هیچ وقت محدودیتی سر راه ایشان نگذاشتم. چون می دانستم همسرم راه خوبی را انتخاب کرده و حتی زمینه رفتنش خود به خود آماده شد. همسرم با شهید محرمعلی مرادخانی دوست صمیمی بودند. وقتی ایشان در سوریه به شهادت رسید دیگر همسرم طاقت ماندن نداشت. در چهره اش آسمانی شدنش را می دیدم. بعد از شهادت محرمعلی مرادخانی ، همسرم بدون آنکه از طرفی حمایت شود ، خودش با اصرار زمینه اعزامش را فراهم کرد. وقتی از طریق سپاه شهرستان رامسر حمایت نشد ، رفت استان و از آنجا هم به تهران رفت و کار های اولیه اش را از جمله گذرنامه و ... را انجام داد تا اینکه از طریق یکی از دوستان قدیمی اش در تهران توانست اعزام بگیرد و برود. ایشان 6 بهمن 94 به تهران رفت و از همانجا به سوریه پرواز کرد. همسرم همراه پنج نفر از همرزمان بازنشسته اش چندین مرتبه تا هواپیما برای اعزام به سوریه رفتند ، ولی رفتن قسمت همرزمانش نشد و همسرم به تنهایی اعزام شد.

در گفتگو پا پسرتان ایشان می گفتند پس از قطع تماس های شهید ، دوران سختی بر خانواده گذشته بود.

بله ، از موقعی که تماس های همسرم قطع شد بنده متوجه شدم حتماً اتفاقی برایشان افتاده است. همسرم به بچه ها گفته بود عملیاتی در پیش داریم. اگر از عملیات برگشتم خودم با مادرتان تماس می گیرم. برای همین قسمت نشد همسرم از من خداحافظی کند. همیشه در خواب به همسرم می گویم پس کی می آیی؟ همسرم در جواب به من می گوید : «هنوز ماموریتم تمام نشده است. وقتی ماموریتم تمام شد خودم می آیم سر می زنم.» همیشه در خواب به او اصرار می کنم این دفعه رفتی مرا هم با خودت ببر که شهید در جوابم می گوید : «نه تو باید مواظب بچه ها باشی. سر فرصت می آیم دنبالت.» درباره پیکرش خود شهید در وصیتش گفته بود : «اگر پیکرم برگشت من را زیر پای مادرم خاک کنید.» الان شش سال است که چشم انتظار پیکر همسرم هستم و ، چون او آرامگاهی ندارد ، مجبورم با خاطرات و عکس و نوشته هایش زندگی کنم.

وصیت نامه

به نام خداوند مهربان

خداوند بخشنده ، خداوند رحیم

که این بار هم مرا ببخشید و رحم کرد و نگذاشت جا بمانم فقط خودش می داند چه بر من گذشت. و اما سالها گذشت و بار دیگر بستری فراهم شد بنام مدافعان حرم ، امیدوارم لیاقت مدافع حرم را داشته باشم و به لطف خانم حضرت زینب(س) و خانم حضرت رقیه(س) محبتشان شامل حال این بنده سر پا تقصیر شده باشد و مرا جزء سربازان خودش و حریمش قرار داده باشد و تنها چیزی که برایم مانده بود یعنی جانم را قبول کند و شفاعتم کند.

خداوند را شاکرم و خوشحالم که مرگم را اینگونه رقم زد و تنها خواسته من این بود و از خانواده ام می خواهم که نگران و ناراحت نباشند زیرا می دانم که اینگونه برایم بهتر است و خوشحال ترم ، آنچه که در این دنیا نتوانستم برایتان انجام دهم در آن دنیا جبران میکنم و از همسرم که همیشه مرا تحمل نمود و سنگ صبورم بود تشکر کنم و میخواهم مرا ببخشد و حلالم کند و از تنها دارایی های زندگی من ، پسر و دختر عزیز و بهتر از جانم حمایت کند. دوست تان دارم و مرا حلال کنید ، به خواسته ام احترام بگذارید که من اینگونه دوست داشتم و برایتان بهترین ها را آرزو می کنم.

و اما از دوستان و اقوام و آنهایی که کم و بیش مرا می شناسند از آنها هم می خواهم مرا ببخشند و حلالم کنند ، من از مرگم راضی ام و خوشحالم ، پس جای ناراحتی دعایم کنید که سرباز واقعی امام زمان(عج) باشم. و همه شما را به خدای بزرگ می سپارم و از همه عاجزانه می خواهم دعایم کنید. بعضی از آدم ها خوب زندگی می کنند ولی خوب نمی میرند ، امیدوارم خوب بمیرم.

در طی سال ها زندگی بهترین دوران را در سپاه داشتم و بهترین دوستان را در سپاه انتخاب کردم و بهترین آدم ها در روی زمین پاسداران می باشند و امیدوارم به جمع شهدای پاسداران قرار بگیرم و افتخار می کنم که سربازی کوچک برای حرمین خانم حضرت زینب(س) و خانم حضرت رقیه(س) اگر قبول کنند باشم و از هیچ کسی دلخوری ندارم.

اما آنچه همیشه باعث رنج من می شد اینکه ای مسئولین ، قدر مردم ایران زمین را بدانید که هر چه دارید و هستید از همین مردم می باشد و توصیه دوم اینکه رهبر پیر فرزانه را تنها نگذارید که این روزها می دانم که چه به او می گذرد و از خانواده ام می خواهم که هیچ وقت زمان خدایی ناکرده حرفی به زبان نیاورند تا من یا کسی دلخور و رنجیده شود. قدر و منزلت خود را مثل همیشه بدانید که خداوند رحیم و بخشنده است.

من سواد چندانی ندارم ، آنچه را که نوشتم لحظات قبل از عملیات بوده و حس خوبی داشتم و آنچه که در دلم گفت من نوشتم ، بار دیگر عرض می کنم هر کسی بر مزارم آمده ، جای آه و ناراحتی دعایم کند و اگر خانواده ام راضی و دوستان جایز می دانند در صورت امکان مرا زیر پای مادرم بخاک بسپارید. همه شما را به خدای بزرگ می سپارم و آرزو می کنم همیشه سلامت و خوشنود کنار خانواده باشید و سربلند.

مصطفی تاش موسی/ شب 22 بهمن ماه 94

نظرات
1 0
نظرات